تبليغاتX
The Story For love End Kamran Hooman

truelife-truelove

بهاران

truelife-truelove

http://truelife-truelove.blogfa.com

The Story For love End Kamran Hooman

The Story For love End Kamran Hooman

The Story For love End Kamran Hooman

هزاران سال به سوی تو امدم
افسوس
هنوز دوری از من
دورتر از همیشه
اما در من کسی نوید میدهد
که میرسم به تو
شاید
هزارسال دیگر!!! نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

The Story For love End Kamran Hooman

عاشق شدم...کاش ندونه...

 سللللللللللللللللللللاااااااااااااااااااممممممممم!!!!!سلامی می کنم به همتون که الهی فداتون بشم!!دلم واستون شده بود اندازه ی یه قطره اب!!!!!ووووووااااااییییی اگر بدونین که چقدر از غیب شدنم شرمسارم که نگوووووو...راستی بهتون نگفتم کجا بودم و  چه شد!...گل های خودم،جمعه یا پنج شنبه بود که اومدم وب دیدم...60 تا نظر!!!!واااییی!یهو دلم پر زد براتون!می خواستم همتون و یه ماچ گنده بکنم که متأستفانه همتون ازم دورین!!!...حالا!می خواستم اپ کنم،دست به کار هم شدمممم ولی امان از دست این رویا های من که خیلی خیلی بزرگن!!!سرتونو درد نیارم،هفتم عمه مامانم بود که خیلی دوسش داشتم.مامان می گفت بیا من می گفتم نه!اما ترفندی رو به کار برد که با کلی ذوق به سمت شهرستان راه افتادیم. اون ترفند هم این بود:بهاران،یکی از دختر عمه هام-همونی که خواهرش بورس شده امریکا برای فیزیک هسته ای- یه خواهر داره،دانشجو پزشکی!بیا ازت کلی تعریف کردم و...  مادر بنده به سادگی یه اب خوردن...کرد!بله!دست گذاشت رو نقطه ضعفم که همون درس بود!!!اونشب توی ماشین خالم تصمیم گرفت که صبح زود،به همراه خانواده،به سمت دانشگاه پسر خالم توی فریدون کنار بریم.من هم باز به عشق دریا،دل و زدم به دریا و رفتم.چشمم که به دریا افتاد،به زور جلو خودمو گرفتم تا نزنم زیره گریه!!!بعد از یک سال دریا رو دیدم!واااااییی...همش خدا رو شکر می کردم که تو کشوری مثل افغانستان نیستم!(اخه اون جا دریا نداره!!)اول قرار بر این بود که 3 روز بمونیم.3 روز شد 4 روز!4 روز شد 5 روز!!!موندیم و برگشتنی 2 تا ماشین شدیم یکی از راننده ها هم مادر اینجانب بود که برای بار اول تو جاده چالوس رانندگی می کرد!کل راه و ذکر گفتم،دعا کردم که چی؟!سالم برسیم.

خیلی حرف زدم نه!؟..جاتونو حسابی خالی کردم.البته از طرف همه ی شما،جای کامران و هومنتون هم خالی کردم!!!!خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی...خیلی دلم واستون تنگ شده بود.ولی گویا بنا بر اینه که بیشتر از این بین اپ هامون فاصله بیافته!!!اخه من امسال وقت سر خاروندن هم ندارم!باید برای کنکور اماه بشم...اونم از الان!!!...اخره اپ یه مختصر توضیحی از خودم می دم!!!

 

 

                             به نام افریننده ی زیبایی ها

 

هومن دست میلاد و ول کرد.همین طور که داشت می رفت گفت-من بر می گردم!!!       هومن-پرو از رو هم نمی ره!  به طرف من برگشت.نگاهی به من کرد-حالت خوبه؟!       من-اره خوبم!      هومن-اب می خوای؟!      من-نه...حالم خوبه!       هومن-مطمئنی؟!      من-اره...اره...حالم محشره!       هومن هیچی نگفت و فقط به من نگاه کرد.من-ممنونم!     و بعد به سمت خونه حرکت کردم.هومن-همین!...فقط میگی ممنونم!؟       من-پس چی می خواستی بگم؟!           هومن با ناباوری منو نگاه کرد و گفت-تو چرا این جوری هستی؟!...       من-چه جوری می خواستی باشم!؟...هر کس اخلاقی داره!این هم اخلاق منه!        هومن-هر کس دیگه ای جای تو بود...        حرفشو قطع کردم-هر کس دیگه چی؟؟؟...من با هرکس دیگه فرق دارم!...من،منم!!!!دیگران هم خودشونن!!!     هومن-مغرور تر از اونی هستی که فکر می کردم!!...اصلا هیچ می دونی چیه؟تو قلب نداری...قلب تو از سنگه!!!       خیلی تعجب کردم...انتظار نداشتم اینو بگه!بدون این که به هومن اعتنایی کنم،به سمت خونه حرکت کردم.هومن-همین!...هیچی نداری که بگی!؟...فقط میذاری و میری؟!!    برگشتم و فریاد زدم-برای هر کسی بد بشه،برای تو یکی بد نمی شه!!!     وقتی رسیدم خونه،یک راست به سمت حموم رفتم.اب رو باز کردم و بدون اینکه لباس هامو در بیارم، رفتم زیر اب!اصلا متوجه ی دمای اب نبودم...فقط گریه می کردم...از حموم بیرون اومدم...لباس هامو پوشیدمو خودمو رو تختم انداختم.تازه متوجه حرفایی که به هومن زده بودم شدم.اون دوباره به من کمک کرده بود و من...زدم زیر گریه... پشیمون و ناراحت بودم...تلفن اتاقم رو برداشتم و شماره ی هومنو گرفتم.بعد از چند بوق،خودش جواب داد.ولی من بدون اینکه حرفی بزنم،قطع کردم...نمی دونستم که اگر هومنو ببینم،چی باید بهش بگم؟!...متوجه نشدم کی خوابم برد.

 فردای اونروز مثل خیلی روز های دیگه،بیکار بودم و برای اینکه حوصلم سر نره،شروع به کتاب خوندن کردم.ساعت حدوده  12 بود که در زدن.مانی بود-به به!خانوم مغرور!چه خبر از دیشب!؟؟        من که به خاطره ماجرای دیشب حسابی عصبی بودم،به مانی که وارد خونه شده بود نگاهی کردم و با عصبانیتی توأم با بغض گفتم-مانی اگر می خوای منو حرص بدی بهتره که بری!!!      مانی با شگفتی نگام کرد.به طرفم اومد بازوهامو گرفت و گفت-چی شده؟!     حاله خوبی نداشتم با یه دستم به پیرهنه مانی چنگ زدم.مانی در و بست و منو روی مبل نشوند و خیلی سریع برام یه لیوان اب به همراه دیازپام اورد.-بخور!ارومت می کنه!        من در حالی گریه می کردم-نمی خوام اروم شم!      مانی با سردرگمی به من نگاه کرد.کنارم نشست-خب تا تو به من نگی چی شده من که نمی تونم کمکت کنم!            من با عصبانیت گفتم-مانی از این حرفت خسته شدم!...همیشه اینو می گفتی در حالی که همه چی رو می دونستی...چرا نمیری از همون کسی که بهت گفته نمی پرسی؟!      مانی منو در اغوش گرفت و با ناراحتی گفت-خب چرا باهاش دعوا کردی که حالا عذاب وجدان بگیری؟؟

