تبليغاتX
The Story For love End Kamran Hooman

truelife-truelove

بهاران

truelife-truelove

http://truelife-truelove.blogfa.com

The Story For love End Kamran Hooman

The Story For love End Kamran Hooman

The Story For love End Kamran Hooman

هزاران سال به سوی تو امدم
افسوس
هنوز دوری از من
دورتر از همیشه
اما در من کسی نوید میدهد
که میرسم به تو
شاید
هزارسال دیگر!!! نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

The Story For love End Kamran Hooman

معذرت

    سلام به همگی امیدوارم که خیلی دیر اپ نکرده باشم!

 

حتما همینطوره نه؟!

ا

ول از همه شرمنده که دیر اپ کردم.

خب من 27 تعصیل شدم ولی بنا به دلایلی نتونستم بیام!!!

ا

ول اینکه همه امتحانامو خراب کردم!!

 

دوم اینکه معدلم اونی که من می خوام نمیشه!

 

سوم اینکه دست و دلم به نوشتن نمی رفت! ولی بالاخره طلسم شکست و من با داستان ب

رگشتم و از اونجایی که تابستون شروع شده،باید زیاد زیاد نظر بدین تا منم بیام و اپ

کنم.

 

خب دلم برای تک تکتون تنگ شده بود اونم نه یه ذره،بلکه خیلی خیلی ذره!

 

حالا داستان:

 

 

 

 

 

 

                                 به نام او

 

 

با فریاد کامیار همه اهل عمارت بیرون اومدند. قیافه ی هانا برای

 

همه ی انها غریبه بود.مادر کامیار،اهسته گفت-این دیگه کیه

 

کامیار؟!نکنه یکی دیگه از دوست دختر هاته!؟   

 

هانا که دید هیچ کس اون رو نمی شناسه،خیلی ناراحت شد.ولی

 

در دل به انها حق داد.خب هر چی باشه هانا رو 15 سال بود که

 

ندیده بودند.هانا تقریبا همه رو می شناخت.البته همین هم مدیون

 

عکس هایی بود که براش میل میشد.همهمه ای به پا بود.پدر

 

بزرگ هم به جمع انها پیوسته بود.ولی بی سروصدا به غریبه ای

 

که اشنا می نمود،خیره شد.هانا نیز با دیدن پدر بزرگش اشک در

 

چشمانش حلقه زد و زیر لب گفت-بابایی...

 

پدر بزرگ نیز به هانا نزدیک تر شد و لحظه ای بعد نوه و پدر

 

بزرگ،یکدیگر را تنگ در اغوش کشیدند.همه سکوت کرده

 

بودند و با تعجب به انها خیره شده بودند.مادر بزرگ هم به جمع

 

انها پیوسته بود و بی صدا اشک می ریخت.کامیار با تعجب

 

گفت-مامانی می بینی چه شوهری داری؟حالا خوبه عاشقت بوده

 

و این طوری این خانوم خوشگله رو بغل کرده!!! 

 

هانا خودش رو از بغل پدر بزرگ بیرون کشید و خندید.

 

کامیار-چیه؟!...چرا می خندی!؟

-من که همون اول به تو گفتم کی هستم!

 

بابایی-بلا گرفته تو می دونستی این کیه و هیچی نگفتی؟!

مادر کامیار-خب حالا ایشون کی باشن؟!

 

هانا-زن عمو...منم...هانا؟!

 

همه با شنیدن این کلمه از دهن این دختر زیبا جا خوردند.ولی

 

بیشتر از اینکه تعجب کنند،خوشحال شدند.دایی مهران(دایی مادر

 

هانا)مردی 30 ساله با 187 سانت قد و هیکلی مردانه بود.چهره

 

ای جذاب که با عینکی که همیشه به چشم داشت،جذابتر میشد.او

 

مردی فرهیخته بود.همسر او مهری نام داشت و وقتی که مهری

 

در فامیل قرار می گرفت،زندایی مهری خوانده می شد.او همانند

 

همسرش فرهیخته و تحصیل کرده بود.چهره ای زیبا و صدایی

 

