تبليغاتX
The Story For love End Kamran Hooman

truelife-truelove

بهاران

truelife-truelove

http://truelife-truelove.blogfa.com

The Story For love End Kamran Hooman

The Story For love End Kamran Hooman

The Story For love End Kamran Hooman

هزاران سال به سوی تو امدم
افسوس
هنوز دوری از من
دورتر از همیشه
اما در من کسی نوید میدهد
که میرسم به تو
شاید
هزارسال دیگر!!! نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

The Story For love End Kamran Hooman

.....
سلام به همه بچه های گله گلاب!خوبین؟خوشین؟!گفتم بهتون یه حالی بدم و یه ذره زودتر اپ کنم.بلکه تا اخره تابستون تموم شه.میگم تابستون زود تمو شداااااا!!!!نفهمیدیم کی اومد که حالا داره میره!چه کنیم دیگه!به قول مؤسن ترها:عمره دیگه!میگذره!!!بریم سره داستان:

 

                              به نام او  

 

هومن هم انگار فهمیده بود که من شرمسارم،به خاطره همین به من نگاه نمی کرد. مانی-دیشب خوش گذشت؟! هومن-بله!ولی نه به اندازه ای که به شما خوش گذشت!!! تینا با لبخند-شما هم همچین بی سرزبون نیستیااا!! من-مگه نمی دونستین؟! مانی-مگه تو می دونستی؟؟ من-بله!من خیلی وقته که این هنر هومن خان رو دیدم! هومن سرشو انداخت پایین-این دفعه من شرمنده شدم! من هم هیچی نگفتم.چون اگر کشش می دادم،مانی ول کن ماجرا نبود.مانی خیلی با کامران اینا جور شده بود. مانی-هومی! هومن-جووون؟!چی گفتی؟! مانی-میگم چطوره یه روز با هم بریم کمپ؟! هومن-خب کجا؟! مانی-من یه جایی سراغ دارم خیلی توپه!...نه هانا؟! من-هااان؟!...اهان!...چی بگم والا!؟ مانی-اینو ولش!بریم؟ هومن-اولا که من هنوز نفهمیدم کجاست!دوما" یه جوری میگی بریم که هر کی ندونه انگار منظورت الانه! مانی-اولا که مکانش،مکانه!دوما حالا اینجا همه می دونن که منظورم الان نیست. هومن-خب؟! من-واااای...مانی الهی... مکثی کردم و ادامه دادم-منظورش جنگل های امازونه! هومن که داشت اب می خورد گفت-whatttt؟!where؟! مانی-دروغ میگه!منظورم یه ساحلیه که خیلی باحاله! هومن-اهــــــــا!حالا شد.ببینیم چی میشه! تو دلم گفتم-فکر کرده ما هم طرفداراشیم که میگه،ببینیم چی میشه!!!! بالاخره مانی به هر دردسری بود هومنو راضی کرد تا بیاد.ساعت 12 بود.رفتم و حاضر شدم تا به بیمارستان برم.وقتی اومدم پایین،مانی گفت-هی خانوم کجا،کجا؟؟ من-کجا رو دارم که برم؟!میرم بیمارستان دیگه؟! هومن-خدا بد نده!طوری شده؟! مانی زد زیر خنده-هومی میره سره کار!هومن یه ابروشو انداخت بالا-نینی،خیلی داری پسر خاله میشیااا! من-من رفتم! مانی-با چی؟؟؟ من-با ماشینم! تینا-صبح گلاره اومد برد! من-اااا...چرا بیدارم نکردین؟کارش داشتم! مانی-خودش نذاشت گفت نه! من به اشپزخونه رفتم تا یه لیوان اب بخورم،قبل از اینکه مانی یا گلاره رو بفرستم اون دنیا! مانی اومد پیشم-می خوای چیکار کنی؟ من-من!؟من کاری نمی کنم.شما زنگ میزنی به جورجی و میگی که چی؟؟ مانی-تو نمیای! من-افرین پسره خوووب!!! مانی نگاهی به هومن انداخت،بعد به من و بعد به زمین چشم دوخت. من-مانی جون یا خودش میاد یا نامه اش! مانی همون طور به زمین نگاه میکرد-یه پیشنهاد! من-نیازی نیست از اون پیشنهاد های فیلسوفانت بدی! مکثی کرد-میتونی با هومن بری! من با صدای تقریبا بلندی-what؟؟؟ مانی-هیسسسس! من-عجب پیشنهادی! مانی یه ابروشو انداخت بالا. من-این یه پیشنهاد بیشرمانه استتتت!!! بعد از چند دقیقه کل کل کردن من و مانی،هومن بلند شد-من با اجازه تون برم دیگه!هانا خانوم می خواید من برسونمتون؟ من-بیا!اینقدر قیل و قال کردی که فهمید! مانی-من قیل و قال کردم یا تو؟! من-نه هومن خان!ممنون مرسی!مزاحمتون نمیشم! هومن-اختیار دارین! من-ترجیح میدم مزاحمتون نشم! هومن-اختیار دارین،اولا!دوما که من از تعارف کردن خوشم نمیاد!! من تو دلم گفتم-اوه اوه!خدا به خیر بگذرونه!!! مانی-هومن جون میاد! و بعد منو از پشت هل داد-برو دختره ی سرتق!!! من به دنبال هومن راه افتادم.وقتی هومن ماشینو روشن کرد،صدای وحشتناکی تو گوشم پیچید.من-این دیگه چی بود؟؟؟ هومن-اهنگ مایکل بود! تو دلم گفتم-پس طرفداره مایکله!بیخود نیست که اینقدر نرماله!!! هومن شروع به حرکت کرد.-کدوم بیمارستان کار میکنید؟! من-اولا که کار نمی کنم،کاراموزی میکنم! هومن-اوه بله! من-ثانیا که تو بیمارستان دولتی کار میکنم!!! هومن-جدا!؟من و کامران بیشتر مواقع میریم اونجا! من-چه جالب! هومن در سکوت رانندگی میکرد.کم کم سرعتش زیاد شد.نزدیک یه چهارراه شدیم که یه ماشین پیچید جلومون و هومن پاشو محکم گذاشت رو ترمز.طوری که صدای نخراشیده ای تو خیابون پیچید. هومن دره ماشینو باز کرد که بره بیرون،ولی من پیرهنشو گرفتم و گفتم-پیاده نشو! هومن-چرا؟! من-پیاده نشو تا بهت بگم! فکر نمیکردم که هومن حرفمو گوش بده،و کاملا اماده بودم که هومن از ماشین پیاده بشه.ولی اون این کارو نکرد. هومن دوباره به راه افتاد-خب!منتظرم! من-تصادفی نشده بود که می خواستی پیاده بشی.تازه،دنباله دردسری؟تو می تونی خیلی داحت با یه بوق قضیه رو فیصله بدی. هومن فقط سکوت کرد.من-به خودت شک داری که می خواستی پیاده شی؟ هومن-چطور؟ من-حدس میزنم که خیلی تصادف کرده باشی نه!؟ هومن لبخندی زد-حالا! من هم با لبخند جواب هومنو دادم.ولی بدونه این که بهش بگاه کنم.بعد از گذشت دقیقه ای به بیمارستان رسیدیم.من-خیلی ممنونم ازتون!و ازتون عذر می خوام که به خاطره من نزدیک بود تصادف کنید. هومن-نه!مهم نیست.در عوضش یه چیزی یاد گرفتم. می خواستم جواب هومنو بدم که دیدم مارتین رسید.زسره لب گفتم-اون چی می خواد اینجا؟! بعد لبخندی زدم-چه سؤال مسخره ای! مارتین به سمت من اومد-هانا خوبی؟دیشب خوش گذشت؟ من-اره!ولی مگه تو... مارتین-مرخصی گرفتم. و بعد به سمت بیمارستان حرکت کرد. من با صدای بلند-مارتین!مگه چه خبره؟ مارتین در حالی که عقب عقب می دوید،گفت-یه عمل مهم داریم! هومن-این کی بود؟ من-کسی که من کاراموزیش رو میکنم. هومن-خب دیگه بهتر نیست که... من-وااای...چرا!مرسی که یادم انداختی.خداحافظ. هومن خیلی اهسته گفت-به سلامت. به طرف در ورودی بیمارستان دویدم.پیجر رو روشن کردم و کارتم رو زدم.به سمت راهرویی که به اتاق عمل متصل میشد،حرکت کردم.وقتی وارد شدم مارتین لباسش رو پوشیده بود و داشت پرونده ی بیمار رو بررسی میکرد.من-میشه بگی عمله چیه؟؟؟ مارتین-اولا بیمارمون یه ایرانیه!دوما که سنگ کلیه داره! من-دیالیز شده؟ مارتین-میگه اره.حتی میگه یه بار سنگشو شکونده!!! من-ااااا...پس باید از اون ادمایی باشه که همیشه در سفره!!مارتین-اره!درست حدس زدی!مدیر برنامه ی دو تا خواننده است. من-برم لباسمو عوض کردم. بعد از عوض کردن لباسم،به اتاق عمل رفتم.عمل اسون و در عین حال جالب بود. اونروز فقط همین کار نسبتا سخت بود.اون روز من و مارتین،شیفت شب داشتیم.مارتین-خب!امشب کلی سؤال دارم که باید از زیر زبونت بکشم بیرون!!! ما دو تا پشت پیشخون نشسته بودیم.مارتین-خب،اونی که امروز رسوندت کی بود؟ من-یکی از دوستان که بر حسب تصادف خواننده است.اسمش هومنه! مارتین-عجب!حالا چی شد که رسوندت؟ من-خب من...با تعجب به مارتین نگاه کردم-به تو چه ربطی داره؟! مارتین-خب...خب...چیزه...ااااا...بگو دیگه! من هم همه ی ماجرا رو بهش گفتم.وقتی صحبتمون،البته صحبت که نه،خبرگذاری،تموم شد،گوشیم زنگ خورد.-الو...-من هستم هانا خانوم!هومن! من-اووو...سلام.شبتون بخیر.مشکلی پیش اومده؟ هومن-نه!مانی اینا نگرانتون بودند،هرچی باهاتون تماس می گرفتند،شما جواب نمی دادین. من-وااای...گوشیم رو .... بود و تو کمدم!متأسفم! هومن-باشه من خودم بهشون میگم... من-بگید که من شیفت شب هستم. هومن-باشه!خداحافظ! من-.... وقتی شیفت تموم شد،مارتین منو رسوند خونه.خیلی خسته بودم،به خاطره همین بدون اینکه لباس هامو عوض کنم خوابیدم.