                     من-مانی تو هیچی نمی دونی،هیچی...       مانی منو محکم تر در اغوش گرفت و دستشو تو موهام کرد.بعد از مدتی نا معلوم، اروم شدم-حالا میگی چی شده یا اینکه...      معصومانه بهش نگاه کردم.پیشونیمو بوس کرد-یا اینکه می رم از چیز می پرسم!من-چیز دیگه چیه؟      مانی-چیه نه کیه؟!       من-خب کیه؟!        مانی-بگم منو نمی زنی؟!       منکه حسابی کلافه شده بودم ،جواب دادم-مانی میکشمت....     مانی-باشه باشه!ببخشید...         من هم همه ی ماجرا رو تعریف کردم-کاره بدی کردی که به هومن توهین کردی.           من-محض رضای خدا جدی باش که بد بخت شدم!           مانی-کی گفته تو بدبختی؟!...اونی بدبخته که میاد تو رو بگیره!        اشک تو چشمام حلقه زد-مانی نمی خوام دوباره اون دختره 5 ساله پیش بشم...کمکم کن!...       مانی برای لحظه ای مات و مبهوت منو نگاه کرد و کاملا مشخص بود که این جمله،مانی رو به 5 سال پیش برد.چشماش غرق در اشک شد و برای اینکه من اشکاشو نبینم(مانی فوق العاده رو این قضیه حساسه و دوست نداره کسی اشکشو ببینه)روشو اون ور کرد.من-چی شد؟!...        مانی-هیچی...         بعد از سکوت طولانی که بین ما برقرار بود،مانی گفت-امشب می خوایم بریم بیرون.          من-کجا؟!          مانی-هر جا...      من-نمیام.        مانی-می خوایم بریم لب دریا...حالا خود دانی!!!        من-با کی می خواین برین؟!         مانی-هوووووممممن جونمممممم با ایل و تبار!!!             من-اره؟!      مانی-اره!!!      من-چیزه...کی می خواین برین؟!              مانی-تو که نمی خوای بیای!...ولی بهترین فرصت برای حرف زدن با هومن،همین امشبه...               با این حرف،به فکر فرو رفتم.یعنی چی می خواستم بهش بگم؟؟؟...بگم ببخشید که من فقط گفتم ممنون!!!          مانی-ناهار چی داری؟!               من-نیمرو!             مانی-چی؟...نیمرو!...پاشو ببینم...خجالت بکش!شرم کن!...عجب دختری هستیاااا!           من-به نظرت بهتر نیست که دیگه بری؟          مانی-نه!...فکر نکنم...           بلند شدم-چی بپزم؟؟؟         مانی-بذار ببینم...من دلم شیرین پلو می خواد!!!           من-نه بابا!دیگه چی؟؟؟

می خوای کبا                     کباب بره نمی خوای؟؟؟         مانی-نه مرسی...            به اشپزخونه رفتم و مشغول پختن غذا شدم.من-مانی یادته!؟            مانی-چی رو؟!             من-همون موقع ها که کوچولو بودیم...تو ایران!                  مانی اومد تو اشپزخونه-اره یادمه...تو همون کوچه باغا!!           من-یادته دیوار هاش چه شکلی بود؟!                مانی-اره!بالاش اجر های مثلثی بود...             من-خیلی دلم برای اقا جون و بقیه تنگ شده...             مانی-هانا!...یادته منو پرت کردی تو حوض؟؟!!         زدم زیره خنده-حقت بود...تا تو باشی از اون کارا نکنی!              مانی-مگه من چی کار کردم؟؟؟...         من-اخی...تو هیچ کاری نکردی!فقط مارو بردی اون پشت و چند تا قورباغه انداختی رو سرمون!...همین... مانی-اون وقت تو چیکار کردی؟؟؟منو انداختی تو حوض،اونم چله ی زمستون،وسط کلی لجن!!!     من-مانی دلم واسه اون موقع ها تنگ شده!...کاشکی هیچوقت اینجا،نمی یومدیم!!!           مانی-نه...اتفاقا خوب شد که اومدیم...ولی من هم دلم برای ایران تنگ شده!            من با ناراحتی گفتم-شاید،اگر اینجا نمی یومدیم،اون اتفاقات نمی یوفتاد.              مانی اهی کشید-هانا با شاید و اگر هیچی درست نمیشه.برای هر کسی از این اتفاقات می افته. مکثی کرد-زود باش دیگه!حالا خوبه اپولو نمی خوای بفرستی مریخ...روده کوچیکه،بزرگ رو خورد!!!           من هم با لبخندی به کارم ادامه دادم.ساعت 7 بود که از شهر خارج شدیم.من-مانی!کتی نیومده؟!           مانی-بشره عزیز،کتی خانوم امروز پرید به سوی ونکوور!    نزدیک های هشت بود که به ساحلی خلوت رسیدیم.مانی-هیچ دریایی مثل دریای ایران نیست!        تینا-مخصوصا دریای شمال!!!           کامران-شما چند سال ایران بودین؟!             مانی-تا 15 سالگی ایران بودیم.              هومن-خوش به حالتون...تهران زندگی می کردین؟           تینا-نه...کرج بودیم...           من-نخیر کرج نبودیم،مهرشهر بودیم!               مانی-ای بابا...       مانی و کامران مشغول درست کردن کباب شدن و من و تینا هم طبق معمول مشغول به قدم زدن،لب ساحل!!!تمام مدت به این فکر می کردم که به هومن چی بگم.هیچ وقت به خاطره همچین موضوعی،اینقدر،استرس نداشتم.بعد از صرف شام،مشغول صحبت شدیم.من-دیگه کمتر باید از این برنامه ها بذاریم.        تینا-اره منکه تمام مدت سره کارم!!!            کامران-ما هم سرمون حسابی شلوغه!!!           من-من هم که باید خودمو برای درس های سخت سخت اماده کنم!            مانی-من که سرم خلوته.فقط باید پایان نامه بنویسم،همین!             هومن-اخی...اصلا کاری نداره هاااا!...فقط باید ارسطو رو از قبر بکشی بیرون،همین!!!           کامران-هانا خانوم،می دونشتی که هومن پزشکی می خوند؟!            من-واقعا!؟چه جالب...                مانی-هومن اگر دکتر میشدی،دکتره خوش تیپی می شدی!         تینا-چی شد که رفتی طرف موسیقی؟!                هومن-خب دیگه...       مانی-شما تا کی ایران بودین؟؟ کامران-خیلی کم...شما چی؟           من-همه تا 15 سالگی...             هومن-خوش به حالتون!!!

مانی-هومن،دیشب کجا بودی؟!شنیدم بهت خیلی خوش گذشته،اره؟!           هومن سرخ شد-چطور؟؟مانی-شنیدم که حسابی چیز میز خوردی؟؟؟؟        تینا-ننننههه!!!       هومن-مثل چی؟؟؟          مانی-مثل لیچار!!!            هومن-نه بابا!تو پارک یه نفر مزاحم یه خانوم شده بود...            مانی پرید وسط حرفش-تو هم اسپایدر من،پریدی وسط!           هومن-مانی اصلا حال ندارمااا!گفته باشم!         مانی-حالا چرا می خوری!؟ببین من خوشمزه نیستم!...ولی در عوض هانا...             من-مانی...میشه خواهشا ببندی!!!؟؟           هومن-میشه من برم قدم بزنم؟              مانی-اره عزیزم برو!...گریه نداره که؟!             هومن بلند شد و همزمان با بلند شدنه هومن،مانی به من علامت داد که برم دنبالش.من می دونستم که هومن می خواد تنها باشه،ولی خب چاره چی بود؟یک ربع تمام،من پشت هومن حرکت می کردم.طپش قلب عجیبی داشتم.هومن سرعتشو کم کرد.رو به دریا ایستاد.رفتم نزدیک تر،ولی قبل از اینکه حرفی بزنم،رشته ی کلام رو گرفت دستش-چرا دنبالم می کردی؟!...اگر می خواستی باهام حرف بزنی،می تونستی همون موقع بیای جلو و با من حرف بزنی!             من-اولا که می خواستم از بقیه دور بشم.دوما،چرا خوده تو بر نگشتی که ببینی من با تو جیکار دارم؟سوما،من برای اینکه با تو دعوا کنم نیومدم اینجا!              هومن-پس برای چی اومدی؟...         من-برای عذر خواهی!...که بگم بابت دیشب واقعا متاسفم!              هومن-فکر نمی کردم که بلدی عذر خواهی هم بکنی.              من-اونقدر ها هم که فکر میکنی سنگدل نیستم.        هومن یه طرفم برگشت و نگام کرد.ناگهان قلبم لرزید.