دلنشین  داشت.حدودا 178 سانت قد داشت و بسیار خوش اندام

 

بود.پدربزرگ پیرمردی 75 ساله که با وجود داشتن سن زیاد

 

هنوز بسیار خوش اندام و جذاب بود.در صورتش رد پای

 

روزگار به خوبی دیده میشد.مادربزرگ پیرزنی 69 ساله و

 

دلنشین بود.ابروانی هشت و کشیده داشت و چشمانی مشکی و

 

اهویی به جذاب و زیبایی صورتش می افزود.مادر کامیار زن

 

عمو و خاله ی مادر هانا بود و فاطمه نام داشت.زنی با قد متوسط

 

و هیکلی نسبتا چاق بود.زنی بسیار شوخ و به اصطلاح شیطون

 

بود.کامیار قیافه ای مردانه داشت و بسیار خوش اندام.خیلی هانا

 

رو دوست داشت.عمارت و محوطه ی ان بسیار مجلل و زیبا

 

بود. ساختمان وسط باغ قرار داشت و درست جلوی عمارت

 

استخر زیبایی دیده می شد که همیشه تمیز بود.دور تا دور

 

خانه،درختان چنار تنومند و قدیمی وجود داشت.جلوی چنارها

 

ردیف های منظم شمشادها قرار داشت.زمین سراسر چمن بود و

 

روی چمن ها تکه سنگ های تختی که نشان دهنده ی محل عبور

 

است.گوشه ی حیاط الاچیقی قرار داشت.در دو طرف عمارت دو

 

نهر کوچک جریان داشت که پس از ایاری باغ به استخر ریخته

 

می شد.ساختمان عمارت دارای دو بخش اندرونی و بیرونی

 

بود.همراه با اتاقها،درگاه و طاق نماهایی که هنرمندانه تزیین

 

شده بودند.با تغییر کوچکی،بخش اندرونی برای زندگی و بخش

 

بیرونی مکانی برای پذیرایی از مهمان ها بود.ستون های بیرونی

 

عمارت از رز رونده پوشیدهشده بودند.در باغ باغچه هایی دیده

 

میشدکه در ابها زیباترین گل ها از جمله لنولع کوکب ها قرار

 

داشت.هانا پس از سالها پا در قصر رویاهاش گذاشته بود.هانا

 

عاشق درختان زیسفون بود،ولی نه تنها به خاطر گلهای زیبایش

 

بلکه به خاطر اینکه در یکی از روزهای خوب کودکی،انها رو با

 

دستان کوچکش کاشته بود.هانا همراه با بقیه پله های سنگی را

 

پشت سر گذاشت و در عمارت را گشود.

 

هنگامی که هومن به هتل رسید،از شدت خستگی به خواب

 

رفت.روز بعد برایش روز بزرگی بود.وقتی چشمانش را

 

گشود،به دنبال ساعت گشت.طبق عادت تازه و بر خلاف

 

میلش،حدودا 7 ساعت زود بیدار شده بود.زیر لب گفت-خب

 

هومن خان!حالا ساعت 3 بامداد،تک و تنها،می خوای چیکار

 

کنی؟! لحظه ای به دیوار رو به رویش خیره ماند ولی لحظه ای

 

بعد تصویر دختری که او به اسم هانا می شناختش،در ذهنش نقش

 

بست.از اینکه فکر و تصویر او در ذهنش بود ناراحت نشد،ولی

 

خوشحال هم نشد.در ذهنش به دنبال علت این حالت غیر عادی

 

خویش گشت و به هر دری می زد،کم تر به نتیجه ای می رسید

 

ولی به این نتیجه رسید که به او دلبسته است.هومن دستی به

 

موهای خوش حالت و مجعدش کشید و گفت-وااای...موهام بلند

 

شده و وقتی برای کوتاه کردنشون ندارم...لعنت به تو دختر که از

 

کاروزندگی انداختیم!!! سپس اندیشید که-نگران نباش...دل به دل

 

راه داره هومن خان! وبا این فکر لبخندی زد.شانه و ژل را

 

برداشت و به حمام رفت.بعد از کلی تلاش بالاخره توانست مدلی

 

متناسب با سلیقه اش و موهایش پیدا کند.از این موضوع

 

خوشحال بود.خمیازه کشید و خودش را روی تخت انداخت و

 

لحظه ای بعد در خواب شیرین فرو رفت...

