باز هم سلام به همه ی عزیزانی که داستان رو می خونند.اول از همه شرمنده بابت اینکه اپ قبل پر از اشکالات تایپی بود.اون هم به خاطره عجله ی من!
اول همش می گفتم که بیخیال،چرا اینقدر نگرانی؟!ولی همین که اپ کردم و از پای کامپیوتر اومدم کنار،برقا رفت.من هم دردل خوشحال بودم که وبلاگ رو اپ کردم.راستی من یه مدتی نمی تونم اپ کنم شرمنده!!!!
خب حالا می ریم سراغ داستان:
به نام خدا
هومن-هانا خانوم منم...هومن
هانا خیلی تعجب کرد.دستی به موهاش کشید و سپس پشت گردنشو خاروند و گفت-هومن خان...سلام.احوال شما؟!...شبتون بخیر.
هومن-مرسی...ممنون...ظهر شما هم بخیر.
هانا-مرسی.فکر کنم کار مهمی داشته باشین که این وقت روز تماس گرفتین!
هومن از این حرف هانا جا خورد-راستش با مانی جان تماس گرفتم و ایشون گفتم اومدین ایران و...
هانا-و چی؟
هومن خندید و گفت-و همین دیگه.
هانا لبخندی زد و گفت-بله با اجازتون من ایرانم.یه کاری بود که باید انجام می دادم.هانا مکثی کرد و نگاهی به اطراف انداخت.همه به او خیره شده بودند تا ببینن هانا می خواد به این اقا پسر چی بگهتا شاید بتوانند نسبت او با هانا و یا شغل او رت حدس بزنند ولی هانا بی گدار به اب نزد -هومن خان مراسم چطور بود؟؟
هومن با سردرگمی پرسید-مراسم؟!...اهان...بله خوب بود.جای شما خیلی خالی بود...ولی می خواستم ببینم کی تشریف میارین امریکا؟اخه یه جشنی هست که می خوام شما هم حضور داشته باشین.
هانا-به سلامتی کی هست؟
هومن-2ماه دیگه...
هانا خندید و گفت-هومن خان من یه هفته ی دیگه میام اونوقت شما نگران 2 ماه دیگه هستین؟؟؟؟
با اینحرف سروصدایی به پا شد که نگو.همه به نوعی می خواستن اعتراض خودشون رو به هانا نشون بدن.هومن-اووو...مثل اینکه سرتون شلوغه!پس تا بعد.
هانا-خداحافظ
به محض تمام شدن تماس همه با سوالاتشون هانا رو احاطه کردن.هر کی چیزی می پرسید.هانا کلافه شد و گفت-وااای...محض رضای خدا ساکت!اخه جواب سوال کی رو بدم؟!
پدربزرگ-هانا جان اگر درست شنیده باشم گفتی که یه هفته ی دیگه بر می گردی،اره؟!
هانا-بله بابایی...من هم دلم نمی خواد برگردم ولی چاره ای نیست.
مادربزرگ-چرا؟!مگه میشه اخه؟!
هانا-اره فدات شم،میشه.اون هم به خاطره ترم جدید دانشگاه.
کامیار-اوووووو...منم خب دانشجوی پزشکیم ولی...
هانا حرف کامیار رو نیمه تمام گذاشت و گفت-اولا که شما انترنی!اون هم دیگه داره تموم میشه.
کیارش-خب اونجا که سخت نمی گیرن که!
هانا-اره ولی اگر استاد عمو رضا نباشه!...اون پدر منو درمیاره!...ولی من عید میام کلی میمونم!
بعد از صرف عصرونه هانا به همراه کامیار،کیارش و پسر خاله های دو قلوی مادرش به حیاط رفتن.هانا خیلی مؤذب بود.در اخر طاقت نیاورد و گفت-پس دخترای فامیل کجا هستند؟!
کامیار-هانا از اونجایی که همه ی دخترا خر می زنن،از حالا رفتن دانشگاه.
کیارش-هانا دخترا یه سری تحقیق دارند باید زودتر دانشگاه می رفتن.
هانا-که این طور...