من-من حرفی رو که می خواستم بزنم،زدم. و به طرف بچه ها حرکت کردم.هومن جلومو گرفت-میشه نری؟!            من-برای چی؟؟؟            هومن-چون می خوام باهات حرف بزنم.      من-خب،منتظرم...

هومن-ببین من خیلی سعی کردم که بهت نزدیک بشم...      از این حرف هومن یهو چشام چهار تا شد.هومن-نههههه...اشتباه نکن!...منظورم این نیست!...منظورم اینه که باهات صمیمی بشم.      من-اهان...       هومن-ولی تو یه جوری...می فهمی که چی میگم؟           من-خب...             هومن-من دختر ایرانی زیاد دیدم،ولی تو...             من-اونایی که تو دیدی فرق دارن.اونا طرفدارن!به اقتضای همین هم اینجوری باهاتون برخورد می کنن!                   هومن-باشه،باشه!تسلیم...          من-ببین من نمی تونم به پسرا اعتماد کنم.مانی هم کسیه که برام مثل برادره!!!                هومن-حرفه اونو که نزن!

از این حرف هومن خنده ام گرفت.هومن ادامه داد-بله،راست میگی!من هم نمی تونم به پسرا اعتماد کنم!...ولی این همیشه یادت باشه،من و برادرم با همه فرق داریم!!!درسته که با اینجا انس گرفتیم،ولی هنوز هم مثل یه ایرانی هستیم.مثل مانی!!!         من-خب...منظور از این حرفا...              هومن-منظور این که با من هم راحت باش.همون طور که با کامران جور شدی!من...        لبخندی زدم-فهمیدم!  بعد از مکثی گفتم-از کاراتون چه خبر؟!            هومن-مگه گوش میدی؟!   یه ذره فکر کرد-نه گوش نمی دی!!

خوبه،بد نیست فردا میریم تورنتو برای کنسرت با داریوش!                  من-واقعا؟!با داریوش!!!           هومن-اره.چطور؟!               من-هیچی!همین جوری!               هومن-حتما باباتون هم مثل خیلی های دیگه از داریوش خوششون میاد!                من-اییی...          هومن-منم باید مثل کامران بگم که...    من-نه...می دونم خودم!!!               به سمت بچه ها حرکت کردیم.مانی که دید ما داریم میام از تعجب دهنش باز مونده بود-من فکر می کردیم جدا جدا میاین.      من-چطور؟!            مانی-اخه گفتم حتما باز هومن یه ذره می خوره بعد میاین!                من-مانی واقعا که...             مانی-به من چه که شماها ذهنتون منحرفه میره اونطرفی!!!            هومن-ما منحرف نیستیم،حرفای تو مارو منحرف میکنه!          مانی رو به من-من گفتم میری از دلش در میاری،ولی انگار تو به جای اینکه از دلش دربیاری،کلا دلشو در اوردی!!!              کامران زد زیره خنده.هومن که خجالت کشیده بود گفت-مانی...تو خیلی...       ولی من هنوز متوجه نشده بودم که تینا اروم بهم گفت-منظورش اینه که هومنو...اره اره!!!        من-مااااانییییییی...

 

 

 

 

خب این هم از این.حالا مختصر توضیح درباره خودم:

 

من اسمم بهارانه،فامیلیم هم سکرت!

ساکن شهره کرج!

متولد 3/2/1371 هستم!

رشته ام تجربیه!

همه ی فصل هارو دوست دارم!

به خاطره علاقه ام به دریا و اب همه بهم میگن،ماهی...

همه ی رنگ هارو به جز رنگ سیاه و قهوه ای دوست دارم!

هنوز نتونستم خودمو بشناسم!

هدفم تو زندگی فقط درسه!

دیگه هیچی به نظرم نمیاد که بگم.هر سؤالی داشتید بپرسید.

سارا ب عزیزمبابت همه ی نظرات خوشگلت ممنونننن

نسترن عزیز

المیرا جـــــــــــــــونالمیرا دلم برات کلی تنگ شدهههههبرای سحر بیشتر

حتما یه قرار چته بسیار محرمانه می ذارم

انیتا ی عزیز

نیلوفره گللللللمرسی که داستانو خوندی

XXXگل که هنوز اسمشو نگفته

درسا ی عزیزم

الهام ۴۲ گل

از همه ممنونمممم یه دنیااااا

 

ممکنه که خیلی کم بتونم اپ کنم ولی همین که فرصتی پیش اومد میام!

از فردا(شنبه)میرم مدرسه!!!

عاشقانه،عارفانه،بی بهانه،خالصانه،با صداقت،بی نهایت،تا قیامت،دوستتون دارم و همیشه تو ذهن و قلبم هستید!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 6:48 PM توسط بهاران |
میلاد...

سلام به همه ی گل های قشنگ(اووووو....!!!)چطورین؟؟؟خوبین؟؟خوشین؟؟؟خوش میگذره؟؟؟میبینم که نزدیک مدارسیم و همه مشغول انجام کارهای مدرسه!!!خوش به حالتون!!!اخه من هنوز هیچ کاری نکردم...اووووو!هیچ کاری برای یه قسمتشه!!!من شناسنامه ام رو هم عکس دار نکردمممممم...مدرسه ثبت نام نکردم...حالا توی همین وضعیم که باید تدارکات عروسی هم ببینیممممم!!!...وااای...خیلی چرت گفتم نه؟!چه کنیم دیگه!روحم شاده!!!...ها ها ها...

خب من می خواستم که امروز اپ کنم،ولی به شرطی که نظرات دو رقمی بشه!!!انتظار نداشتم بشه،ولی در کمال ناباوری شدددددد!!!خیلی خیلی ذوقیدم!!!اوووو...یه جیزی یادم رفت!!!حضار محترم!اون خبر،همون طور که میدونید و گفته بودم،شایعهبود! و طبق گفته ی یه بنده خدایی،شایعه 4 تا پایه داره،که از این 4 تا،3 تاش دروغه!و 1 پایه ش حقیقته!!!وتنها پایه حقیقی این خبر،هومن و برایاناست!!!همین!

حالا داستان:

 

 

 

 

                           به نام افریننده ی زیبایی ها!

 

 

کامران درو باز کرد-به به!!!بچه ها،اومدند!       من-سلام اقا کامران!!!      گلاره-سلام!خوبی کامران؟!     من-جونمممم؟!     گلاره-ما با هم حسابی رفیق شدیم!      من-به سلامتی!به مبارکی و میمنت!!!      با بقیه سلام و احوالپرسی کردیم.بقیه شامل مانی،تینا و هومن بود!اونشب،قرار بود که شام رو کامران درست کنه-شما بشینید من شام میذارم!     من-خب رودربایسی که نداریم!!      گلاره-اره!هانا راست میگه!!!     کتی-من اگه بلد بودم غذا درست کنم،درست می کردم!     هومن-کتی جان،حالا مگه ما چی گفتیم!؟   کتی لبخندی زد-داداش من هم کلی گفتم!!!    بالاخره کامران با اصرار زیاد مشغول به اشپزی شد.البته ما هم بیکار نشستیم و با گلاره،تینا و کتی،مشغول به درست کردن سالاد و دسر شدیم.بعد از گذشت ساعتی،غذا اماده شد و میز رو حاضر کردیم.کامران-اگه بد شد،ببخشید دیگه!     هومن-منظوره کامران اینه که اگر خدای نکرده مردین،ببخشید!    کامران زد به پای هومن،ولی هومن از رو نمی رفت-اهان!...این حرکت،یعنی،اگر در جا مردین،ببخشید!!!     کامران-هومن جان،میشه لطف کنی...    هومن-اره،چرا که نه؟!بفرمایین بخورین،منکه ایمنی لازمه رو دارم،یعنی دیگه عادت کردم.وای به حال شماها!!!