صبح روزه بعد به صدای زنگ در بیدار شدم.گلاره بود.من-گلاره خیلی بیشعوری! گلاره-هان؟! من-چرا دیزور اومدی منو بیدار نکردی؟تازه ماشین رو هم بردی!!! گلاره-من یه کار مهم داشتم. من-چی؟ گلاره-یه واکسنو کشف کردیم. من-خب! گلاره-بقیه اش سکرته!!! من-یه مزه!!! گلاره-حاضر شو می خوایم بریم کمپ! من-نمیام! گلاره-چرااا؟ من-چون هومن هم هست! گلاره-باید بیای! من-نچ! گلاره-چرا! من-نه!!! گلاره-اوهوم!!! من-نننننههه!!!! بعد از نیم ساعت جروبحث،من در حال اماده شدن برای رفتن به جهنم،ببخشید،کمپ بودم و غر غر می کردم-مرده شوره هر چی کمث و ممث ببرن!الهی ماشین بترکه تا نریم!مانی ایشاالله که بری زیر 20 تا تریلی 18 چرخ!اونم یه بار نه!...بار! گلاره-چی میگی،عین پیره زنا هی غرغر میکنی!!! من-گلاره حرف نزن که...عجبا!!! بعد از چند دقیقه مانی اینا اومدند-میبینم که اماده شدیو داری میای کمپ!!! من-اُف بر تو مانی!!!اخه چرا بین این همه ادم،تو باید پسره خاله سیما میشدی؟؟ مانی-هومن میشد خوب بود؟ من-هر دوتاییتون... تینا-هانا خفه شو!!! من-تینا،شما هم بله!؟ تینا-من هم راضی نبودم،ولی خب... مانی-با ماشین هانا بریم!! من تو دلم کلی ذوق کردم.چون حسابی حال مانی رو می گرفتم.هومن اینا هم رسیدن.کامران-سلام به همگی! من-سلام به کامران خان! نگام به کتی افتاد.من-واییی...چه مهمونی داریم ما امروز!کتی جون خوبی؟کی اومدی؟؟؟ کتی-من دیشب اومدم. کامران که ماشین منو دید با تعجب گفت-wooow...BMVاونمford! من-بریم دیگه! مانی که داشت سوار ماشین من میشد گفت-اوه اوه!این برای من نقشه داره.کامی من با شما میام! توی ماشین من،گلاره،تینا و کتی بودند.راه افتادیم و من بی صبرانه انتظار میکشیدم تا از شهر خارج شیم.وقتی از شهر خارج شدیم و من با بوقی از ماشین هومن اینا که هومن راننده اش بود سبقت گرفتم.بعد از گذشت چند دقیقه،ماشین شاسی بلند مشکی ای رو تو اینه دیدم.هومن هم برام دست تکون داد.متوجه شدم که هومن هم زیاد بدش نمیاد یه کورسی بذاریم.و این چیزی بود که من می خواستم...

بچه ها فردا یا پس فردا ماجراهای کمپ رو اپ میکنم.حالا نظرات!!!

 

درسا جوووون

 

الهام 42 عزیز

XXXعزیز میشه اسمتووو بگی لطفا

ربه کای عزیز

 

المیرای گلللم

مرجان عزیز نرفتی مسافرت؟؟؟ من مدرسه ام رو عوض کردمااااا به قول الهه:رفتم که دیگه دیگه!!!

سارا ب عزیز من هم دوست دارم باهات دوست شم!!!

تا اپ بعدی buh bye

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 4:4 PM توسط بهاران |
بازگشت!!!!