اونشب هانا خیلی زود در خواب فرو رفت.صبح روز بعد،هانا مثل همیشه راس ساعت 6 بیدار شد.دوش گرفت و لباس ساده ولی زیبایی به تن کرد.از پله ها پایین رفت.هنوز همه در خواب بودند.پس سریع لباس عوض کرد و از خونه بیرون زد.هانا به نانوایی رسید.همین که نانوا هانا رو دید،لبخندی زد و گفت-اگر اشتباه نکنم شما باید نوه ی اقای ایران نژاد باشید؟!
هانا-بله...درسته!صبحتون بخیر
هانا پس از خریدن نان،از کوچه باغی،به سمت خونه راه افتاد.فکر نمی کرد که اون کوچه هنوزهم دست نخورده باشه.هانا کاملا تنها بود،در کوچه ای که پرنده هم توش پر نمی زد.ناگهان صدایی از پشت سرش شنید.ولی پشتش کسی نبود.هانا هوشیار تر شد و فکر خود را متمرکز کرد.هانا از صدا فهمید که اون فرد یه پسره.کم کم صدا نزدیک تر شد ولی هانا هیچ چیز نمی دید.که ناگهان کسی از پشت سر او را پخ کرد و هانا جیغ بلندی کشید.و وقتی به چهره ی پسرک دقیق شد فهمید که او کیارش است.کیارش می خندید و می گفت-ایول به خودم...هانا یک هیچ!
هانا عصبی شد ولی خود را کنترل کرد.کفش خود را از پا دراورد و هنگامی که شرایط را مساعد دید،لنگه کفش را به طرف کیارش پرتاب کرد.کیارش جا خورده بود ولی بیشتر ترسیده بود.هانا با خونسردی کفش را از دست او گرفت و گفت-حالا بی حساب شدیم!کیارش هنوز تو بهت بود.هانا گفت-بسه دیگه...چقدر تو لوسی!!! کیارش اب دهانش رو قورت داد و گفت-من فکر نمی کردم که تو...
-من چی؟!
-هیچی هیچی...بریم! کیارش نگاهی به دست هانا انداخت و گفت-نون خریدی؟!
-اره...ناراحت نشو!
-برای چی؟!
-برای اینکه من وظیفه ی تو رو انجام دادم!
-نه بابا...بیخیال!
کیارش تکه تکه از نان سنگک می خورد.هانا نگاهی به او انداخت و با لبخند زیبایی گفت-کیارش خان...ببخشید که این نون بزای باباییه!!!
-می دونم ولی من و عمو از این حرفا نداریم.
کیارش بعد از سکوت کوتاهی کرد و گفت-هانا نباید تنها بیرون میومدی...شانس اوردی که من صبح فهمیدم که داری می ری بیرون...خب تو یه دختره زیبا و دلربایی...
هانا متوجه منظور کیارش شد.او تمایلاتی داشت...هانا سرش رو پایین انداخت و گفت-از اینکه نگران منی،ممنون.
بعد از رسیدن به عمارت،هانا مشغول اماده کردن صبحانه شد.پدربزرگ وقتی هانا رو مشغول دید،گفت-خوشحالم که مثل بیشتر دخترا بی دست و پا نیستی!
کیارش در حالی که داشت روی صندلی می نشست،گفت-تازه خانم صبح زود رفته نون خریده...
پدر بزرگ خلی خوشش امد.ولی به هانا گفت-درست نیست که تو تنهایی بیرون بری.هر وقت خواستی بری بیرون به یکی از این پسرا بگو!
بعد از خوردن صبحانه،هانا یاده پیانو افتاد.به سمت پیانو رفت.با دیدن اون پیانو هانا خاطرات گذشته در ذهنش جان گرفت.پشت پیانو نشسته بود و خاطرات رو مرور می کرد که صدایی دلنشین گوشش را نوازش داد.هانا از پشت پیانو بلند شد.کیارش ماهرانه پیانو می نواخت.پس از اتمام نواختن او،هانا به او گفت-افرین...عالی بود.
کیارش-مگه تو هم...
-یه زمانی اره...راستی دیرت نشه!