کامران-hooman...zip you`r lips,please!!           هومن- sorry! کامران یه چشم غره به هومن رفت.هومن-اوه...اوه...اوضاع وخیم شد!!     همه زدیم زیر خنده.اونشب هومن خیلی خوشحال بود.من-واای...اقا کامران...     هومن نذاشت حرفم تموم بشه-واااای...تینا خانوم،وسایل پزشکیت رو اوردین؟؟؟تلفات دادیم!     من-هومن خان اگر بذارین حرف بزنم،خیلی ممنون میشم!    هومن-بله بله!بفرما...     من-کامران واقعا لذت بردم!دست پختتون محشره!فکر نمی کردم که یه پسر به خوبیه شما بتونه غذا درست کنه!!!    تا کامران خواست جواب بده،هومن شروع کرد-کامران،منظوره هانا خانوم اینه که واقعا کدبانوی خوبی هستی!   همه به جز من و کامران خندیدند.کامران تو اشپزخونه بود و مثلا سرش به کاره خودش بود.من به هوای کمک کردن به اشپزخونه رفتم-آقا کامران واقعاً شرمنده!    کامران-چرا شما؟...  بعد صداشو بلند کرد-یکی دیگه باید عذر خواهی کنه!     من-اقا هومن همیشه این  طوری؟!   کامران-چه طوری؟      من-شاد و...ایرانیا بهش چی میگن؟!

کامران-پر انرژی!    من-بله بله!!!    کامران به طرف من برگشت و گفت-می دونی چیه؟یه راه برای فهمیدنش هست!    من-مگه شما نمی دونید که...    کامران-چرا میدونم.می خوام تو بفهمی!!!    من-خب!    کامران-بیا دوتایی سربه سرش بذاریم.این جوری هم تو هومنو بیشتر میشناسی و هم من تلافی میکنم!   من-باشه هر چی شما بگی!    کامران-در ضمن،خواهشا اینقدر کامران خان و اقا کامران و...نکن!                    من-پس چی بگم؟!    کامران-راحت باش!!!     من-ولی من...    کامران-همین که من گفتم!!!    من-چشم!هر چی سرکاره اقا بگن!    از اشپزخونه خارج شدیم.من و کامران کنار یکدیگر نشستیم.هومن-کدبانو جان،خسته نباشی!    کامران-مرسی،خسته نیستم!     هومن-منظورش اینه که به کدبانو گری عادت کرده.     من-گویا که هومن خان رفتن تو کاره ترجمه!!!     همه،مخصوصا هومن،تعجب کردن.اخه من تا حالا توی جمع با هومن اینجوری حرف نزده بودم.کامران هم که سرش پایین بود تا کسی خنده شو نبینه!     هومن-بله؟...      من-متوجه نشدین یا تعجب کردین!؟!     هومن-بیشتر تعجب کردم!      من-رفع میشه!      هومن-واقعا؟!       من-چرا که نه؟!برطرف میشه،به قول ایرانی ها،دیر و زود داره،ولی سوخت و سوز نداره!       هومن-گویا که شما هم رفتین تو کاره نقل قول از ایرانی ها!!!         من-اشکالی داره که برعکس خیلی ها اصالتم رو حفظ کردم؟!     هومن-نه!       من-خوشحالم که متوجه شدین!        هومن نگاهی به کامران کرد که لبخندشیطنتی بر لب داشت،کرد و گفت-مثل اینکه شما علیه من،با کامران،دست به یکی کردین؟؟      من-من نیازی ندارم که با کسی علیه شما،دست به یکی کنم،دارم؟!        کامران  همش رو مبل جا به جا میشد تا بتونه خودشو کنترل کنه. کتی هم جریان رو تقریبا فهمیده بود و مانی،تینا و گلاره،با سردرگمی مارو نظاره میکردند.هومن-نیاز که فکر نکنم داشته باشین.ولی با کامران دست به یکی کردین که منو بکشین،نکردین؟؟؟          من-هنوز در اون باره تصمیم خاصی نگرفتم!       هومن ادای گریه کردن رو دراورد و گفت-نه،مثل اینکه جدی جدی،امشب،شام غریبانه ی منه!!!      بقیه هم شستشون از ماجرا خبر دار شد.مانی-الهی بمیرم واست که هر کی با هانا در افتاد،ورافتاد!!!       هومن-مانی مثلا دل داریم میدی،ارواح خاله ت!!!      من-هومن خان هنوز به اون وحشتناکی نشده!!!     هومن-واای...حالا خوبه میگین که به اون وحشتناکی نشده،اگه بشه فکر کنم دیگه باید حلوا مو بخورین!!!       من-هومن خان تا حالا کسی با این حرفا،داره فانی رو،وداع نکرده!!!هومن-خب این که مشکلی نیست!ما میشیم اولیش!!!!         کتی- داداش!ما نه من،میشیم هم نه،میشم!!!   هومن-وقت گیر اوردی؟؟؟؟           من-بهتره دیگه بریم!      هومن-کجا؟!زوده حالا!!!       من-نه دیگه!اخه به نظرم کم کم داره اشکتون در میاد!هومن-مگه عیبی داره!!!اون وقت از اشکم برام گلاب میگیری!      کامران زد یه پهلوی هومن.هومن-اووو...سوتی دادم!!!       کامران-من خسته شدم!یه کاره دیگه کنیم!!!     هومن-نه!چه کاری بهتر از دهن به دهن کردن با هانا خانوم؟!تازه،بلا،تو که خودت اتیش بیار معرکه ای،باید بیشتر از بقیه بهت خوش بگذره!!      کامران-هومن!این چه حرفیه که می زنی؟!      هومن-اَی ماذموره،اب زیره کاه!!!     مانی-موذمار درست تره!     هومن-تو چی کار به کاره من داری؟؟      مانی دستشو گذاشت رو لبش-ببخشید!!!       من-بهتره که دیگه رفع زحمت کنیم!مخصوصا که گلاره باید بره نیویورک!    گلاره-وااای...یادم نبود!!!پیش ما هم بیاین!!!...هانا!       من-خب زحمت دادیم!بیاید اون ورا!       هومن-به شرط این که مثل دفعه های قبل نشه!       مانی-نگران نباش هومی جون،اون جوری نمیشه!!        ما به طرف خونه حرکت کردیم.به محض این که رسیدیم،گلاره وسایلش رو جمع کرد و با ماشینش به سمت نیویورک حرکت کرد.من به اتاقم رفتم.وقتی وارده اتاقم شدم،عذا گرفتم!...انگار مغولا به اتاقم حمله کرده بودند!...همه ی وسایلی که یه کمپ برده بودم،رو تختم ولو بود...لباس خوابم رو کامپیوتر بود...جوراب هام رو تقدیر نامه ها اویزون بود...در کمدم رو،در حالی که هنوز به نگام به اتاقم بود،باز کردم،یهو یه عالمه لباس و کفش و...ریخت رو سرم!