سلام به همهحالتون خوبه؟؟دلم براتون خیلی خیلی براتون تنگ شده بودراستش ما بزرگ فامیلمون فوت کرده بود،این هفته چهلمش بودچه چهلم پر ماجرایی همهمسایه خاله کوچیکم هم یکی از فامیلاشون سره زایمان فوت کردهبا 4 تا بچه(اول دو تا بود،بعد یه دوقلو حامله میشه،بعد هم...)خلاصه که ماجراها داشتیم ما تو فامیل!شوهره بزرگ فامیل(اخه زنش فوت کرده)خیلی خیلی به هم ریخته است.حالش اصلا" خوب نیست..

حالا ما میگذریم از این ماجراها و میریم سراغ شما دسته گلای سر سبدکه خیلی خیلی به من و وبم لطف داریندر واقع یه نوع لطف روز افروزنظرات برای اخر...

 

 

 

 

 

 

       به نام افریننده ی زیبایی ها

 

 

 

 

 

   هومن-هانا خانوم!برنامه امشب پیشنهاد کی بود؟! تو دلم گفتم-اخی!یعنی تو نمی دونی؟! من-کار بابا بود.بابا خیلی از این کارا می کنه. هومن-جالبه! به اهستگی قدم می زدیم.همش سنگینی نگاه هومن رو احساس می کردم.نگاهش ازارم می داد ولی من به روی خودم هم نمی اوردم.هومن-تو کسی رو دوست نداری؟ من از این سؤال هومن حسابی شکه شدم.با حالت عصبی گفتم-میشه بگی که به تو چه ربطی داره؟؟؟ هومن-کلی گفتم! من-شما خواهشا" زیاد کلی صحبت نکنید! هومن-حالا اره یا نه؟! من جلوی هومن ایستادم و گفتم-دونستن این موضوع چه فایده ای برای تو داره؟ هومن-از رو کنجکاوی! من-پس من هم برای اینکه کنجتون کمتر بکاوه میگم،من تو دنیا فقط خودمو دوست دارم! هومن هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت-پس خیلی خودخواهی! من-تو خودخواهی به پای ادمی مثل تو نمی رسم! هومن-اخه سرورم شمایی! من که انتظار نداشتم هومن چنین زبونی داشته باشه،در جوابش گفتم-خوبه!عالیه! هومن-اره خودم می دونم.و من سرمو انداختم پایین و به سمت خونه حرکت کردم.وقتی رسیدم خودمو رو کاناپه انداختم و چشمامو بستم.هومن واقعا" چرا اینا رو می گفت؟ عجیب بود.داشتم به کارای خودم و هومن فکر می کردم که ناگهان خندیدم.زندگی من مثل فیلم های کمدی بود.همیشه و در لحظه لحظه عمرم.حالا هم این از این!می دونم اگر مانی اینجا بود چی کار میکرد.دستشو می زد به کمرش و می گفت-حقته!!!تو باید تا اخر عمرت در حسرت شوهر باشی! این بار با این فکره مسخره بیشتر خندیدم.ولی صدای یه نفر منو به خودم اورد-هانا!دیوونه شدی؟!چرا الکی می خندی؟ گلاره بود-کی اومدی؟ گلاره-الان!باز چی شده؟چی کار کردی؟ من-اگر بدونی... و بعد همه چیز رو برای گلاره تعریف کردم-دیوونه!خب گناه داره!دوست داره! من ادای گلاره رو دراوردم-گناه داره!دوست داره!...اون خیلی... گلاره دستشو گذاشت رو دهنم-ااااا...حرف نزن.بعد از چند دقیقه گلاره گفت-بیا بریم بیرون قدم بزنیم! من-الان؟! گلاره-اره!بریم مثل اون موقع ها ورزش کنیم.من-ملانصرالدین جون!ورزش رو صبح انجام میدند! گلاره-بدوووو! حاضر شدیم.وقتی حدود یه ربع در سکوت قدم زدیم،گلاره-حالا هومن عاشقت شده؟! من با بی تفاوتی گفتم-گور بابای عشق کردن! گلاره-اااا...ااا..بی ادب!خب چرا نشه؟ من-چرا بشه؟مگه دیوونه است؟ گلاره-اره.دیوونه ی تو!ببین تو خیلی ماهی. من-تو هم نهنگی! گلاره-بی مزه یه ذره به حرفام گوش بده.تو هیچی کم نداری. من-مثل چی؟ گلاره-قدت که خوبه!چشمای مشکی،ابروهای مشکی کشیده،لبای قلوه ی خوشگل،گونه های خوش حالت. من-مگر گونه بد حالت هم داریم؟؟ گلاره-صدای قشنگ،موهای مشکی لخت...من خیلی بهت حسودیم میشه. من-به به!چشم و دلم روشن!همینو کم داشتیم که جور شد. مکثی کردم و ادامه دادم-تو هم چیزی کم نداری.می دونی تو مثل این دخترای دوران قاجاری که قیافه شون تو اون دوره کلی طرفدار داشت. گلاره-اوووه...اون موقع! من-الان هم داره!تو ارزش زیادی داری.تو کم یابی،تو رو فقط باید تو موزه پیدا کرد! گلاره دنبالم کرد-میکشمت هانا!من میدونم و تو! من-گلاره پدر خوانده شدی که می خوای بی دلیل منو بکشی! گلاره-مگه پدر خوانده می خواسته تو رو بکشه؟ ایستادم و گفتم-چرا منو تو اگر جواب یه نفرو یه روز ندیم... گلاره ادامه داد-شب خوبمون نمیبره؟! بعد به داهمون ادامه دادیم-گلاره خدایی تو هم خوشگلی.چشمای گرد،اونم رنگ ابی،موهای حالت داره مشکی،ابروهای شرقی خشگل... گلاره-یعنی چی؟؟؟ من-یعنی هشت و کشیده و دلبر!!!...بعد ادامه دادم-هیکل خوب و مناسب،ولی خیلی شلنگی...ببخشید یعنی بلندیگلاره چپ چپ نگام کرد.من-خب بلندی دیگه!اخه 180 سانت!!خدا بده برکت!!! گلاره خندید و گفت-حالا دو سانت تفاوت خیلی زیاده؟؟؟ من-نه اصلا"! بعد روی چمن نشستیم.من-راستی...شقایق و دیدم! گلاره-کجا؟! من-تو اپرا!دوست کامرانه! گلاره-نه بابا!؟ من-اوهوم!تازه عاشق،معشوقین که دومی نداره! گلاره-چطور بود؟مثل قبل... حرف گلاره رو کامل کردم جذاب،خشگل،دلربا،خوش تیپ! گلاره-چه کسی هم تور کرده! من-اره!ولی نمیشه گفت کی این وسط حیف شده!چون هم کامران پسر برازنده ای هم شقایق خیلی جیگره! گلاره-اره!راست میگی. در همین لحظه یه نفر دستشو گذاشت رو چشمام.من-این کیه دیگه؟؟ گلاره با حالت ترس گفت-واییی...بدبخت شدیم.هانا خدا به دادت برسه.ببین کی اومده. من-کی اومده؟؟؟ گلاره-من میرم که الان منم مثل تو میرم جهان اخرت! من دستمو روی دست کسی گذاشتم که گلاره ازش به اصطلاح میترسید،گذاشتم-مانی تو نصفه شب هم دست از سر ما بر نمی داری؟؟؟ مانی-شد ما یه بار شما رو سورپرایز کنیم. من-اووووو...سورپرایز!!! مانی اومد کنارمون نشست-من به شما چی بگم که نصف شب اومدید بیرون!اخه نمی گید که یه بلا ملایی سرتون میاد؟! گلاره-اگر تو نیاری کس دیگه ای نمی یاره! مانی-پاشید بریم خونه؟! من و گلاره-جوون؟! مانی-بریم خونه!اینقدر حضمش مشکله؟؟؟ من-مانی بلند شو برو از جلوی چشمام دور شو تا نزدم جلو بندیت رو نیوردم پایین! گلاره-چرا اینقدر ابجی منو حرص میدی؟؟برو دیگه! مانی-جفتتون چشم سفیدین! من-اره.تو فوضولی؟! برو دیگه! مانی در حالی که داشت بلند میشد،گفت-از من گفتن از شما نشنیدن!اگر بلا سرتون نیومد! گلاره-اخه به تو چه؟ما می خوایم....الله اکبر!دهنمو باز نکناااا! مانی با حالت فرار-ببخشید!!!غلط کردم!شب خوش! مانی رفت.من-بلند شو ما هم بریم.بیچاره راست میگه. گلاره-اره اره!بریم. بعد از چند دقیقه گلاره گفت-محض رضای خدا هم که شده یه ذره به هومن پا بده! من-واااا...مگه پا نداره؟! گلاره-جدا" میگم!پسره خوبیه. من-پسر خوب بخوره تو سره ازرائیل!پسره خوب می خوام چی کار؟در ضمن خدا با ازدواج من کاری نداره! گلاره-باشه!هر چی تو بگی! وقتی رسیدیم خونه هر دو به اتاق هامون رفتیم.صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم و با عجله حاضر شدم.همزمان با سوار شدن من به ماشین،هومن از خونه خارج شد.نگاهش به من افتاد و برای چند لحظه منو نگاه کرد و بعد به سمت ماشین رفت.ماشین رو روشن کردم،هومن هم ماشین رو روشن کرد.ولی من پامو محکم گذاشتن رو گاز و بعد با سرعت زیادی از گاراژ خارج شدم.طوری که هومن برای چند لحظه اونجا بی حرکت ایستاده بود.اونروز تو بیمارستان سرمون خلوت بود.