کیارش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت-وااای...دیرم شد! وسپس به سرعت بیرون رفت.ولی نقشه ها رو یادش رفت.هانا نقشه ها رو برداشت و به دنبال کیارش رفت.ولی گویا که دیر شده بود.ماشین کیارش دور شده بود.هانا زیر لب گفت-اشکال نداره...
اما لحظه ای بعد کیارش جلوی پای هانا توقف کرد و گفت-کارم داشتی؟!
هانا-اره...نقشه هات! سپس انها رو روی صندلی شاگرد قرار داد.کیارش تشکر کرد و به سرعت دور شد.
هانا به اتاق پدربزرگ رفت.پدربزرگ در حال کتاب خواندن بود.پدربزرگ وقتی هانا رو دید پرسید-کیارش رفت؟!
-بله بابایی... هانا مکث کوتاهی کرد و گفت-بابایی من برای کاری اومدم ایران...بهتره بگم برای جوب سوالی که مدتها ذهنم رو مشغول کرده...
پدربزرگ عینکش را دراورد و گفت-خب بپرس دیگه...
-بابایی میشه از گذشته تون برام بگین.
پدربزرگ از پشت میز بلند شد و گفت-باشه...پس خوب گوش بده...وقتی 12 ساله بودم،بابام مدام بهم سرکوفت می زد که هیچی نمیشی...بی عرضه ای و خیلی چیزهای دیگه.من می خواستم درش بخونم و مهندس بشم ولی بابام می گفت باید برم تو بازار کار...یه روز بعد از یه دعوای حسابی،از خونه زدم بیرون و گفتم وقتی بر می گردم که همه چیز داشته باشم و از همه سر باشم.مامانم نمی گذاشت برم.رفتم و دنبال کار گشتم تا بالاخره کاری تو اژانس املاک پیدا کردم.اون دوران بدترین دوران زندگیم بود.مشکل بزرگتر هم این بود که من پسره یه ادم پولدار بودم که تو دربار بود.همه منو تقریبا می شناختن.و برای من خیلی سخت بود که...بگذریم.مامانم بهم سر می زد و برام پول میورد.دست مزد من برای خرج تحصیلم کافی نبود.وقتی کنکور دادم،مهندسی عمران قبول شدم.هیچ کس باور نمی کرد.حتّی خودم!
وقتی وارد دانشگاه شدم،مشکلاتی که قبل داشتم هم دوباره تکرار شد،با این تفاوت که وضع کشور وخیم شده بود.مصدق که زمانی نامدارترین و سرشناس ترین ادم ها بود،دستگیر شده بود.هنوز هم تو آژانس کار می کردم که رییسم بهم یه پیشنهاد داد.اون گفت چند قطعه زمین داره که می خواد به قیمت خوبی بفروشه.قیمت زمین ها مناسب بود ولی نه برای من!!!ولی رییسم اصرار داشت که من اون زمین ها رو بخرم.جای مناسبی نبود.گوهردشت کرج،شهرک غرب که اون موقع فقط یه بیابون بود و مهرشهر! خب با در نظر گرفتن این موضوع که ایران رو به پیشرفت بود،ریسک کردم و سه قطعه زمین خریدم.و این طوری من ملاک هم شدم.همزمان با گرفتن مدرک مهندسیم،قیمت زمین ها بالا رفت.ساختن چند شرکت و برج تجاری در شهرک غرب،قیمت زمین ها رو بالا برد.من اون موقع بیش از 10 قطعه زمین داشتم که حدود 5 قطعه توی شهرک غرب بود.از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.تصمیم گرفتم که برای دکترا شرکت کنم و قبول هم شدم.من هر روز بیشتر از قبل پیشرفت می کردم و حکومت پس رفت.مردم در حال قیام علیه حکومت بودند.هر کسی رو که از طریقی با شاه و دربار در ارتباط بود رو یا ترور می کردند و یا دستگیر و سپس تبعید...پدره من هم جزء همین دسته بود.کابوس وحشتناکی بود.پس از ترور پدر،مادرم سکته کرد.و خلاصه از زمین و زمان برای ما می بارید.من در استانه ی ازدواج بودم و این مشکلات من و مارال رو تحت فشار گذاشته بود.مارال هم وضعش دست کمی از من نداشت.ولی چیزی که باعث خوشحالی بود،رشد قیمت زمین های من بود.پس از گرفتن مدرک دکترا،کارم به طور گسترده تر ادامه دادم.نه تنها مهندسی سرشناس شده بودم،بلکه ملاک صاحب نامی هم بودم.