سریع مشغول به مرتب کردن اتاقم شدم.در عرض 1 ساعت اتاقم  و کمد هام به حالت اول برگشت.کامپیوتر رو روشن کردم و آهنگی گذاشتم و روی صندلیم لم دادم.به کاری که هومن کرده بود فکر کردم.مطمئنا هر کسی جای اون بود،با بی خیالی از کنارم رد میشد.اگر هومن نبود،من هم نبودم.چقدر راحت مدیون هومن شدم!!!هومن خیلی مهربون تر از اون چیزیه که من فکر می کردم!...از کجا معلوم؟...شاید یه بد ذاتی باشه که خیلی خوب می تونه نقش ادمای مهربون رو بازی کنه!...هیچی رو نمیشه،پیش پیش،گفت!...تو همین فکرا بودم که رعدو برقی زده شده!چه شب قشنگی!لباسم رو عوض میکنم و بدونه چتر می رم بیرون!باد خنکی به صورتم می خوره و خدا خدا میکنم که مانی رو وسط راه نبینم! اخه اونم مثل من عاشق این هواست!بدون اینکه بدونم کجا می خوام برم،قدم بر میدارم!وقتی به خودم میام میبینم وسط یه پارکم.اونجا رو نمی شناسم!... چقدر خلوته...همیشه از این جور پارک ها میترسیدم ولی این دفعه نمی دونم چه جوری رفتم داخل اون پارک!...پر بود از درخت! درختاش به زیادی درختای جنگل نبود و به کمی درختای پارک های دیگه هم نبود!هیچ نوری،به جز،نوره چراغ های پارک،نبود.نور که نمیشد بهش گفت.ولی خب...همین طور که قدم میزدم،صدای پای کسی رو شنیدم...

خب دیگه برای امروز بسه!...

اااا...

اصرار نکنید!

نمی خوام بگم که کی بود!!!...

باشه حالا که اصرار میکنید،میگم...

...

به اطرافم نگاه کردم...به ظاهر کسی اونجا نبود...ولی...-ببخشید خانوم خوشگله!    با ترس برگشتم-بله!...  وااای...چقدر قیافه ش اشناست!...کجا دیدمش؟!...تو بیمارستان!...نه نه...شاید تو دانشگاه...نــــه...تولد...نه!اونم نه!     -نشناختی؟؟؟

من-شرمنده،به جا نمیارم!     -ای بابا!خوب فکر کن!باید بشناسی!      من-چرا باید بشناسم!؟      -بابا منم!دوست دنی!

من-دنی؟!         -بابا!دنیل سالیوان!!!     توی ذهنم چند بار این اسم و تکرار کردم...دنیل سالیوان...دنیل...دنیل...چی؟؟؟...یعنی این...     –اره بابا!خودتو کشتی!تو که خیلی باهوش بودی!      من-ادرسه منو از کجا اوردی؟!         -من منابع خودمو دارم!پس منو شناختی...     من-تو...     خودش حرفمو ادامه داد-میلاد هَسِلهُف هستم.    یکی از دوست های صمیمی دنیل،کابوس زندگی من،بود و مثل دنیل تو کالج ایالتی درس می خوند.باباش المانیه و مامانش ایرانیه!   

من-خب،از دیدنت خوشحال شدم!!       وقتی که خواستم از کنارش رد شم،دستشو دور کمر حلقه کرد-نچ نچ!من باهات کار دارم!     دستشو با عصبانیت پس زدم و گفتم-خب منتظرم!       میلاد-ببین اون موقع که تو با دنیل بودی،من تو رو خیلی دوست داشتم!بیشتر از اونی که بخوای فکرشو بکنی!      من-همین؟!عرایض تموم شد؟...باید برم!      میلاد-نمی خوای جوابی بدی!      من-چرا!جوابم اینه...گم شو!   خواستم برم که این دفعه منو محکم تر از قبل گرفت.من-ولم کن،وگرنه اینقدر جیغ میزنم که همه بیان!      زد زیر خنده و گفت-کی بیاد؟!سوپر من!...بت من!         خیلی ترسیده بودم و از همه بدتر این بود که نمی دونستم چی کار کنم...ایکاش مانی الان میومد...وااای...چیکار کنم؟!...نگاهی به میلاد کردم که داشت خودشو به من نزدیک تر میکرد...تصمیم خودمو گرفتم،اره باید جیغ بکشم!جیغ بلندی کشیدم.     میلاد-چته!؟داری چی کار میکنی؟!...دختر تو دیوونه ای!!! و بعد بلند خندید...واای...چی کار کنم؟!...میلاد دیگه به من چسبیده بود...هر لحظه هم رعد و برقی زده میشد.عین فیلم های ترسناک!!...این دیگه چه صداییه؟!...اول فکر کردم خیالاتی شدم ولی...   –هانا!...اینجا چه خبره؟!این کیه دیگه!؟      به طرف صدا برگشتم...با خودم گفتم حتما یه فرشته ست!بعد گفتم،مانیه!ولی هیچ کدوم از اینا نبود...اون...اون...میلاد دیگه منو به محکمیه قبل نگرفته بود،من هم سریع از دستش فرار کردم و به...به...هومن پناه بردم.میلاد با حالت عصبی گفت-رفتی اونجا چیکار؟!بیا ببینم!      هومن با عصبانیت گفت-شما کی باشی؟!      میلاد-من نامزدشم!!!    من فریاد زدم-خفه شو کثافت!!        هومن دستمو گرفت و فشار داد-تا اون جایی که من می دونم،ایشون نامزد نداره!       میلاد-شما کی باشین؟؟؟       هومن-به تو هیچ ربطی نداره!حالا زود از این جا میری و اگر ببینم حوالی این خانوم میپلکی،من میدونم با تو!!!    میلاد اومد طرف هومن-ببین خیلی کمتر از این حرفایی!     ودستشو بلند کرد...چشمامو بستم.اطمینان داشتم که هومن ازش می خوره ولی...باز هم اشتباه کردم!...همین که دست میلاد اومد پایین،هومن دست میلاد و گرفت و گفت-حواستو جمع کن پسره خوب!     وبعد دست میلاد و پیچوند که میلاد از درد فریاد کشید و گفت-غلط کردم...غلط کردم...ببخشید...     هومن دستشو ول کرد....

 

 

 

بچه ها گردنم درد گرفت!فکر نکنم توانایی جواب دادم به نظرات رو داشته باشم!!!...

شرمنده به خدا!!

ولی می خوام بدونم که چرا سارا خانوم از دست من دلخوره؟!در ضمن بابت اون همه زحمت،لطف،مهربونی و...ازت یک دنیا ممنونم. از مهدیه گللللم هم ممنون بابت نظرات خوشگلشششش!!!اونروز هم که دیگه زنگ نزدم ببخشید!!!...

دوستون دارم یه دنیا!!!

buh bye*

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 6:51 PM توسط بهاران |
اومدمممممم!!!
 

سلام به همهههه!احوالتون چطوره؟؟؟خوش میگذره؟!به من که خیلی خوش میگذره،همش اتفاقات بدبد!!اگر هم این چند تا عروسی نبود دیگه دچار پارانوئیده حاد میشدم!!!خب یه مدتی غایب بودم!نمی دونم چی بگم که غیبتم موجه بشه.خب هر چی باشه من هم مسئولیتی دارم!دلم واسه تک تکتون خیلی خیلی خیلی...خیلی تنگ شده بود!الان اینقدر ذوقیدم که نمی دونم چی می گم!!!راستی یه چیزی شنیدم که از شدت تعجب یه چند دقیقه ای حرفم نمی یومد،میگن که هومن نامزد کردهههه!!!!اونم نه با این،به با اون،با برایاناااااا!!!!خیلی جالبه!!!زمان مراسم عقد کنون هم دو ماه پیش بودههههه!!!تازه میگن فیلمش هم اومدهههه!!!عجب چیزا ادم میشنوه!خدایی ملت بیکارناااا!شرم و حیا هم که ندارن،ایشاالله که دامن این شایعه ها دامنشونو بگیره!!!بیخودی به پسره مردم تهمت میزنن!!!خب دیگه بسه!! درباره ی نظرات هم بعدا حرف می زنیم فعلا میریم سراغ داستان:

 

 

 

                      به نام افریننده ی مهربونی ها

 

 

    