 

کامیار هانا رو به اتاقی برد.او پس از تعویض لباسش پیش بقیه

 

برگشت.مادربزرگ-هانا جان!مگه شما نمی خوای استراحت

 

کنی؟!

 

هانا-کی؟!...من؟!...نه نیازی نیست من عادت دارم.

 

کامیار-هانا هنوز همه یادت هستند یا اینکه...

 

-نه فکر نکنم!شاید اگر ببینمشون یادم بیاد!

 

پدربزرگ-اونجا زندگی چطوره!؟

-اولش سخت بود ولی حالا اصلا! هانا مکثی کرد و بعد گفت-

 

البته برای ما ولی برای مامان و بابا فکر کنم سخت باشه!

 

در همین موقع صدای زنگ اومد.کامیار وقتی در را باز کرد

 

گفت-هانا یه نفر اومده که یه زمانی با هم خیلی دعوا می

 

کردین!!!

در عمارت باز شد و پسری قد بلند و خوش اندام داخل شد.شلوار

 

لی و کت مشکی اسپورتی پوشیده بود.دستش چند نقشه لوله شده

 

و یک کیف چرمی بود.وقتی به سمت هانا برگشت،هانا توانست

 

صورت او را ببیند.موهای مشکی،چشمانی زیبا و در کل قیافه

 

ای مردانه داشت.هانا او را نشناخت.البته اون پسر هم هانا را

 

نشناخت.بعد از احوال پرسی،همه سکوت کردند تا واکنش اون

 

دو رو ببینند.هانا همین قدر متوجه شد که اون پسر برادر

 

کامیاره.برادر کامیار کیفش رو،زمین گذاشت.درست کنار مبل

 

کناری هانا.

 

-خب کسی نامزد کرده!؟

 

کامیار لبخند زد-اره حتما...اون یه نفر هم تویی لابد!

 

-کی؟!

هانا-بابایی ایشون رو معرفی نمی کنید!؟

 

پدربزرگ-خودت ببین می تونی بشناسیش؟!

 

هانا یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت-قیافشون برام

 

غریبه است!

پسرک گفت-خدااای من...منو نمی شناسی؟!

 

هانا از این طرز حرف زدن او خنده اش گرفت.-نه...به جا

 

نمیارم!

 

-ای بابا!منم...همونی که همش با اکیپش دعوا داشتی!؟

هانا-من کسی رو که اسمش "منم" هست رو نمیشناسم.علاوه بر

 

اون،من با هیچ اکیپی دعوا نداشتم.

 

-ای بابا منم دیگه کیارش!!!

 

هانا جرقه ای در ذهنش زده شد.ولی همچنان وانمود کرد که

 

کیارش رو نمی شناسه.اما دیگه نتونست طاقت بیاره و گفت-من

 

اکیپی که سر دسته اش کیارش باشه نمی شناسم!تازه...مگه کسی

 

اون موقع ها حاضر می شد با تو،توی یه اکیپ باشه!؟

 

همه زدن زیر خنده.کیارش-هانا خانوم باشه...بازم ما رو ضایع

 

کردی!

 

 

بعد از احوال پرسی هانا و کیارش،کیارش گفت-بازیگر خوبی

 

هستیا!

 

هانا-دیگه...

 

کیارش-تازه فارسیت هم خوبه.

 

هانا-این یکی رو مدیون مانی هستم.

 

همه با شنیدن اسم مانی جویای حال خاله سیما اینا شدند.هانا هم به

 

سوالات اون ها جواب داد.بعد از اون همه سوال،کیارش پرسید-

 

رشته ی تحصیلیت چیه؟!

 

هانا-دانشجوی جراحی هستم.همه خیلی تعجب کردند و این تعجب

 

از چشمان تیزبین هانا دور نماند-چرا این قدر تعجب کردین؟!

دایی مهران-اخه همه فکر می کردیم که تو پرستاری می خونی!

