سلام بچه ها!خوبین؟خوشین؟با تابستون چه کارا می کنید؟خوش می گذره؟
واقعا" ممنونم که به وبم میاید و نظر می دید و انتقاد می کنید.(البته مورد دوم کمتر
)از کسانی که نظر دادن ممنون هستم
مروارید جون![]()
سحر جون![]()
درسا جون![]()
المیرا جون![]()
هانا جون![]()
مرجان جون که تو اپ قبلی نظر داده![]()
و از همه ممنــــــــــونــــــــم![]()
سحر جون و المیرا خانوم!من وب شما یادم نرفته و نظر هم میدم!(ولی نا مرئی
در وهقع تو دل خودم نظر میدم
)راستی المیرا جون IDرو دوباره بده
IDهک شد!!!سحر جان کنکور چطور بود؟!وکیل شدی نه؟!
در ضمن من اژ کردم اونم ۳ بــــار!!!ولی پرید!![]()
![]()
خب بنا به استقبال شما دوستان از داستان
مجبور شدم که وقت خیلی بیشتری نسبت به قبل روی داستان بذارم!
فقط من اپ اول و دوم رو تغییراتی دادم.بخونید تا تفهیم لازم انجام بشه.(البته بیشتر در توضیحات...)و خواهشا" اینجا یه ذره خیلی کم(به اندازه ی هسته ی اتم)از غیرتتون نسبت به اقایون جعفری و یا هومن(اووووو
منظورم همونه
)کامران و هومن کاهش بدهید.(فکر کنم مدار صفر درجه روم خیلی تأثیر گذاشته
)به نظر دیگه خیلی نمک ریختم،همه جا سفید شد
بریم سراغ داستان:
به نام او
وقتی مهمان ها نشستند،من و گلاره برای پذیرایی به اشپزخونه رفتیم.گلاره-ااااه!از دست مانی! من-برای چی؟! گلاره-اخه الکی غیرتی میشه!!! من-ولش کن!بذار خوش باشه!! گلاره-حالا هومن چی میگفت؟! من هم ماجرا رو برای گلاره گفتم-نـــــــــه!!! من-ارههههههه!!! گلاره-بیچاره! و بعد به سمت مهمون ها رفتیم.گلاره وقتی شربت ها رو برای هومن گرفت،قیافش خیلی خنده دار شده بود.هومن هم هاج و واج به گلاره نگاه میکرد.من سرفه ای کردم تا گلاره خودشو جمع و جور کنه.بزرگ تر ها مشغول صحبت بودند،ولی تو ما مثلا" کم سن تر ها،قیافه ی هیچکس به خنده داری من و گلاره نبود.مانی خیلی اهسته گفت-شما ها چتونه؟!چرا قیافتون مثل نقاشی های پیکاسوئه؟! من با این حرف مانی نزدیک بود کنترلم رو از دست بدم که-هانا!نیشتو ببند! اینو تینا گفت،من هم حواسمو حسابی جمع کردم.من و تینا چای رو اوردیم،و بعد ما به حیاط رفتیم.پسر ها به اون طرف حیاط رفتند و ما دختر ها هم همین طرف بودیم.گلاره-کتی جان رشته ی شما چیه؟! کتی-من در کالج معماری می خوندم(خب من که نمی دونم کتی واقعا" چی می خونه!پس به بزرگیه خودتون ببخشید!![]()
)شما چی؟! ما هم رشته هامون رو گفتیم.کتی- شما چند سالتونه؟! گلاره در گوشم گفت-شرط میبندم که برای هومن می خواد! من-شرط نبند! و من ادامه دادم-من و تینا هم 22 سالمونه و گلاره 24 سالشه. کتی-اااااا...پس هم سنیم!!!من هم 22 سالمه. گلاره-شما کی اومدید اینجا؟! کتی-من و مامان و بابا کانادا هستیم.فقط داداش اینا اینجا هستند. تینا-برای درس؟! کتی لبخندی زد و گفت-نه!برای کار! در همین لحظه مانی از اون سر حیاط با صدای نسبتا" بلندی گفت- بههههههه!!!پس خواننده ی لس انجلسی هستید! کتی-خب اقا مانی جواب سؤال بعدیتون هم داد! من-درسته! کتی-جالبه! گلاره-دقیقا"! در همون دقیقه برام یه SMS اومد.