   از اون ماجرای اپرا یکی تو هفته ای گذشت و کم کم به تولد تینا نزدیک میشدیم و همه سرگرم بودیم.مهمون ها از راه می رسیدند و من مثل همیشه با دیدن کامران و هومن عصبی شدم.ولی این حس خیلی طولانی نبود و خیلی زود جاشو با پارسا عوض کرد.پارسا علی مردانی یکی از پسرای دانشکده بود که با ما به اریزونا منتقل شده بود.ولی تو لس انجلس چی کار می کرد.پارسا از پسرای خوشگل و خوش تیپ و همچنین پولدار دانشگاه بود که از من خواستگاری کرده بود.اونم یه خواستگاری پر دردسر!پارسا-سلام حال شما؟! من-سلام.بفرمائید بشینید. بعد از رفتن پارسا مانی در گوشم گفت-این یکی اصلا" شوخی نداره!خواهشا" رعایت کن!!! من-چشم! بعد از ورود اخرین مهمونا،نوبت به رقص شد.همه مشغول بودند به جز من،پارسا و کامران و هومن.داشتم به مانی نگاه می کردم که هر ثانیه با یه نفر می رقصید.نگاهم به کامران اینا افتاد.جفتشون بلند شدند و می خواستند به طرف من بیان که...یهو نشستند.خیلی تعجب کردم.برای چی...هنوز بقیه سؤالم تو ذهنم نقش نبسته بود که جواب سؤالم خودش اومد.پارسا-به بنده افتخار می دین؟! من-راستش اگر اشکالی نداره،از بنده صرفه نظر کنید! پارسا کنارم نشست-برای چی؟! من-خب همینجوری! پارسا لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت-چرا از من می ترسی؟!اخه چند بار بگم!اون یه اتفاق بود!همین! من-تو یه تصادف وحشتناک و مزاحمت رو میگی اتفاق!؟حالا اولی رو میشه باور کرد ولی... پارسا-اونا کار من نبود!تو نامزد من بودی.چرا باید اون بلا رو سرت می اوردم.مزاحمت رو هم که خودت شاهد بودی که کار من نبود! من-شاید اون از طرف تو اومده بود! پارسا-هانا خواهش میکنم بس کن! من-ببین،مشکل من اون تصادف یا مزاحمت ها نیست!اون دخترا که هر روز،هر روز می اومدند خونه ی تو،مشکل من هستند! پارسا-خب تفریح لازمه! من با عصبانیت گفتم-تفریح!!!تو نامزد داشتی!یه پسره 18 ساله که نبودی! خواستم برم که دستمو گرفت.من-ولم کن! پارسا-من اومدم اینجا که فقط بهت بگم ببخشید!منو ببخش.تو منو به عنوان یه شوهر نخواستی حداقل منو به عنوان یه برادر قبول کن! من-فیلم هندی زیاد میبینی نه؟! پارسا بلند شد-من اونی که باید می گفتم،گفتم.بقیه اش با توئه! و بعد به طرف تینا رفت تا ازش خداحافظی کنه.داشتم به رفتنش نگاه می کردم.من اونو بخشیده بودم.در همین لحظه کامران اینا اومدند پیش من.کامران-هانا خانوم مشکلی پیش اومده؟ من- نه اصلا"! هومن-پس اون اقا... من-چیزه مهمی نبود. مانی هم اومد-هانا!چی شد؟! من-هیچی!پسره خوبیه. مانی-چیزی بهش گفتی؟! من-نه!عذر خواهی کرد و رفت! مانی-خدا رو شکر! کامران-راستش ما دیدیم که شما تنها هستید،گفتیم بیایم اینجا! هومن-البته قبل از اومدن اون اقا! مانی-حالا به بنده افتخاره رقص میدین؟! من-مانی خودتو لوس نکن! و بعد هر دو برای رقص رفتیم.بعد از چند دقیقه از مانی جدا شدم.داشتم از تو شلوغی بیرون می اومدم که یه نفر بهم تنه زد و من دوباره شرمنده ی هومن شدم.من بر اثر این تنه من تو بغل هومن افتادم.اون هم منو گرفت-واقعا" شرمنده ام! هومن-این دفعه هم مقصر شما نیستی. بعد از رقص نوبت به کادو ها رسید.مانی یه سرویس خیلی ظریف و خوشگل برای تینا خریده بود.من هم یه ساعت خیلی قشنگ و کامران یه خرس عروسکس نسبتا" بزرگ و هومن هم برای تینا یه سگ عروسکی خیلی بزرگ خریده بود.بعد از شام و این حرفا دوباره بزن و بکوب.وقتی تولد تموم شد و همه رفتند،خاله سیما پرسید-پارسا چی بهت گفت؟ من همه چیز رو به خاله گفتم.عمو-اون از اون پسرایی نیست که بخواد مزاحمت ایجاد کنه. من-اره!این یکی رو خیلی شانس اوردم.فردای اونروز بعد از صبحانه مانی باز اذیت کردن رو شروع کرد-شنیدم که باز افتادی رو هومن! من-نخیر. مانی-خودم شنیدم! من-از کی؟ مانی-من منابع خودمو دارم. من-منابعتون دروغ به عرضتون رسوندن.بنده نیوفتادم رو هومن! مانی-چرا افتادی! من-نخیر! مانی-چرا! من-نذار بگم که دیروز چی کار کردیاااا!!! مانی-چی کار کردم؟؟؟ من-با اون دختره!وقتی می رقصیدی... مانی دنبالم کرد.دور خونه می دویدیم که زنگ در خورد و تینا درو باز کرد.من برای لحظه ای گشتم تا ببینم مانی در چه فاصله ای از منه که...باز خوردم به یه نفر و هر دو به زمین افتادیم.مانی هم خودشو نتونست کنترل کنه و افتاد روی من!!!من-مانی بلند شو ببینم! من نفهمیده بودم که اون بنده ی خدایی که ما این جوری ازش پذیرایی کردیم کیه.مانی داشت بلند میشد که گفت-وایییی...هانا!ببین کی اینجاست! من به اونی که مهمون ما بود نگاهی کردم.خدای من!!!هـــــــــومـــــن!!!نـــــــــه!!!من از شدت خجات یهو بلند شدم طوری که مانی از پشت افتاد روی زمین.من-واقعا" شرمنده ام!!! و بعد سریع به اشپزخونه رفتم.هومن در حالی که داشت بلند میشد-مهم نیست!انگار باید کم کم عادت کنم! مانی-اره دیگه چی کار کنیم!تازگی ها مد شده که از مهمون ها این شکلی پذیرایی کنیم! هومن هم خندید.من چای ریختم و بردم-کامران خان نیومدن؟! مانی-میومد که اون هم ناقص میشد! هومن-نه!اون با شقایق رفته بیرون! مانی-پس تو جفتی نداری که باهاش بری بیرون،نه؟! هومن-نه بابا!جفت کجا بود؟! تینا-ایشاالله پیدا میکنید!