 

هانا زد زیر خنده و گفت-حق دارین...

 

همه گرم صحبت شدند و هانا فهمید که دشمن قدیمی او،مهندس

 

راه و ساختمانه.در بین این صحبت ها سوالی هانا رو غافلگیر

 

کرد.اون هم از جانب زن عمو فاطمه.کامیار و کیارش از شدت

 

خجالت سرخ شده بودند.البته کیارش بیشتر.-هانا جون شما که

 

نامزد نداری؟!

 

هانا با خونسردی گفت-نه زن عمو.چطور مگه؟!

زن عمو-اخه من دو تا پسر خوب سراغ دارم.

 

هانا لبخندی زد و گفت-شرمنده.ولی درباره ی این موضوع بهتره

 

اول با مادر و پدرم صحبت کنید و بعد اگر راضی به ازدواج

 

شدند با بنده صحبت  کنید.هانا در لفافه گفت که قصد ازدواج

 

نداره و این حرف باعث شد که زن عمو حسابی جا بخوره.

 

 

هومن از خواب بلند شد.درست به موقع یعنی راس ساعت 9

 

.دوش گرفت و حاضر شد.شب وقتی از کنسرت برگشت زنگی

 

به مانی زد.مانی با صدایی خواب الود جواب داد-هومن امیدوارم

 

کارت مهم باشه...

 

هومن-سلام شب بخیر اولا.دوما مرسی ممنون حالم خوبه کنسرت

 

هم خوب بود

 

مانی-مزه نریز.زود باش!

 

هومن-مانی به نظرت هانا بیداره؟!

مانی سکوت کرد.هومن-الو مانی؟!...

 

مانی-کوفت مانی...مانی بمیره همه راحت شن!!!...اخه پسره ی

 

عقل کل من به تو چی بگم؟؟؟...شرم نمی کنی؟!...

 

هومن خندید و گفت-خواهش می کنم بگو!!!

 

مانی-هانا رفته ایران.شب بخیر.وبعد تلفن رو قطع کرد.هومن با

 

شنیدن این حرف انگار که اب یخ ریختند رو سرش.سریع شماره

 

ی هانا رو گرفت و در دل دعا کرد که هانا دوباره به امریکا

 

برگرده.بعد از چند بوق،صدای پسری که در حال خنده بود شنیده

 

شد-بفرمایید...

 

هومن اب دهنشو قورت داد و گفت-سلام...ببخشید مزاحم

 

شدم!...با هانا خانم تماس گرفتم؟؟

 

کامیار-بله بله...هااااننننااا بیا یه اقایی با شما کار داره!

 

همه خیلی تعجب کردند.زن عمو گفت-که قصد ازدواج

 

نداری!!...

 

کیارش-مامان!...

 

هانا گوشی رو گرفت و گفت-بله...

 

هومن-هانا خانم منم...هومن

 

 

 

 

خب این هم از این

باز هم به خاطره دیر کرده اپ عذر می خوام.

مروارید جون

نسترن جون

مهدیه گلللل

رویا راد عزیز

سونیا جون

نگین خانم

ربه کای عزیز

سحر جووون

الهام خانوم

از لطف همگی ممنون

تا بعد رخصت

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:59 PM توسط بهاران |
سال نو مبارک!

با سلام و عرض تبریک.

حال و احوال چطوره؟؟

خوش می گذره؟
سال نو مبارک!

100 سال به از این سال ها...

خب بعد از یه غیبت طولانی!اومدم. با داستان البته!!!
امیدوارم که محض خاطر داستان هم که شده،نظر زیاد بدین!!!

خب من یه نظری داشتم که...چه جوری بگم؟!...خیلی خاص بود.اول جواب اون رو می دم،بعد در اخر سایر نظر ها.

اسمتون یادم نیست ولی یادم بود که جواب نظرتونو بگم!

خیلی عجول و کم تحمل هستین که اینقدر زود قضاوت کردین!البته من نه تنها ناراحت نشدم،بلکه مسرور نیز شدم!!!