(خب کجا بودیم؟؟؟؟اهان...کمپ!)                   مانی یه نگاهی به ما کرد و گفت-نه نه!میدونم چی فکر میکنید!!!            گلاره-اینقدر این کار سخته؟! ت          ینا-تو که همیشه کارت همین بوده!!! کامران اینا از همه جا بیخبر-چی شده؟!           تینا-شما ها چادر میزنید!!             هومن-تینا یه لطفا"نی،خواهشا"نی،علی الحساب میگفتی خوب بودااا!            من-بهونه مهونه نیارید!دست به کار شید!!! هومن اینا با کلی غر غر مشغول شدند.ما هم نشسته بودیم رو زمین و حرف می زدیم.           من-وااای...چقدر لفت میدن!!! ت               ینا-مگه داریم اپولو هوا می کنید!؟ مانی که به هن و هون افتاده بود،جواب داد-کار ما از کاره،برادران رایت هم سخت ترههه!!! هومن داشت میخ یکی از چادر ها رو می زد که گفت-اگر به اندازه ی غرغر کردن هات کار کنی،کار ما زود تر تموم میشه!!!             مانی-شما خواهشا ساکت که...          هومن بلند شد و گفت-که چی؟!                  مانی-که شما سرور مایی و گله گلاب و...             هومن-بسه!!! بعد از یه چند دقیقه ای...چند دقیقه که چه عرض کنم؟!45 دقیقه ای،کارشون تموم شد.          من-خب خب!!!کی گشنه شه؟؟؟ همه با هم-من!!!               هومن-حالا غذا چی هست؟!             من-خب من که می دونستم شماها یهو گرسنه تون میشه و...             مانی پرید وسط حرفم-خخخخخبببب حالا!بسه!بگو غذا چی داریم؟! من یه نگاه چپ چپ به مانی کردم و گفتم-لازانیا! بعد از صرف ناهار،مشغول به حرف زدن شدیم.          هومن-بهتر نیست که بریم بگردیم یا بازی کنیم؟!!!          تینا-نخیر!      هومن-اخه همیشه میشه حرف زد!      گلاره-هومن خان میشه بیخیال شین!       هومن-اخه... نذاشتم حرفش تموم بشه-ای بابا!!!خب اینجا این همه ادم!چه گیری به ما دادیدااا!مانی!اقا کامران!میشه خب پاشین با برادرتون برین گردش!!!             کامران-بلههه!چرا که نه!           مانی-اره منم میام! هومن در حالی که داشت بلند میشد گفت-کتی تو نمیای؟!        کتی-نچ!        هومن-بیا!!!         کتی-دوست ندارم!!!         هومن-بیا دیگه!!!!         کتی-ااااا...داداش هومن برو دیگه!! هومن هم در حالی که میخندید گفت-باشه باشه!!!        تینا-بچه ها تنها شدیم!!!        من-واقعا شرمنده تونم!ولی خیلی خیلی خسته هستم!میشه من برم بخوابم؟!        کتی-اره!چرا که نه!       من-ببخشیداااا!!!فعلا!!! همه-فعلا! رفتم تو چادر و روی تخت کوچکی که در چادر بود،دراز کشیدم.چشمامو بستمو به گذشته برگشتم.به اخرین باری که به کمپ اومدیم فکر میکردم.چقدر از اون موقع گذشته؟!5 سال!7 سال!نه!خیلی بیشتر!اون موقع من 18 یا 19 سالم بود.الان چند سالمه؟!...چرا اینجوری شدم؟!هیچی یادم نمیاد...اون روز،بهترین روز زندگیم بود.یعنی قرار بود باشه!!!بابام باز هم به خاطره ما،برنامه هاشو کنسل کرده بود.مامانم هم به خاطره مقاله ای که ارائه داده بود،به عنوان پژوهشگر در بزرگترین کارخونه داروسازی پذیرفته شده بود.گلاره هم با نمرات عالی کالجش رو تموم کرده بود و من هم در استانه ی ورود به دانشگاه،و در بهبوه ی دردسر های مختلف!که بدترینش یه پسر،از کالج ایالتی بود.نمی خوام در باره ی اون فکر کنم.چقدر از اون موقع می گذشت!!!چقدر زود بزرگ شدم!چیزی که همیشه،از همون بچگی هام،ازش متنفر بودم.ولی حالا...خب دیگه!خیلی از رویداد هارو نمیشه عوض کرد و یا به کلی حذف کرد.ایکاش هیچوقت،تو اون روز،یا روزهای دیگه،به اون کمپ لعنتی نمی رفتم...ایکاش اون صحنه رو نمی دیدم...ایکاش...توی همین افکاره قدیمی بودم که خوابم برد.وقتی بیدار شدم،هوا تاریک بود.سرمو برگردوندم و گلاره رو دیدم که در کنارش تینا خوابیده بود.نگاهی به ساعتم کردم.ساعت 3 بعد از نیمه شب بود.دوباره چشمام رو بستم و خیلی زود به خواب رفتم.نمی دونم کی بود که احساس کردم چیزی روی شکممه!چشمام رو باز کردم و دیدم که سگ هومن،پپسی،روی شکممه!در حالی که بلند میشدم و بغلش میکردم،اهسته گفتم-تو اینجا چیکار میکنی؟!و بعد نوازشش کردم.خودشو برام لوس کرد.نگاهی به ساعت کردم ساعت نزدیک 5 بود-خب پپسی خان!منو که بیخواب کردی!کسی دیگه ای رو که بیخواب نکردی؟!پپسی پارسی کرد که من هم پشت بندش،سریع گفتم-هیس!بقیه خوابن! زوزه ای کشیدو سرشو انداخت پایین.خیلی تعجب کردم که یه سگ اینقدر فهم و شعور داره!!!! بلند شدمو به بیرون رفتم.نگاهی به اسمون کردم و بعد از مدت مدیدی،به زیبایی شب پی بردم.همه خواب بودند.برای خودم قهوه ای ریختم و روی صندلی نشستم.پپسی هم اومد روی میز.من-خب!!!منو بیدار کردی که چیکار کنیم؟!ایکاش یه نفره دیگه رو بیدار میکردی! جرعه ای از قهوه خوردم و دوباره یاد گذشته افتادم.دلیل این یاداوری ها چی بود؟!من همه این خاطرات رو تقریبا از یاد برده بودم...نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم.لحظه ای بعد حس کردم که پپسی از رو میز،رفت پایین!چشمامو باز کردم.به سمت یه چادر رفت.اون چادر،چادره...اوووو نه!!!اونو بیدار نکن!!! رفت کنارش،یه ذره اینورو انور رفت،صورتشو به صورتش مالید،ولی اون به سمت دیگه خوابید.پپسی رفت رو سرش . شروع به لیس زدنش کرد.من خدا خدا میکردم که بیدار نشه!اخه من روبه روی چادر اونا بودم و اگر بیدار میشد،چیزی رو که بعد از پپسی میدید،من بودم!!!وایییی...بیدار شد...پپسی رو بلند کردو گرفت رو به روی خودشو گفت-چیه؟!چی میخوای؟!بذار بخوابم بابا!!! خواست دوباره دراز بکشه و بخوابه که پپسی پارسی کرد و اون دوباره،شاکی تر از قبل،گفت-ترو جان من بیخیال شو!!! پپسی خودشو از بغلش بیرون اورد و از چادر خارج شد.وقتی که خواست بخوابه چشمش به من افتاد.من هم سرمو تکون دادمو اهسته گفتم-سلام! اون هم اومد بیرون و در همون حال،اهسته می گفت-اتیش پاره!خواب از سرم پرید! وبعد رو به من کردو گفت-شما رو هم...    من-بله!    هومن-شرمنده!!!        من-نه! نیازی به عذر خواهی نیست!!!من زیاد خوابیده بودم! هومن-بله!اطلاع دارم! برای خودش قهوه ای ریخت و رو به روم نشست!هر دو سکوت کرده بودیم که سکوت رو شکست و شروع به صحبت کرد-راستش امروز اومدنی،خیلی تند می اومدین!        من-خب! هومن-خیلی ترسیدم!!! من زدم زیره خنده که گفت-خیلی خنده داره!؟؟؟ من-بله!ترس برای شما که خودتون خیلی هم مراعات سرعت رو نمی کنید،خیلی خنده داره!        هومن-این دفعه فرق داشت!!!         من-نه،هیچ فرقی نداره!ترس شما هم واقعا الکیه!!!          هومن-ببخشید،ولی شما اتوبان رو با پیست رالی اشتباه گرفته بودید!!!اگر هم خیلی تو رانندگی ماهر باشید،باز هم ممکنه که تصادف کنید!            من-من نگفتم که تو رانندگی ماهرم،تازه اگر اینو گفته بودم،دیگه نمیگفتم که هیچوقت تصادف نمی کنم! دوباره سکوت بر قرار شد.این دفعه من سکوت رو شکستم و گفتم-شما نمی دونستید که من کدوم بیمارستان کار میکنم؟!            هومن-اااا...راستش!...چطور؟! من-اخه برای اپرا اومده بودید بیمارستان،و اون روز که منو رسوندید،پرسیدید که... هومن نذاشت حرفم تموم بشه-خب!تنها راه برای باز کردن سره صحبت با شما،همین بود! دوباره سکوت بر قرار شد!!!!هومن شخصیت جالبی داشت!کم کم داشت نظرم نسبت بهش عوض میشد.در حالی که داشتم با لبه ی لیوان بازی می کردم گفتم-چرا فکر کردی فقط از اون راه میشه سره صحبت رو با من باز کنی؟؟ هومن-چون اجازه نمی دی جواب به یه سؤال یا حرف من،کش دار بشه! من لبخندی زدم و گفتم-همین؟! هومن هم لیخند نمکینی زد و گفت-اره!همین!!! من-عجب! هومن-دلیل این اخلاقت چیه؟! من-خب هر کسی یه دیدگاهی نسبت به مسائل داره! هومن-و دیدگاه تو نسبت به ماها!!! من-اول نظره خاصی نسبت به شماها نداشتم،ولی یه ماجرایی نظرمو عوض کرد. هومن-بذار حدس بزنم!پسری که گذاشتو رفت! من-نه!من گذاشتم و رفتم! هومن با تعجب-اون وقت تو... من-زود قضاوت نکن!!! هومن-میشه پس بگی که چی شد؟! با این حرف هومن،پرونده ی یه خاطره ی قدیمی که،گوشه ذهنم در حال خاک خوردن بود،دوباره باز شد!!!اشک تو چشمام جمع شد...دوباره اون صحنه ی لعنتی جلو چشمام ظاهر شد...سرمو انداختم پایین و سعی کردم که بغضم تو صدام،اشکار نشه-خب بعضی چیز ها رو نمیشه بیان کرد،فقط باید دید! هومن که متوجه نشده بود گفت-مثل چی؟؟؟ من-مثل چیز هایی که فقط موقعی درکش میکنی که تجربه اش کنی!!! هومن-ولی ببین... مکثی کرد-تو داری گریه میکنی؟؟؟ اشکامو پاک کردم و همین که خواستم حرفی بزنم،گفت-نمی خواد بچه گول بزنی و بگی که خاک رفت تو چشمام،یا خوابم میاد!!!! در مقابل حرف هومن سکوت کردم. هومن اومد جلوتر و گفت-ببین،خیلی اتفاقای بد تو زندگی می افته.اگر قرار باشه با هر کدومشون گریه کنیم یا غمبرک بزنیم که،دنیا دیگه سیاه میشه!!! من-ولی نمیشه که بی تفاوت هم باشیم!!! هومن-اره نمیشه!راست میگی!ولی نه این که این اهمیتی که به اتفاقات میدیم،همیشگی باشه.این اهمیت نباید طولانی باشه!من-میدونی،چون خوده تو تا حالا تجربه نداشتی و برای خودت هم از این اتفاقات نیوفتاده،خیلی راحت میتونی این حرف رو بزنی!!! هومن خیلی جا خورد.بلند شدو برام یه لیوان اب اورد و گفت-بسه دیگه!بیا این ابو بخور تا اروم تر شی! من-مرسی ممنون!!!نمی خورم! هومن-بخور! من-نمی خوام! اومد کنارم و گفت-میگم بخور!!!! بلند شدم و جلوش ایستادم و گفتم-من هم گفتم نمی خورم! و لیوان رو از دستش گرفتم و گذاشتمش رو میز-حالا برو کنار می خوام برم! هومن-کجا!؟ من-ناکجا اباد!!!اصلا تو چیکار داریییی؟؟؟؟ هومن-باشه برو!!! هومن رفت کنار من هم به طرف دشتی که رو به رومون بود حرکت کردم.وقتی برگشتم پیش بچه ها،ساعت حدوده 10 بود.مانی-هیچ معلوم هست کجایی تو!؟؟؟؟از دل شوره مردیم!!! نگاهی به هومن کردم.بهم چشمکی زد.متوجه ی دلیل این کارش نشدم.مانی-هی...کجایی تو؟؟؟ من-وایییییییییییی...مانی!!مهلت بده!!!!اهههه! مانی خیلی تعجب کرد.گلاره اومد جلو و با عصبانیت گفت-یا میگی کجا بودی یا من می دونم با تو!!! من-رفته بودم قدم بزنم!!! گلاره-از ساعت 8 رفتی قدم بزنی!!!! خیلی جا خوردم.ساعت 7!ولی من که...پس کاره هومن بود.من-حالا مگه چی شده؟؟؟می خواستم تنها باشم!تا اون جایی که من می دونم،دیگه دنیل هم نیست!!! گلاره عصبانیتش فرو کش کرد-خب اشکالی نداره!!!بعد از صرف صبحونه،همه رفتند قدم بزنند ولی من موندم.