 

خب امیدوارم که خوشتون اومده باشه
حال به نظرات می پردازیم

نیوشا خانوم

مرجان گلم

XXXگلممن اسمم بهارانهولی اگر یادت باشه یه جواب سوال ازت طلب دارماااا

neginخانومگلم تو اپ بعد میگماز طرف من دختر خاله ی گلت رو ببوس و ازش تشکر کن

ستاره ی گلم

ناهید خانوم

مهدیه پاییزی جــــون

مروارید جون

فضولی مگه؟؟!فضولی نباشه هااااولی میشه اسم قشتگت رو بگی؟؟؟

یه کسی...راستش من چه شکلی بحدسم که کیستی و از کدوم دیاری؟؟این همه وبلاگ هست که میرم(البته یه زمانی نظر زیاد می دادمحالا تنبل شدم)میشه خودت اسم خوشگلت رو بگی؟؟؟

نیلوفر گلم

از همه بابت دسته گلا(استعاره از نظرات)ممنون
بازم بیاید
buh bye

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 3:49 PM توسط بهاران |
عشق و عاشقی که من و تو نمیشناسه!!!

سلام به همه بچه های باهال داستان خون!!!چه خبر؟؟؟خوش می گذره؟الان من واقعا" ذوق مرگم(همون ذوق زده ی خودمون)اون هم به خاطره نظرات شما دوستان عزیزواقعا" ممنون هستم

حالا جواب نظرات:

مروارید جوووون

الهام42 عزیزگلم خوشحال میشم باهات اشنا بشم

xxxممنون میشم اگر اسم قشنگتو بگی

ناهید جوووونممنون از لطفت

neginجووون

ستاره جوووون

المیرا جووونالمیرا جون من هم تو وب خودتون عذر خواهی کردم و هم اینجا از تو و سحر جون عذر خواهی میکنممن واقعا" نتونستم چیزی بنویسم که در شأن داستان شما باشههمه این ماجرای شورا و غیره هم چیزه مهمی نیستباز هم میگم متأسفم

مرجان گلمکه هیچ وقت نتونستم از خجالتش تو چت دربیامهر وقت دختر خالم رفت مزاحمت میشم فدات شم

و فضولی مگه؟؟؟ممنون گلم

حالا داستان:

 

                                     In His Name

هومن-الو... من-اقا هومن؟! هومن-بله خودم هستم بفرمایید! من-هانا هستم.حالتون خوبه؟ هومن-مرسی ممنون.شما خوب هستید؟ من-مرسی ممنون.جریان این نامه و اپرا چیه؟؟ بابا به من چیزی نگفته بود. هومن-بله.ناگهانی شد. هومن مکث کوتاهی کرد و گفت-راستش کنسل شده.البته برای امشب.اگر خدا بخواد،فردا شب!(با خودم گفتم،ااااا...تو خدا رو هم میشناسی؟!)اتفاقا" می خواستم بهتون زنگ بزنم که... این دفعه با خودم گفتم-ااااه...چه پر چونست!نمی ذاره حرف بزنم .من وقتی خبره کنسل شدن اپرا رو شنیدم،چون نمی خواستم هومن فکر کنه که من خیلی مشتاقم،برای همین گفتم-بله درسته!راستش من به خاطره اپرا تماس نگرفتم.راستش یکی از همکارای من می خواد خونه شو باز سازی کنه،گفتم شاید کتی جان بتونه کاری براش انجام بده! هومن-uh oh!باشه.فردا شب که... من-باید با رئیس بیمارستان حرف بزنم. هومن-باشه!پس تا فردا خداحافظ! من-خوشحال شدم! مارتین-عجب ادمی هستیااااا!!!از دست تو!من شاید نخوام اون کاره خونه ی من رو انجام بده اخه! من-میشه فضولی نکنی؟؟ مارتین-خونه ی خودمه هاااا!! اونشب خیلی خسته بودم،به خاطره همین توی حال،روی کاناپه خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم،صبحانه ی مختصری خوردم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.خوش بختانه مثل روز قبل بیمارستان شلوغ نبود.همه چیز عادی بود.با اجازه ی مری،رئیس بیمارستان،زود تر به خونه رفتم.در رو که باز کردم،نامه ای افتاد جلو پام:

            هانا خانوم سلام.خونه تشریف نداشتید،برای همین نامه نوشتم.این بلیط اپراست که پدرتون تهیه کرده.البته فقط برای شما رو!چون نمی خواستند ما پول بلیط شما رو بدیم.ساعت 8 جلوی سالن اپرای شهر.