من هومن رو پایین نمیارم و نخواهم اورد.ولی هر داستانی نویسنده ای داره و هر نویسنده نظر و عقیده ی خودشو و نظر و عقیده اش قابل احترام!

من و سایر دوستانم تصمیم گرفتیم که اول داستان به این شکل پیش بره.ولی در باره ی اخرش هیچ چیز نمی دونم.

بهتره شما هم نگران شخصیت هومن خان نباشین!!!ایشون نیازی به این نگرانی ندارن!

خب به اندازه ی کافی گفتم.

راستی شخصیت اون ها با این جور حرفا از جانب من یا شما و یا بقیه کوچک نمیشه!!

از این پست به بعد داستان راوی داره و دیگه از زبون هانا نیست!(یه تغییر و تحول اساسی در راه،اونم فقط به خاطر عید!!!)

 

 

 

 

حالا داستان:

 

 

اون شب هانا به خودش قول داد که دیگه به هومن فکر نکنه و همون طوری باشه که واقعا هست.یعنی به هومن و بقیه بفهمونه که هومن براش ارزشی نداره و برای او مثل بقیه پسراست.وقتی این موضوع رو با گلاره مطرح کرد،گلاره گفت- حالا چی شد که این قول رو دادی؟!                      

هانا-خب من باید با کسی ازدواج کنم...یا اصلا چرا ازدواج؟!علاقه مند بشم که در سطح خانوادمون باشه!!!

ـ حالا کی گفته که اون تو رو دوست داره؟؟؟

ـ گلاره دور بر ندار!تو باید به من حق بدی. بعد اون اتفاق من عوض شدم!!

گلاره به هانا نزدیک تر شد و گفت- هانا به نظره من بیخیال!!!

وقتی هانا به سمت اتاقش رفت، یاده مادر و پدر بزرگش افتاد. قصه ی اونا چی بوده که از یاداوریش واهمه دارن؟!همون موقع فکری به ذهنش رسید-اره باید همین کارو بکنم!

صبح روز بعد هانا درباره ی تصمیمش کاملا مطمئن بود.وقتی به اشپزخونه رفت،از چیزی که میدید خیلی متعجب شد:مامان...بابا...شما...

بابا-بپا نپره تو گلوت دختر!!!

مامان-دخترکم صبح بخیر.

هانا با دهن باز سره میز نشست و با کمال ناباوری صحنه ی دیگری دید-إإإإ...عزیزخانم شما که...نه نه!این دو حالت بیشتر نداره.یا توهم زدم یا هنوز خوابم!

ایلیا زد زیره خنده و گفت-دخترم خواب نیستی.بیا یه دونه بزنم تو گوشت...

-اااا...نه!باور کردم!

عزیزخانم-الهی فدات شم مادر...اینقدر دیر به دیر رفتین پیشش طفلک باور نمی کنه!

هانا که تازه حالش جا اومده بود گفت-بله دیگه!من که مثل گلاره نیستم مدام مامان و بابا رو ببینم.شما رو هم که هیچی...

همون طور که داشتن صبحونه می خوردن،ایلیا جریان این بی خبری رو توضیح داد-راستش من و مامانتون فکر کردیم که بهتره دیگه کم تر شما رو تنها بذاریم.تازه دلمون هم حسابی برای عزیزخانم تنگ شده بود.دیدیم که دیگه بهتره هواپیمایی کار کنیم.

هانا-چی؟!

مریم-یعنی فقط برای کار یه مدت کوتاهی رو بیرون از خونه باشیم.مثل هر بار سه روز!

گلاره-پس که این طور...

عزیزخانم-بهتر مادر.هم برای شما بهتره هم برای خانم و اقا!!

هانا با خودش فکر کرد که چه بهتر از این...من هم که منتظره همچین موقعیتی بودم تا تصمیمم رو بهشون بگم.-مامان بابا من یه تصمیمی گرفتم!

ایلیا-چه تصمیمی؟!

-من می خوام برم ایران.یه سفره کوتاه 1 هفته ای!

ایلیا و مریم خیلی تعجب کردن.البته گلاره و عزیز خانم هم دسته کمی از اونا نداشت.