اومدند دنبالم.من-کجا داریم میریم؟! مانی-ماجرا جویی! بعد از حدوده،1 ساعت،به کوه بلندی رسیدیم.من-شما تجهیزات یا راهنما دارید که اومدید،ماجرا جویی؟؟؟؟ مانی-اینقدر حرف نزن!!! من-اگر قراره من هم بیام اونجا،باید بدونم که اونجا خونه ی ابدی من میشه یا نه؟! مانی-خیلی ترسویی!!! من دستمو زدم به کمرمو گفتم-گلاره؟! گلاره-اینقدر بچه نباش!!! من-واقعا که خیلی خوبه این همه ادم پشت ادمم!!! کامران-بیا!ما هواتو داریم!!!! من-مگه مامان اینا رو نبینم!من میدونم و این گلاره!!! هومن-بیااا! وقتی از کوه می رفتیم بالا،هر قدمی که بر میداشتیم،یه سنگ از زیره پامون می لغزیدو به پایین پرتاب میشد!!! به قسمتی رسیدیم که خیلی خطرناک بود.من-بهتر نیست از یه جای دیگه بریم!!! مانی-اااه...باز شروع کردی!!! نفس عمیقی کشیدیم و حرکت کردم.با تردید قدم بر میداشتم.بعد از گذشت چند دقیقه که برای من مثل یک عمر گذشت،اون منطقه رو تقریبا رد کردیم و من نفس راحتی کشیدم.ولی انگار که هنوز زود بود.بعد از گذشت لحظه ای پام لغزیدو من افتادم،همزمان با افتادن،جیغ کشیدم که هومن برگشت و با دیدن ما هول شد-هانا دستتو ول نکن!محکم بگیر!کامران!!! کامران هم اومد.هومن رو شکم دراز کشید-دستتو بده به من! من-نمی تونم!!! هومن-چرا می تونی! من-نههه!نمی تونم!!! هومن نزدیک تر اومد.سعی کردم که دست هومنو بگیرم ولی سنگ به ظاهر محکم،از جای به ظاهر محکمش،جدا شد.من جیغی کشیدم.چشمام رو بستم و با خودم فکر کردم که همه چی تموم شد...ولی زود قضاوت کردم.هومن-هانا!خودت هم یه کاری بکن دختر!!! چشمامو باز کردمو دیدم که هومن منو گرفته و کامران هم هومنو! هومن-مگه نمی شنوی؟! خودمو کشیدم بالا...وقتی که اومدم بالا هومن با لحن با مزه ای گفت-چقدر سنگینی!کمرم درد گرفت! نگاهی به هومن انداختم که تمام پیرهنش خاکی شده بود...روی پیشونیش عرق نشسته بود... من بغض کرده بودم و شرمم میشد که به هومن نگاه کنم...هومن منو نجات داد...منی که هزار تا لیچار بارش کرده بودم-مرسی...واقعا مرسی!!!ممنون...نمی دونم دیگه چی بگم!!! هومن-بسه! هومن بلند شد و بازوی منو گرفت و منو بلند کرد.روبه روش ایستادم.داشت لباسش رو می تکوند.سرشو بلند کرد و بعد دوباره مشغول به تکوندن لباسش شد و گفت-چیه!؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟؟ بلند شد و من بغلش کردمو گفتم-واقعا مرسی... در همین لحظه کامران سرفه ای کرد و گفت-بچه ها دارن میان! گلاره-هانا چی شده؟!چرا خاکی شدی؟؟؟ من-خب بنا به دلایل مختلف!اولا که اگر شما خیلی برای من نگران بودی،ولم نمی کردی به امان خدا!خب من یه بچه ام دیگه نه؟!دوما که اگر هومن خان و برادرشون نبود،الان باید بالای جنازه ی من،اون پایین،ایستاده بودید! گلاره اومد بغلم کرد و در حالی که بغض کرده بود گفت-ببخشید!شرمنده! من-خب بسه! دیگه بریم! مانی-هانا!اگر من نجاتت می دادم،من رو هم بغل میکردی؟؟؟ همه زدن زیر خنده! من-من شک دارم که تو این کارو می کردی!!!