                                                                        هومن

 

رفتم حموم.دوش گرفتم و بعد حاضر شدم.ارایش ملایمی کردم،لباس مخمل دکلته ای پوشیدم.هوا نسبتا" سرد بود،به همین دلیل شنلی هم رو دوشم انداختم. ساعت حدود 7 بود که راه افتادم.وقتی رسیدم،هومن به همراه کامران جلوی در ایستاده بودند.ماشین رو به مسئول پارکینگ دادم و به طرف هومن اینا به راه افتادم.-دیر که نکردم! هومن-ببخشید شما؟؟؟ من لبخندی زدم.کامران زد به پهلوی هومن و گفت-هومن جان!ایشون هانا خانوم هستند! هومن-...شرمنده! من-نه!این چه حرفیه! مکثی کردم و با حالتی که خاص خودم بود گفتم-هومن خان یعنی اینقدر زشت شدم؟؟؟ هومن خندید و جواب داد-نه این چه حرفیه!اختیار دارید. در همین هنگام دختره نسبتا" قد بلندی با چشمای رنگی و موهای مشکی از راه رسید-کامران جون!دیر نکردم که!خیلی منتظر شدی؟ کامران-نه عزیزم.معرفی میکنم،هانا خانوم هستند یکی از دوستان خوب ما که برنامه امشب پیشنهاد بابای ایشون بود.و ایشون هم... نذاشتم حرف کامران تموم بشه و گفتم-بذارید حدس بزنم.ایشون شقایق ثامن دختر تهیه کننده ی هالیوود و عکاس فشن هستند. شقایق-واااای...باورم نمیشه!...هانا خودتی؟؟؟واییی...چقدر عوض شدی. و بعد من و شقایق یکدیگر رو در اغوش گرفتیم.هومن-جریان چیه؟ من-راستش من و شقایق جون خیلی وقته همدیگرو میشناسیم. شقایق-بله!چند بار در فشن همدیگرو دیدیم.هانا اومده بود برای خرید.همیشه هم لباس هایی که من می پوشیدم رو می خرید. من-من،شقایق و خونواده اش رو بارها بارها دیدم. هومن-خب کجا؟ شقایق-تو مدرسه،مطب،....بازم بگم؟؟؟ من خیلی سردم شده بود.هومن نگاهی به من کرد و بعد گفت-حالا بریم داخل،بعدا"حرف میزنیم. راستی یادم رفت بگم که هومن اینا و شقایق چی پوشیده بودند.کامران و هومن کت و شلوار رسمی شیکی پوشیده بودند.ولی بدون کروات یا پاپیون!!!شقایق هم لباس مشکی که بالاتنه اش گیپور بود و در دامنش گلهایی از پارچه بالاتنه ی لباس دوخته شده بود.وارد شدیم.ساختمان اپرا،قدیمی بود.روی پله ها فرش های قرمزی پهن شده بود.اپرا هم مثل خیلی جاهای دیگه که مکانی رسمی بود،فردی مسئول تحویل گرفتن کلاه،شنل و... تماشاگران بود،شنل من رو تحویل گرفت.وقتی وارد سالن بزرگ و زیبای اپرا شدیم،هومن گفت-خب،صندلی ما کجاست؟ نگاهی به بلیط انداختم.بابا مثل همیشه سنگ تموم گذاشته بود.بلیط متعلق به اتاقک هاییه که فقط مخصوص افراد خاص بود.یعنی در قسمت بالایی سالن.هومن-WoooW!هانا خانوم بابا سنگ تموم گذاشته! من هم با لبخندی جواب هومن رو دادم. هومن در کناره من نشست و کامران و شقایق هم کناره یکدیگر نشستند.من-هومن خان!اپرا درباره ی چیه؟ هومن با لبخند با مزه ای گفت-نمی دونم! من با تعجب-چی؟؟؟ کامران گفت-هومن!باز شروع کردی! شقایق-هومن خیلی شوخه! من-اره؟! شقایق-اره! هومن-اپرا درباره ی رومئو و ژولیته!! در این لحظه من تو دلم از بابام کلی تشکر کردم و به خود بالیدم به خاطره داشتن پدری مثل اقای ایلیا ایران نژاد! اواسط اپرا بود که احساس کردم هومن نگام میکنه.به طرفش برگشتم.دیدم با یه حالت خاصی نگام میکنه،ولی خیلی سریع مسیر نگاش رو به سمت سن اپرا تغییر داد.من-هومن خان! هومن-جونم!یعنی جانم...ببخشید! اینو گفت و سرشو انداخت پایین.من خندیدم و گفتم-اشکال نداره!یا خودش میاد یا نامه اش! هومن-کی؟! من-هیچی!مشکلی پیش اومده؟! هومن-چطور؟ من-اخه...هیچی!مهم نیست! بعد از تموم شدن اپرا به سمت بیرون سالن حرکت کردیم.همه ماهارو یه جوری نگاه می کردند.هومن دستمو گرفت و گفت-چرا اینجوری نگاهمون می کنند!؟ من در حالی که دستم رو از تو دستاش می کشیدم بیرون گفتم-من نمی دونم! کامران-هانا خانوم خوشحال شدم! من-منم همینطور!بعد ادامه دادم-من هومن خان رو میرسونم اگر که شما کار دارین! کامران-نـــــــه... هومن-منکه میدونم تو از خداته که با شقایق تنها بشی!!!! من زدم زیر خنده-مهم نیست! هومن نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت-خب دیگه بریم!!! همه جا خوردیم ولی من لبخندی زدم و گفتم-باشه بریم!!! سوار ماشین شدیم-واااای...ماشینتford من-چیه؟بهم نمیاد کهfordداشته باشم!؟ هومن-چرا... وقتی راه افتادیم هومن گفت-گرسنه ات نیست!؟ من-مگه تو گرسنه ای؟ هومن-نـــــــه! من-ارهـــــه...باشه!کجا بریم؟ هومن-خونه! من-بریم رستوران ایرانی ها تو jordan street!هومن-نه!همون خونه خوبه! من-باشه! در تمام طول راه هر دو ساکت بودیم.داشتم به هومن فکر می کردم.به کاراش...به نگاهاش...به شوخی هاش...مانی راست می گفت!پسره بدی نیست! در همین هنگام هومن گفت-ساکتی! من-تو چرا خودت ساکتی؟! هومن لبخندی زد-می دونی دلم می خواد قدم بزنم! من-یعنی نگه دارم؟! هومن-با تو! من-چی؟! هومن-می خوام با تو قدم بزنم!!! من خیلی جا خوردم.پامو محکم زدم رو ترمز،طوری که هومن به جلو پرتاپ شد-چی شد؟! من-هومن خان!تو مطمئنی که منو با یه نفره دیگه اشتباه نگرفتی؟؟؟

هومن-نـــــــه...فکر نکنم!شاید تو فکر می کنی! اهسته راه افتادم.وقتی رسیدیم هومن گفت-اره یا نه!؟ من-چی؟ هومن-قدم میزنی یا نه؟ هومن خوب بلد بود که چیکار کنه-قدرتت رو تو قانع کردن،تحسین میکنم! هومن هم با لبخند رضایت از ماشین پیاده شد.قدم هامون رو خیلی اهسته برمی داشتیم.خیلی خوب حس می کردم که هومن تمام حواسش به منه.تو دلم گفت-اُف بر تو ای شانس که مثل جلبک کف دریا،بد شانسی!!! هومن سکوت رو شکست...

 

             

امیدوارم که خوشتون اومده!البته تا اینجا(به قول بقلیم،البته!!!)

این داستان دارای اوراق مشارکت بوده،پس نتیجه میگیریم که این داستان رو به کمک دختر خاله ی گله گلابم،نوشتم!!!

منتظره نظرات هستم!
buh bye

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:2 AM توسط بهاران |
عذر خواهی از شما و از هومن

سلام به همگی!حالتون خوبه؟؟؟خوش میگذره؟اول یه عذر خواهی از شما دوستان عزیز به خاطره اپ پست قبلواقعا" شرمنده ام و عذر میخوامپست قبل یه بازتاب بدی داشت اگر اشتباه نکرده باشم،بعضی هاتون فکر کردید که من قصدی داشتم.ولی اینطوری نیست.