ایلیا-برای چی؟؟؟

مریم-حالا که ما اومدیم تو می خوای بری؟!
گلاره-دیشب که حرف زدیم حرفی از این تصمیم نزدی!

هانا دستاشو گذاشته بود زیر چونه اش و اون ها رو نظاره می کرد.

ایلیا-چرا ساکتی پس؟!
هانا جرعه ای از چایش رو نوشید و گفت-اگر شما بذارین بنده توضیح می دم.

مریم-بفرما!
-من علاوه بر این که دلم برای مامانی و بابایی تنگ شده،یک سری سؤال هست که باید بپرسم.

ایلیا-چه سؤالی؟ خب از ما بپرس.

هانا-نه...باید از خودشون بپرسم.

ایلیا و مریم خوب می دونستند که وقتی هانا تصمیمی رو می گیره نمیشه منصرفش کرد.پس به ناچار تسلیم او شدند و برایش یک بلیط به مقصد پاریس گرفتند.دو روز بعد هانا عازم سفر بود.وقتی روی صندلی هواپیما نشست،در فکر فرو رفت.به دوران کودکی برگشت.به این موضوع فکر می کرد که ایا اون جا تغییر کرده یا نه؟غرق در افکارش بود که شتاب زیاد هواپیما برای بلند شدن او را از افکارش بیرون کشید.زیر لب زمزمه کرد-لعنتی باز شروع شد!    هانا همیشه در هواپیما حالش تغییر می کرد.مخصوصا که مسیرش پر از چاله های هوایی بود و هانا به خاطر این موضوع خیلی عصبی بود.در حالی که سعی می کرد خودش رو در وضع نسبتا نرمالی نگه داره صدایی او رو مخاطب قرار داد-خانم حالتون خوبه؟!

هانا-مرسی ممنون.طوری نیست.  مهماندار نگاهی به هانا انداخت و رفت و در دل زیبایی او را ستود.هانا مقداری دیازپام خورد و چشمایش را بست و ترجیح داد تا مقصد در خواب باشه.

         صدایی او را از خواب بیدار کرد و صدا خبر از این موضوع می داد که روی اسمون پاریس هستند.وقتی هانا پایش را روی زمین گذاشت در دل خدا رو شکر کرد که پرواز تموم شد.البته این مطلب رو می دانست که این موضوع خیلی کوتاهه!  سریع به قسمت اطلاعات پرواز رفت و در باره پرواز بعدی به ایران پرسید و سریعا اولین پرواز به ایران را رزرو کرد.در فرودگاه برای اعلام پرواز منتظر بود و غرق در افکارش.به این موضوع فکر کرد که انها از دیدنش چه عکس العملی دارند؟ایا او را به خاطر دارند؟بارها از زبون پدر بزرگش شنیده بود که می گفت-من همش خیال می کنم تو همون هانای 5 ساله ای هستی که مدام در حال شیطنته! با یا داوری این موضوع لبخندی محو روی لبانش نقش بست.

          هومن در هواپیما بود.کامران در خواب بود ولی او بر عکس همیشه و طبق عادت تازه،خواب مهمان چشمهای قهوه ای اش نبود.به هانا فکر می کرد و می اندیشید که چرا با اون همه نا مهربانی های او،باز سعی داشت به طرفش بره.در ذهن چهره ی او را ترسیم می کرد:چهره ای شرقی.با چشمانی مشکی که با ابروانی کمانی و بلند قاب گرفته شده بود،به لبان گوشت الودش و پوست سفیدش که با موهای مشکی و لختش به جذابیت و زیبایی او می افزود.با تصور چهره ی او لبخندی روی لبانش نقش بست گفت-کدوم جراح چیره دستی این همه زیبایی را در تو جمع کرده؟او واقعا دلیل کارایش را نمی فهمید.با خود فکر کرد-یعنی من عا...  ولی حتی نذاشت این فکر در ذهنش کامل شود و با شتاب گفت-نه...نه!       کامران از صدای او بیدار شد و گفت-هومن چرا بیداری؟!       

  هومن به طرف کامران برگشت و گفت-به نظرت اون درباره ی من چه فکری میکنه؟!   