هانا-همین؟؟؟؟
پدربزرگ-قصه ی من و مادربزرگت هم هست...
هانا-خب...
من دانشجوی دکترا بودم و اون دانشجوی مهندسی شیمی.دیر وقت بود و من خیلی خسته بودم.با سرعت نسبتا زیادی رانندگی می کردم که ناگهان دختری رو روی کاپوته ماشین دیدم.خیلی سریع اتفاق افتاده بود.دخترک رو داخل ماشین گذاشتم و سریع به بیمارستان رفتم.وقتی او را روی برانکارد قرار ددادند،زیر نور مهتابی بیمارستان چهره ی دخترک را دیدم.همان لحظه مهرش به دلم نشست ولی به خودم نهیب زدم که نکند او شوهر دارد و من...پس سریع خودمو جمع و جور کردم و در دل دعا کردم که او سالم باشه.خوشبختانه فقط چند خراش جزئی بود و او روز بعد مرخص می شد.روز بعد وقتی به دیدنش رفتم،دوباره همون حالی رو داشتم که شب قبل داشتم.ولی او از همه جا بی خبر گفت-من شکایتی ندارم. کم کم با تحقیق و پرس و جو فهمیدم که از خانواده ای ضعیف است.پدرش مرده و مادرش خانواده رو تامین می کند.به خواستگاریه او رفتم.همه مخالف ازدواج ما بودند.ولی به هر ترتیبی بود وصلت سر گرفت ولی با بد خلقی های پدرم و نیش و کنایه های خانواده ی مارال.
هانا هنوز قانع نشده بود.پس با خود گفحتما یه چیزی رو از من پنهان می کنن.
ساعت حدودا 6 بود.کیارش بر گشته بود.هانا در فکر فرو رفته بود.یه چیزی واضح نبود.
روز ها به سرعت باد گذشت و هانا با کوله باری از خاطره،به خانه برگشت.
هانا حتّی وقت پیدا نکرد که جریانات پیش اومده رو برای خانواده تعریف کنه.دو ماه گذشت.در خانه تنها بود و درس می خواند.که صدای در امد.هانا در را باز کرد.اصلا انتظار نداشت که کامران و هومن باشند.هانا با تعجب ان دو را نظاره می کرد.هومن در دل خیلی خوشحال بود.هانا رو بعد از 3 ماه دیده بود و در اون لحظه واقعا احساس کرد که هانا رو دوست داره.هانا انها رو به داخل دعوت کرد و با یه فنجون قهوه ی داغ از ان ها پذیرایی کرد.
کامران-هانا خانم ما خدمت رسیدیم که برای مراسم کوچکی از شما دعوت کنیم. و کارتی رو به هانا داد.هانا نوشته ی روی کارت رو خواند و گفت-مهمونیه ساده یا تولد؟!...تازه برای یه مهمونیه ساده که کارت نمی دن.
هومن لبخند زد و گفت-منتظرتون هستیم.
هانا حمام رفت.لباسی به رنگ قهوه ای تیره به تن کرد.موهایش را دورش ریخت و متناسب با رنگ لباسش گیره ای به موهایش زد.همراه با مانی و بقیه به راه افتادند.به محض اینکه وارد سالن شدند هومن و کامران به استقبال شان امدند. هانا و گلاره را به دوستانشان معرفی کردند.هومن خیلی جذاب شده بود.هومن از هانا و خواهرش فاصله نمی گرفت.اهنگ ملایمی گذاشته شد.هومن نگاهی به هانا انداخت و جلوی او کمی خم شد و با لحن شیرینی گفت-میشه ازتون تقاضای رقص کنم!؟ هانا نگاهی به هومن انداخت.گویا منتظره همین لحظه بود.لبخند زیبایی زد و دستش را در دستان هومن گذاشت و گفت-البته...