نظرات برای اخر(نظرا کم بودااااا).داستان:

 

          به نام تک نوازنده ی ساز مهربونی

 

    

     اونشب وقتی خانواده ی جعفری رفتند،عذاب وجدان تقریبا" فجیعی گرفتم ولی سعی کردم که فراموش کنم.من-بابا! بابا-بله!!! من-من می خوام یه خواهشی ازتون بکنم!!! مانی-احتمالا" پول میخواد عمو!!من-مانی خان اولا" که به تو مربوط نیست که من چی میخوام!ثانیا" این خواهش بنده به نفع ادم تقریبا تنبلی که از 12 ماه سال 11 ماه رو میخوابه هم هست!! بابا-خب این خواهش شما چیه؟ من-یا مارو به کالیفرنیا منتقل میکنید یا ما میریم اریزونا زندگی کنیم! خاله-این خواهشه دیگه نه؟؟؟ مانی و تینا و گلاره خوشحال شدند ولی مامان اینا تعجب کردند.مامان-برای چی؟ من-مامان من از الان غصه ی دانشگاه رفتن رو گرفتم. تینا-اگر قرار باشه برای دانشگاه بریم اونجا،من دیگه درس نمی خونم و میرم تو یه رستوران کار میکنم! بابام که میدونست ما از این کارا نمی کنیم گفت-باشه ترک تحصیل کنید! مانی-ای بابا! من-بابا من میدونم که شما میدونید که ما از این کارا نمی کنیم و این هم میدونم که شما دوست ندارین ما از پیشتون بریم...پــــــس ما رو باید منتقل کنید! بابا-حالا چرا من؟چرا عموتون نه!؟گلاره-بابا شما خرتون خوب میره!!! بابام با تعجب جواب داد-بله!!...بله!...شما مارو فقط به خاطره خرامون می خواید!!! همه ما با هم-نــــــــه!!! مانی-ما شما رو فقط به خاطره خراتون نمی خوایم! من و تینا و گلاره-بله!مانی راست میگه!! مانی-ما شما رو به خاطر پول،ماشین،کلاس... ما نذاشتیم مانی حرفشو تموم کنه-مانــــــــی! من-بابا خودت می دونی که وقتی مانی قرص هاش رو دیر می خوره قاطی می کنه!!! مانی-خودت قاطی میکنی!!! گلاره-بابا جونم!خواهش میکنم!!! بابا-حالا ببینم چی میشه!!! مانی اینا حدودا" ساعت 11 رفتند.همه ما به سمت اتاق هامون رفتیم.وقتی داخل اتاقم شدم،ارامش خاصی سرتاسر وجودم رو فرا گرفت.انگار که برگشتم به بچگی هام!دوباره همون دختره 4 یا 5 ساله شبا با خواهرش با هم تو یه اتاق می خوابیدند.رفتم تو تختم.مثل همیشه بهم ارامش میداد.خنک و نرم!!!چشمام رو بستم و به گذشته برگشتم.همون دوران که با این که مشکلاتمون زیاد بود،ولی خوشبخت بودیم و خوشحال.اون موقع ها همیشه با هم بودیم ولی حالا...یهو دلم واسه اونشب ها که با خواهرم پیش هم می خوابیدیم تنگ شد.متکامو برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم.در اتاق گلاره رو به ارومی باز کردم.گلاره در حالی که چشماش رو به زور باز کرده بود گفت-کیه این وقت شب؟؟؟ من با حالت بچه گونه ای گفتم-خواهر کوشولوته!!میشه پیشت بخوابـــه!!؟؟ گلاره رو تختش نشست-چی شده که می خوای شب اینجا بخوابی؟یاد اون موقع ها افتادی؟؟؟من به سمت گلاره رفتم-اااااا...تو هم!!! گلاره دستم رو گرفت و گفت-بیا اینجا خواهر کوچولو!!! من-دلم می خواد که حرف بزنیم!!! اونشب من و گلاره تا نزدیک های صبح حرف زدیم.صبح با صدای مامان و بابا بلند شدیم-اینا رو... مامانم-اره...مثل بچگی هاشون با هم خوابیدند. بابام-مثل جوجه شدند!!! من با خواب الودگی گفتم-بابا مرسی که مارو به جوجه تشبیه کردی. بابام اومد لبه ی تخت نشست و دستشو رو صورتم گذاشت-همیشه بهتون میگفتم جوجه!مامان-فقط شما تو این خونه می تونید یادی از اون موقع ها بکنید؟ گلاره-بسه دیگه... من-داره فیلم هندی میشه!!!
      