فردا صبح خیلی زود به طرف خونه حرکت کردیم.این دفعه راننده ی ماشین ما گلاره بود،وراننده ی ماشین هومن اینا هم کامران بود.وقتی رسیدیم همگی از فرط خستگی ولو شدیم.با صدای تلفن بلند شدم-منزل ایران نژاد،بفرمایید! کامران-خواب بودین؟!نه!؟ من-سلام کامران خان.نه!بیدار بودیم! کامران-بله!کاملا معلوم بود که فارسی جواب تلفن رو دادید! من-واقعا!چه بامزه! کامران-برنامه ای برای امروز ندارید که! من-چطور؟! کامران-می خواستم که اگر اشکالی نداره،امشب برای شام،تشریف بیارید اینجا! گلاره در همین موقع از خواب بلند شد و با صدای خوب الودی گفت-هانا!کیه؟! من-کامران خان گوشی! بعد رو به گلاره کردم-کامران خانه!میگه که شب بیاید خونه ما! گلاره در حالی خمیازه میکشید،سرشو خاروند و گفت-خونه ی ما؟! من-نخیر خرس پاندای عزیز!!!خونه ی اقا کامران!!! گلاره-من نمی دونم!خودت هر کاری می خوای بکن! و بعد دوباره خوابید. من-ببخشید کامران خان! کامران-نه خواهش میکنم!!! من-ما خبرشو بهتون میدیم! کامران-ببخشید اینو میگم!ولی همین الان باید جواب بدید! من-چی بگم؟! کامران-رأس ساعت 8! من-ولی... کامران-ولی و اما و اگر،نداره!!! من-بله! کامران خندیدو گفت-افرین دختره خوب!

من-باز هم بله! کامران-سلام برسون! من-حتما! کامران-خداحافظ! من-خداحافظ! به طرف گلاره رفتم-فقط سه بار میگم!و هر بار هم 3 ثانیه بهت وقت میدم!...

پاشو!!! بار دوم بلند تر از قبل-پاشو! بار سوم بلند تر-پاشو!!! گلاره-درد... مرض...کوفت...حناق...مرض قند...سرطان... من-خب بابا!می دونم!ایدز،ورم،هپاتیت... گلاره-چته!؟ من-حاضر شو! گلاره با صدای بلند-چرا؟! من-چون محض ارا!چون درد!باید بریم خونه ی کامران اینا! گلاره-من نمیام! من-به درک قرمز،صورتیه مایل به سبزه ملایم!با راه راه های ابی!!!! گلاره-حالا ساعت چند هست!؟ من-تو که نمی خواستی بیای! گلاره-بگو! من-من میرم حموم! وبه سمت حموم حرکت کردم.گلاره صداشو بلند کرد تا من بشنوم-زنگ می زنم می پرسماااا!!! من-بزن!سلام من هم برسون! گلاره-بیچاره شوهرت!!! من بلوزم رو دراورده بودم،ولی اگر جواب گلاره رو نمی دادم،اروم نمی شدم!همون جوری از حموم بیرون اومدم و از همون طبقه ی بالا صداش زدم.وقتی برگشت جیغ بلندی کشید و گفت-این چه وضعیه!؟ نگاهی به خودم کردمو گفتم-مگه چیه!!!فقط بلورمو دراوردم،بقیه که... گلاره-خب!چیه! من-بذار...یادم رفت! لحظه ای فکر کردم و گفتم-اهان...من شوهر نمی کنم! گلاره-که چی!؟ من-که اینکه اون بدبختی که باید باهام زندگی کنه!توئی! گلاره-من از لج تو هم که شده شوهر میکنم! وبعد یکی از کوسن های مبل رو به طرفم پرت کرد!من هم سریع به حموم رفتم.نیم ساعت بعدش من اومده بودم بیرون و گلاره به حموم رفت.(___اطلاعیه"مهم"از این اپ به بعد لباس هارو هم توصیف میکنیم___)من_چون نزدیک پاییز بودیم_یه یقه اسکیه مشکی به همراه یه شلوار لی رنگ روشن پوشیدم.موهام رو ریختم دورم و ارایش ملایمی کردم و منتظره گلاره شدم.بعد از حدوده 45 دقیقه،هر دو اماده بودیم.رأس ساعت 8،جلوی در کامران اینا بودیم.خب خونه شون نزدیک بود.گلاره در زد.

 

خب خب!این از این!حالا یک سری توضیحات!دلیل دیر کردم نداشتن کارت اینترنت و امتناع پدر اینجانب به خاطره خرید کارت بود.

اما معجزه ای از سوی دانشگاه سراسری،نازل شد،به نام جواب کنکور سراسری!!!پسر خاله ی بنده هم به منزل ما اومد تا جواب رو بهش بدیم!!!!خب از صدقه سره حضرت اقا،یه کارت 20 ساعته،نصیب ما گردیده!!!!

ازهمه بابت نظرات ممنونم!!!

 

سارا ب گلمهساa
XXXعزیزگلم اسمت یتدت نرههههه!!!!

سرینه گلعزیزم ما قبلا با هم چت کردیم اگر یادت مونده باشه البته!!!!

الهام ۴۲

انیتای گلمکه بازگشتش رو خوش امد میگم!!!

نگین گلم

نیوشا گلم

sougand blogعزیز

صبا گل

مرجان عزیزعجب خبری بود به ما دادیااااخود من که تا صبح خوابشو میدیدمشیما هم که یه چند دقیقه ای تو کما بودیه خبر هم من برات دارمیه عکس از رقیبت دارم+اومدنم به مریماووووووووو

نیلوفر گلم

مهسان عزیز

المیرای عزییزوگل

اپ بعدی سریعتر و زودتر!
پس تا اپ بعدی,فداتون,قربونتون,می بوسمتون!
buh bye

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 8:52 PM توسط بهاران |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