مانی بود-هانا!هومن داره میگه این دختره چقدر بیشعور و بی ادب و... البته همه ی اینها رو غیر مستقیم گفت!!! و من هم جواب دادم-اشکال نداره!بهش بگو دل به دل راه داره!!! گلاره-کی بود؟! من صدامون رو یه ذره بلند کردم تا مانی هم بشنوه-مزاحم بود. چند لحظه بعد مانی در مقابل حرف من گفت-اره هومن جوون!مزاحما زیاد شدند.ما با کتی حسابی جور شده بودیم.دختره خیلی خوبی بود.مانی اینا هم به سمت ما اومدند و شنیدم که مانی می گفت-البته به قول هـــانــا دل به دل راه داره!!! مامان اینا هم بیرون اومدند.خانوم جعفری-به به!حسابی با هم رفیق شدین نه!؟ من-بله!کتی جون خیلی دختره خوبیه! گلاره-بله!دقیقا"!هر چی باشه دختره همین پدر و مادره!! عمو-پس پسرا چی؟! تینا-به قول قدیمی ها کبوتر با کبوتر،باز با باز!! مانی- بله!البته پسراتون هم خیلی گل هستند! رو صندلی هایی که در حیاط بود نشستند ولی من دست مانی رو گرفتم و به هوای اوردنه چای و شیرینی به داخل خونه رفتیم-مانی چشم و دلم روشن!! مانی-تو از هومن بدت میاد به من چه!؟ من-اااا...پس به خاطره همین با اونا حسابی جور شدی. مانی-با کیا؟! من-با اونا! مانی-کیا؟؟؟ من-ااااااه... همون هومنه دیگه! مانی-پس میشه اون نه اونا! من-وسط دعوا نرخ تعیین نکن! مانی-اخه مشکل تو با اون چیه؟ من-اون یه پسره پروئه،گستاخه،قرتیو بیشعوره... یکهو قیافه ی مانی عوض شد-چیزه... هانا جان...اااا...بعدا"با هم حرف میزنیم! من-باز کم اوردی گفتی بعدا"!!! خجالت بکش! مانی همش چشم و ابرو هاش رو کج و کوله میکرد-ااا... چته؟چرا قیافت رو اینجوری میکنی؟ یه نفر از پشتم گفت-ببخشید! وای!صداش چقدر مثل هومنه!نکنه...نکنه که اون...برگشتم.وای خدای من!اون هومن بود،ولی من خودمو نباختم و گفتم-بله!بفرمایید! میشه یه لیوان اب به یه ادمه قرتیه بیشعوره گستاخ بدین!؟ من-مانی! مانی-هومن جان!بفرما عزیزم! هومن لبخند زورکی زد و گفت-مرسی! وقتی هومن رفت مانی رو به من گفت-کوره احمق کم بود این ها رو هم شنید! من-به من چه!می خواست نشنوه! چای و شیرینی ها رو بردیم.فریده خانوم-به به!این ها رو کی درست کرده؟ مامانم-دخترا! هومن که داشت اب می خورد اب تو گلوش پرید و گفت-what؟؟؟ در همون حال که داشتیم مثلا" عصرونه رو صرف می کردیم،مامان هم داشت از ما تعریف میکرد.البته فریده خانوم هم بچه هاش می گفت.باورم نمی شد که اونا اون همه...به هر حال که خیلی توانایی داشتند.فریده خانوم-هانا جان!برامون ویولون نمیزنی؟! من-خانوم جعفری خوشحال میشدم،ولی ایشالا... باشه برای فرصت دیگه! کامران-چرا که نه!هانا خانوم بهتر نیست که ذره ای از تواناییتون رو به ما نشون بدین. و بعد به پهلوی هومن زد و هومن هم در جواب گفت-بله!حق با...داداشه! من- چرا شما سر چشمه ای از توانایی هاتون رو نشون نمی دید؟ هومن-مثل چی؟ من-مثل پیانو زدنتون یا خوندنتون!! اقای جعفری-هانا جان!نمی تونی از زیر این کار در بری! و من هم به نا چار قبول کردم ولی در مقابل پیانو زدنه هومن!
خــــــب امیدوارم که خوشتون اومده باشه!
منتظره نظرات و انتقادهاتون هستم!