دو هفته از اون ماجرای مهمونی و هومن اینا گذشت و ما هیچ خبری ازشون نداشتیم.کم کم به تولد مانی نزدیک میشدیم.من و تینا بیرون بودیم و داشتیم درباره تولد حرف می زدیم.تینا-وای...همیشه از این جور مناسبت ها بدم میومده! من-چرا؟ تینا-اخه همیشه موقع خرید کادو نمی دونستم که چی بخرم. من-اوووووه...حالا کو تا اون موقع!خودم یه کاریش میکنم.همه درگیر کارهای تولد بودیم.قرار بود تولد در خونه ی مانی اینا برگزار بشه.خونه ی اونا هم بزرگ بود.تینا با نگرانی در خونه راه می رفت. مانی-ااااه...بگیر یه جا بشین دیگه!!!سرم درد گرفت.من که می دونستم مشکل تینا چیه رفتم پیشش-تینا!بیا بریم بیرون،خرید.من و تینا به بیرون رفتیم-حالا کادو چی بخریم؟؟؟ من-ببین امروز جدید ترین گوشی اومده بازار! تینا-خب!!! من-خب میریم اونو می خریم! تینا-پس من چی؟ من-مادام کوری جون،تو هم یه خط جدید برای مانی میگیری.خطش خیلی بده.قدیمیه!!! تینا خیلی خوشحال شد.بعد از خرید گوشی،سیم کارت رو در داخلش گذاشتیم.روز مهمونی هم رسید.مهمون ها کم کم اومدند.اخرین گروه مهمون ها وقتی وارد شدند من از تعجب شاخ رداوردم. من-مانی!اینا اینجا چی می خوان؟ مانی-تو اینجا چی می خوای،اونا هم همونو می خوان.به کامران اینا خوش امد گفتیم.بعد از بریدن کیک نوبت به کادوها رسید.هومن برای مانی یه ساعت خیلی قشنگی اورد و کامران هم یه کت اسپرت.واقعا" خوش سلیقه بودند. وقتی کادوها تموم شد مانی رو به من و تینا گفت-شما چی؟؟ من-ما بعدا بهت کادو رو میدیم.همه در حیاط جمع بودند.من و مانی و تینا و گلاره(یا اکیپ خودمون)داشتیم حرف می زدیم.من-مانی خیلی سرخودی!! گلاره-چرا؟ من-من نمی دونم مانی چرا اونا رو دعوت کرده. مانی-دوباره شروع نکنااا!!! من-حالا اقا کامران خیلی پسره خوبیه،ولی... مانی-هومن هم مثل کامران گل و اقا و با شخصیته! من-نخیرا"!!!هومن زیاد...چیزه...یه جوریه!!! مانی-چه جوریه؟؟ من-نمی دونم ولی به نظر اصلا" پسره خوبی نیست.به نظرم یکیه مثل... مانی نذاشت حرفم رو تموم کنم-خب بسه!!! من-خلاصه اینکه اصلا" پسره خوبی نیست! تینا-کی؟ من-تینا خواب بودی؟هومن دیگه!! این دفعه هم مثل دفعه های قبل از پشتم صدای سرفه اومد-ببخشید!! من در حال که بر می گشتم زیر لب گفتم-خدایا...دوباره نه!!! لبخندی زدم-بفرمایید! هومن خیلی ناراحت بود و زیر لب عذر خواهی کرد و رفت.من در حالی که از شدت ناراحتی و عصبانیت دستمو مشت کرده بودم،با حرص گفتم-خدایا!...چرا من؟؟؟...اخه چرا؟؟ بعد رو به مانی کردم که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود-همش تقصیره توئه!!! مانی-اخه به من چه؟ من-اقا کامران واقعا" عذر می خوام.از طرف من از برادرتون عذر خواهی کنید.واقعا" نمی دونم که چی بگم!شرمم میشه که بهتون نگاه کنم. مانی-هانا جون نگران نباش!ایشالا... که جبران میکنن! من-مانی جون ساکت! کامران-هانا خانوم من هم از طرف برادرم به شما میگم که... مانی-ای بابا!بیخیال!هانا یه خبره خوب!بابات داره زیر زیرکی کارایی می کنه!!! من-چه کارایی؟ مانی-کارای بد بد!!! در همین لحظه بابام اومد پیش ما و به ما گفت که هیچی نگیم.مانی-اره دیگه بابات داره ما رو...ما رو...منتقل میکنه!!! بابا-اخی...خیالم راحت شد! مانی هول شد و گفت-اوا...سلام اقای ایران نژاد!حال شما؟ندیدمتون! بابا-مانی حالت خوبه؟تو منو 100000بار منو دیدی و سلام دادی.انگار خیلی هول کردی. بعد از چند دقیقه من و تینا همه رو یه جا جمع کردیم.تینا-خانوم ها و اقایون محترم کادوی من و هانا جون مونده هااااا!! مانی-ااااا...یادم رفته بود! من-مانی جون گوشیتو میدی؟؟؟ مانی-می خوای زنگ بزنی بیارنش!؟ من-نه بابا!!! و بعد گوشی مانی رو انداختم تو استخر.مانی-دیوونه!چیکار کردی؟گوشیم!!! تینا گوشیش رو به مانی داد و گفت-به این شماره زنگ بزن! بعد از چند لحظه،در حالی که همه جا رو سک.ت فرا گرفته بود،صدای اهنگ تولدت مبارک سالن رو فرا گرفت.بعد یه جعبه ی کادو شده رو به مانی دادیم.من-این هم کادوی سرکار عالی!!! مانی وقتی جعبه رو باز کرد گفت-وایییییییییی...اخرین مدل گوشی سال!!! و بعد من و تینا رو محکم بوس کرد.بعد از این کار همه بچه ها زدند زیر خنده.مانی هم از خجالت سرش رو انداخت پایین.راستش مانی خیلی دوست و رفیق داره.یواش یواش صداها درومد!!-مانی شماره تو به من بده!-مانی یعنی قبلی رو .... کنیم؟؟؟-مانی شماره ات! مانی که گیج شده بود گفت-بابا من خودم هنوز شماره مو نمی دونم!!!!من رفتم پیش بچه ها-هانا اهنگ دیگه نمی زارین؟؟ من-چرا!صبر کنید.به طرف مانی رفتم.البته ذکر کنم که دستم شربت هم بود.مانی داشت با هومن اینا حرف می زد.من-مانی CDها... حرفم تموم نشده بود که حس کردم پام به جایی گیر کرده و دارم می خورم زمین!البته ایکاش میوفتادم زمین!افتادم رو هومن!!!فقط شانس اوردم که لیوان شربت رو هومن نریخت.من-واقعا" شرمنده!نمی دونم چی بگم.هومن کمکم کرد تا بلند شم-حالتون خوبه؟ من-واقعا عذر می خوام! هومن لبخندی زد و گفت-شما نباید عذر خواهی کنید... من هم برای اینکه تلافی این کار شیطانی مانی رو دربیارم با پام محکم زدم به ساق پای مانی که شکه شد و سریع بلند شد و گفت-CDها تو کمدمه! من-باز هم ازتون عذر می خوام هومن خان!  تولد تموم شد و کم کم همه به خونه هاشون رفتند.فردای اونروز تو بیمارستان،بلبشویی بود که حد نداشت pager یه دقیقه هم اروم نمی شد.دیگه کم کم داشتم دیوونه می شدم.وقتی که بیمارستان یه ذره اروم تر شد،من سره تک تک بیمارا توی بخش 16 رفتم.وقتی طرف پیشخونه پذیرش رفتم،دیدم همه یه جوری نگام میکنند-اتفاقی افتاده؟؟ جورجی که سرپرستار بخش بود،گفت-از تو باید پرسید! بن-نگفته بودی که امشب می خوای بری اپرا! من-چی؟اپرا؟!مطمئنید که اشتباه نگرفتید؟ جورجی-برو تو اتاق من! رفتم تو اتاق جورجی.یه دسته گل روی میز بود که روش پاکتی قرار داشت-این ماله کیه؟ مارتین که من کارآموزیش رو می کردم،گفت-ماله توئه!باز کن ببین توش چیه؟ نامه رو باز کردم:

      سلام هانا خانوم.راستش وقتی من اومدم بیمارستان که ازتون برای اپرا دعوت کنم،سرتون خیلی شلوغ بود،به خاطره همین براتون نامه نوشتم تا دعوتتون کنم برای اپرا.من با بابا و مامانتون هم صحبت کردم.اگر که خواستید بیاید با من تماس بگیرید.........این شماره ی منه!ممنون.
                                                                                      
هومن

من-اوووووو... مارتین-میری؟ من-نمی دونم! مارتین-برو! مایکلا که یه پرستاره قدیمی توی این بخش بود و از همه بزرگتر،گفت-اره،برو! با شماره ی هومن تماس گرفتم-الو...

 

خب یگه بسه!بقیه باشه برای بعد!امیدوارم این دفعه خوشتون بیاد و نظر هم بیشتر بدین!
حالا نظرات:

sogand blogجونمرسی قربونت برمامیدوارم که از این ژست خوشت بیاد

الهام جونگلم مرسی از لطفتخجالت دادیمنم خیلی خوشحال میشم که باهات دوست بشم

ستاره جونخیلی خوشحال شدم که اومدی

مهدیه خانوم گـــلمرسی از لطفت به من و وبم

مهسا جون

مرجان خانومچطوری؟؟؟تو چه خصومتی با این بنده خدا داری اخه؟؟؟

مروارید جونمرسی از لطفت

و سعید گلزار

از همگی ممنومخواهشا" زیاد نظر بدین!تا اپ بعدیbuh bye

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 4:36 PM توسط بهاران |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