کامران هاج و واج او را نگریست و گفت-دیوونه ست!
شقایق نیز بیدار شده بود و گفت-کی؟!

هومن-شقایق به نظرم هانا خیلی دختره خوبیه نه؟!

شقایق-اره!دیوونه ست!

هومن-نه...نه!هانا دیوونه نیست!!!

کامران و شقایق زدند زیر خنده.

شقایق-هومن باید استین بالا بزنی.خیلی وضعت خرابه.

هومن که تازه سر از ماجرا در اورده بود گفت-واقعا که!ما رو باش،شما رو باش!

              پرواز ایران اعلام شده بود و هانا به سوی هواپیما میرفت.هر قدر که به ایران نزدیک تر میشد،حالش مشوش تر میشد.روی صندلی نشست و خودش رو برای فرود اماده می کرد.

               وقتی هواپیما نشست،افتاب در حال طلوع کردن بود.سال ها بود که این منظره رو ندیده بود.وارد فرودگاه مهراباد شد.چمدونش را تحویل گرفت و به سمت مهرشهر حرکت کرد.هانا احساس خوبی نداشت. نگاه های راننده تاکسی او را اذیت می کرد.او سعی کرد اهمیتی به این موضوع ندهدو اندیشید که مدتی بعد جلوی در خانه ی قدیمی اش ایستاده و همه نظاره گره مهمان نا خوانده هستند.وقتی سر کوچه پیاده شد،خودش را به نانوایی رساند و نان سنگک خرید.با اینکه اطمینان داشت پدربزرگ نان خریده.همین طور که داشت در خیابان چمن قدم می زود، کودکی خود را مجسم کرد.وقتی که با گلاره و مانی و تینا سواره سه چرخه هاشون می شدند و تمام بعد از ظهر رو توی کوچه سر میکردند.و وقتی با سر و روی کثیف به خانه بر می گشتند،پدر بزرگ نگاهی به اونا می کرد و می گفت-الحق والانصاف که نوه های خودم هستین.و بعد اون ها رو غرق در بوسه می کرد.یاد اون روزهایی افتاد که مانی اون رو جلوی دوچرخه اش می نشوند و با هم به بقیه محله ها می رفتند.هانا به همین خاطرات فکر می کرد که خود را جلوی عمارت پدر بزرگ دید.نمی دونست باید چی کار کنه.در بزنه یا از دیوار بره بالا.بالاخره تصمیمش رو گرفت و دستش رو روی زنگ فشار داد.صدای پسری اومد که فریاد می زد-اومدم خروس بی محل!!!      هانا حدس زد که او اشنا ست،ولی می خواست مطمئن بشه.پس ساکت ماند.وقتی در را باز کرد،هانا به حافظه ی خویش افرین گفت.حدسش درست بود.او کامیار،پسر دایی مادرش بود.صدایی کامیار را خطاب قرار داد-کیه کامیار؟!

کامیار-بابا خدا یکی از فرشته هاشئ فرستاده اینجا!   بعد اب دهانش را قورت داد و گفت-بفرمایید!            

هانا-یعنی من رو یادت نیست؟!منم...هانا!

کامیار اسم هانا رو فریاد زد و  او را بغل کرد.هانا-کامیار بسه خفه ام کردی!

-فکر نمی کردم هنوز دلبر باشی!

هانا خودشو از بغل کامیار کشید بیرون,یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت-برو کنار!

با فریاد کامیار همه ی اهل عمارت بیرون امدند.از چیزی که می دیدند،خیلی تعجب کردند.

 

 

از همگی بابت نظرات ممنونم

ربه کا

نسترن عزیز(عزیزم خیالت از بابت من راحت!بادمجون بم افت نداره)

ژینوس خانم و مهسا جونمن  از قضیه سوال ها خبر نداشتم

مهدیه پاییزی عزیز که خیلی به من لطف داره

نگین گلم

مریم خانم

khthe_bestforalltheworld

**مهسا** گلم

 

نظرتون رو درباره ی راوی بگید!باشه؟!
خب دیگه دوستون دارم خیلی زیاد

buh bye

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:43 AM توسط بهاران |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