تا اپ بعدی buh bye ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام بچه ها!حالتون خوبه؟!
بابت نظرها هم ممنون روشنک جون
-مهدیه جون![]()
-پری جون![]()
-ارزو جون
-المیرا جون![]()
-سرینه عاشق دیوونه ی هومن
-
خب اول یه شعر میذارم:
تنها نگاه بود و تبسم...
ما پاک زیستیم
ما پاک سوختیم
...
به من بگو, حکایت خود,
تا بگویمت:
از ان شرم جاودانه
ان قلب های پاک
و ان رازهای مهر
که بین من و تو بود...
ما گرچه اینک کنار هم نشسته ایم
بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم.
دوریم هردو,دور...!
با اتش نهفته به دل های بیگناه,
تا جاودان صبـــور!
نظرتون رو درباره ی شعر بگید!
حالا داستان:
به نام او
رفتم حموم و بعد از حموم برای اومدن مهمون ها خودم رو حاضر کردم.وقتی بیرون اومدم خاله سیما اینا اومده بودند.مانی-به به! زیبای خفته!سلام!تا حالا در انتظار بوسه ی معشوق خواب بودید؟! هانا-shut up! مامانم-هانــا! مانی به طرفم اومد-خاله جون ما بهش عادت کردیم. تینا-مانی اذیتش نکن! گلاره از تو اشپزخ.نه گفت-مانی جون مامانت امروز رو بیخیال شو! مانی سرشو انداخت پایین و گفت-چشم زکریای رازی! گلاره-اگر امروز اذیت کنید میشم ذکریای ناراضی! بعد از سلام و احوال پرسی که همیشه از صدقه سر مانی دیرتر از حد مجاز انجام میشد.ما دختر ها مشغول پختن کیک و شیرینی شدیم.وقتی پختن شیرینی ها تموم شد,ماها به حیاط رفتیم.مانی-wow!کی استخر رو تمیز کرده؟! هانا-یکی مثل خودت! مانی-فکرکردم می خوای بگی همسایه ها یا مهمونا! تینا-تا وقتی یکی مثل تو هست نیازی به دیگران نیست! داشتیم کنار استخر قدم میزدیم شیطونیه من گل کرد و مانی رو هل دادم توی استخر و مانی برای اینکه خودش رو کنترل کنه تا نیفته توی اب تینا رو گرفت,تینا گلاره رو و گلاره منو!و هر چهارتا توی اب افتادیم.اول مانی رفت بیرون و بعد ماها رو اورد بیرون.وقتی که داشت من رو بیرون می اورد گفت-شانس اوردی گوشیم رو تو خونه گذاشتم. هانا-حالا اگر بفهمی که گوشیت دست من بود چی؟! مانی دنبالم کرد و گلاره و تینا هم می خندیدند من هم فقط جیغ می کشیدم.از سرو صدای ما,مامان اینا هم اومدند بیرون.بابام-باز چی شده؟ عمو-چرا خیس شدین؟! خاله-حتما" کار کاره هانائه! مانی ایستاد و گفت-اتیش پاره منو هل داد تو اب. و بعد دوباره دنبالم کرد.مامان-پس بقیه تون چی؟ تینا-مانی هم دست منو گرفت و بعد...
عموـ فهمیدم.خب حالا چرا دنبال بازی می کنید؟ مانی-دنبال بازی چیه؟قائم موشکه؟
هانا-کسی نمیاد بازی؟! گلاره-میدونید که مانی جونش به گوشیش بسته اس! من-مانی وایسا! نفسی تازه کردم و بعد گفتم-اونم به خاطر smsها و شماره های خانوم خشگلا! تینا-مانی فکر می کنه گوشیش دست هانائه و ...عمو-نه بابا!گوشیت اینجاست! مانی رفت طرفه باباش-قربونت برم! عمو-نیازی به قربون صدقه رفتن نیست. مانی-با شما نبودم که؟!با گوشی نازنینم بودم.وهمه خندیدیم. مانی عاشق گوشی موبایلش بود.یا باهاش به ما sms می داد یا باهاش بازی می کرد-البته قابل ذکره که مورد دوم درصدش بیشتره
-هر گوشی که جدید بود رو سریع میرفت و میخرید.در واقع یه کلکسیون گوشی داره.همگی لباس ها رو عوض کردیم.با بچه ها تو اتاق بودیم که صدای در اومد.مانی با ریتم اهنگ نوش افرین گفت-صدای زنگ دره... همسایه داره زنگ میزنه...من برم که همسایه داره زنگ می زنه. تینا-همسایه یا...
گلاره-فضولی؟! مانی-مگه فضولی؟! مکثی کرد و بعد گفت-ولی فضولی!
بعد از لحظاتی مانی از پایین گفت-بابا بزک بسه!نیومدن خواستگاری که! با این حرف همه ما رفتیم پایین.مانی-چیه؟همین که اسم خواستگار اومد حمله ور شدین!
تینا-مانی ببند! مانی-چی رو؟! تینا گاله رو! گلاره-خیلی بی ادبی! من-خیلی بیشعوری! (البته این حرف هارو بین خودمون می گفتیم) مامان ما رو به هم معرفی کرد.وقتی به اخرین نفر رسید,پسره گفت-فکر نکنم که نیازی باشه که ما به هم معرفی بشیم,درسته؟! من-متوجه نشدم! پسره در گوشم گفت-من همون کوره احمقم! من ماتم برد پسره-عذر خواهی نمی کنی؟! من-ببخشیداا!ولی من پشت دستم رو بو نکرده بودم که اون کوره احمق همسایمونه!!! مامانم-هانا جان ایشون هومن خان هستند! هومن صداشو صاف کرد و گفت-خوشبختم! من-me too! بابا اونا رو راهنمایی کرد تا بشینند.مانی در گوشم خیلی جدی گفت-خیلی بی ادب شدی!ادم به همسایه فحش میده؟! من-همسایه که سهله!من به تو هم فحش میدم.مانی هم چشم غره ای کرد و رفت.
امیدوارم که خوشتون اومده باشه!![]()
تا آپ بعدی بای بای!![]()
![]()
![]()
![]()
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرایی ذهن
نازنین
نازنین
آدم آدم نشود
خب امیدوارم که خوشتون اومده باشه.من می خوام با اجازه ی نویسندگان خوش سابقه و خوش قلمی مثل:
نیلوفر جــــــــون![]()
(اولین نویسنده ی اینترنتی
)
نیلو جـــــــــون![]()
(eshghe aval hooman)![]()
رویا و غـــــزاله جــــون![]()
![]()
و در اخر سحر و المیرای عزیز![]()
به نام افریننده ی هستی بخش
صبح با فریاد مانی از خواب بلند شدم-هانـــــــــا...بلند شــــــو! من در حالی که در رختخواب جابه جا
میشدم گفتم-مانی تو دوباره حالت بده!باز دیشب رفته بودی پی عیش و نوشت؟! مانی-ور پریده!من یه
شب رفتم پارتیاااا!حالا اونو هی بزن تو سر من! هانا-اونروز چی که رفته بودی آتلانتیک سیتی!؟ مانی
پتو رو از روم کشید و گفت-مثلا خوابی نه!؟ من-چه خبره که اینقدر سروصدا میکنی؟ مانی-اوروز روز اخر
دانشگاه! من از رختخواب پریدم بیرون و گفتم-ااااااا!یادم نبود! مانی-تا تو بلند شی من برم تینا رو بیدار
کنم!این مانی بود!مانی شفیعی!تینا هم خواهرشه!تینا شفیعی!!!اونروز خیلی خوشحال بودیم.خب هر
چی باشه اونروز روز اخر بود.وقتی که اخرین کلاس هم تموم شد همه بچه ها با هم گفتند-
هــــــــــــــورا... استاد هم لبخندی زد و گفت-موفق باشین! وقتی که داشتیم بیرون میرفتیم استاد گفت-
هانا!...تینا!...میشه ۱ دقیقه صبر کنید باهاتون کار دارم. استاد وقتی وسایلش رو جمع کرد,گفت-هانا
جان بابا از انگلیس اومده؟ هانا-بله استاد چطور؟! استاد-از بابا بپرس ببین اون عمله چطور بود؟! هانا-
استاد عمله؟!کدوم عمله؟!فکر نکنم بابام با عمله ها کار کنه! استاد-جدی باش! من که از این رسمی
حرف زدن ها و تشریفات خسته شده بودم گفتم-عمـــو!روز اخر!بزار یه بار هم که شده تو دانشگاه صدات
کنم عمو! تینا-اره بابا! منم خسته شدم! استاد شفیعی بابای تینا و مانی بود.دکتر ایمان شفیعی! و
دوست صمیمیه بابای من!عمو ایمان جراح بود و... بقیه توضیحات باشه برای بعدا"! عمو-راستش بهتون
بگم که...که... تینا-که چی بابا؟! عمو-شما رو...شما رو به اریزونا منتقل کردند. من و تینا از شدت
خوشحالی همدیگرو بغل کردیم.اونشب همه خوشحال بودیم و به همین مناسبت شام رو بیرون
رفتیم.اونروز عمو به ما چیزی گفت که هر سه شکه شدیم-بچه ها باید کم کم برای رفتن به لس انجلس
اماده بشیم. مانی و تینا یک صدا گفتند-چــــــــی؟ لس انجلس؟! من-عمو شوخی می کنی نه؟! عمو
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد.تینا-وایییییییی...اونوقت باید ساعت ۵ از خواب بلند شیم! بابا-حالا
چی میشه که یه ذره زودتر بیدار بشین!؟ مانی-جدیدا" ۲ ساعت تغییر شده یه ذره!من که ترک تحصیل
میکنم
هانا-تو هر کاری که می خوای بکن! مامانم-اشکال نداره!کم کم عادت میکنید!
خب بهتره قبل از گفتن بقیه ماجرا براتون درباره ی خونوادمون بگم.پدرم جراح قلب بود.دکتر ایلیا
ایران نژاد و ۶ماه سال رو به کشورهای محروم سفر میکرد.بابا عضو سازمان ملل بود.مادرم هم داروساز
بود.دکتر مریم عبادی و خواهرم گلاره همراه مادرم کار میکرد.گلاره هم دارو خونده بود و با مادرم روی یه
پروژه کار میکرد.گلاره از من ۳ سال بزرگ تر بود.من۲۲ سالم بود.
عمو ایمان هم جراح بود.عمل هایی مثل پیوند کلیه و... خاله سیما هم پزشک بود.(پزشک
تشخیص)تینا هم میخواست مثل باباش بشه.من و تینا هم کلاس بودیم.مانی هم فلسفه می
خوند.مانی همیشه ساز مخالف بود.
بعد از چند هفته به سمت لس انجلس حرکت کردیم.پدرم اونجا خونه خریده بود.خونه ای که در
طول این ۲۲ سال هیچ جا ندیده بودم.نمای خارجی با پیچک و رز رونده پوشیده شده بود.پنجره هایی به
رنگ قهوه ای سوخته.درب ورودی همرنگ پنجره ها بود و با شیشه هایی کلاسیک تزئین شده بود.حیاط
خونه هم پر بود از درخت!۳ درخت پرتقال!۳ درخت بید و بقیه درخت ها هم کاج بود.داخل خونه
با سرامیک هایی سفید پوشیده شده بود.مبل هایی با مخمل قرمز که بالشتک های سفیدی روی انها
قرار داشت و... دیگه بسه!
صبح روز بعد با عجله به سمت بیمارستان حرکت کردم.(اخه قرار بود من در بیمارستانی که پدرم
کار میکرد موقتا مشغول به کار بشم)ماشین هم نداشتم و دیرم هم شده بود و فوق العاده هم عصبی
بودم.داشتم میدویدم که نزدیک بود یه ماشین بزنه به من-مگه کوری احمق!!! پسره پیاده شد و گفت-
حالتون خوبه؟واقعا عذر می خوام! هانا-مهم نیست! و به سمت بیمارستان حرکت کردم.روز پر مشغله ای
بود.
صبح روز بعد با صدای قشنگ مامانم بیدار شدم-هانا پاشو!امروز مهمون داریم. من-کی هست؟-
همسایه! تازه اومدن.ایرانین!شب میان اینجا!-من حالم از همسایه ها به هم میخوره!-زشته دختر!این
حرفا چیه؟!یه دختره هم سن تو دارن با دو تا پسر!-خلاصه که مزاحم ان! ولی من خبر نداشتم که
سرنوشتم با ورود همین مزاحم ها عوض میشه!
امیدوارم که خوشتون اومده باشه!![]()
البته میدونم که به پای بچه های دیگه نمی رسه![]()
تا آپ بعدی بای![]()
![]()