هومن خیلی خوشحال شد.هانا از اینکه در کنار هومن بود ناراحت نبود،ولی خوشحال هم نبود.پس از اتمام رقص هومن از هانا تشکر کرد و از یکدیگر جدا شدند و تا بعد از مراسم یکدیگر را ندیدند.
شرمنده که یکم دیر شد.
این رو به حساب مطلب تولد وبم هم بذاریننن!!!
مهدیه خانوم گللل
الهام جونننن
سحر گللللم
سونیا جون ممنون که نظرتو درباره ی راوی گفتی
غزل خانوم
المیرا جووون که خیلی دلم براش تنگ شده
ربه کا خانوم
سلام به همگی امیدوارم که خیلی دیر اپ نکرده باشم!
حتما همینطوره نه؟!
ا
ول از همه شرمنده که دیر اپ کردم.
خب من 27 تعصیل شدم ولی بنا به دلایلی نتونستم بیام!!!
ا
ول اینکه همه امتحانامو خراب کردم!!
دوم اینکه معدلم اونی که من می خوام نمیشه!
سوم اینکه دست و دلم به نوشتن نمی رفت! ولی بالاخره طلسم شکست و من با داستان ب
رگشتم و از اونجایی که تابستون شروع شده،باید زیاد زیاد نظر بدین تا منم بیام و اپ
کنم.
خب دلم برای تک تکتون تنگ شده بود اونم نه یه ذره،بلکه خیلی خیلی ذره!
حالا داستان:
به نام او
با فریاد کامیار همه اهل عمارت بیرون اومدند. قیافه ی هانا برای
همه ی انها غریبه بود.مادر کامیار،اهسته گفت-این دیگه کیه
کامیار؟!نکنه یکی دیگه از دوست دختر هاته!؟
هانا که دید هیچ کس اون رو نمی شناسه،خیلی ناراحت شد.ولی
در دل به انها حق داد.خب هر چی باشه هانا رو 15 سال بود که
ندیده بودند.هانا تقریبا همه رو می شناخت.البته همین هم مدیون
عکس هایی بود که براش میل میشد.همهمه ای به پا بود.پدر
بزرگ هم به جمع انها پیوسته بود.ولی بی سروصدا به غریبه ای
که اشنا می نمود،خیره شد.هانا نیز با دیدن پدر بزرگش اشک در
چشمانش حلقه زد و زیر لب گفت-بابایی...
پدر بزرگ نیز به هانا نزدیک تر شد و لحظه ای بعد نوه و پدر
بزرگ،یکدیگر را تنگ در اغوش کشیدند.همه سکوت کرده
بودند و با تعجب به انها خیره شده بودند.مادر بزرگ هم به جمع
انها پیوسته بود و بی صدا اشک می ریخت.کامیار با تعجب
گفت-مامانی می بینی چه شوهری داری؟حالا خوبه عاشقت بوده
و این طوری این خانوم خوشگله رو بغل کرده!!!
هانا خودش رو از بغل پدر بزرگ بیرون کشید و خندید.
کامیار-چیه؟!...چرا می خندی!؟
-من که همون اول به تو گفتم کی هستم!
بابایی-بلا گرفته تو می دونستی این کیه و هیچی نگفتی؟!
مادر کامیار-خب حالا ایشون کی باشن؟!
هانا-زن عمو...منم...هانا؟!
همه با شنیدن این کلمه از دهن این دختر زیبا جا خوردند.ولی
بیشتر از اینکه تعجب کنند،خوشحال شدند.دایی مهران(دایی مادر
هانا)مردی 30 ساله با 187 سانت قد و هیکلی مردانه بود.چهره
ای جذاب که با عینکی که همیشه به چشم داشت،جذابتر میشد.او
مردی فرهیخته بود.همسر او مهری نام داشت و وقتی که مهری
در فامیل قرار می گرفت،زندایی مهری خوانده می شد.او همانند
همسرش فرهیخته و تحصیل کرده بود.چهره ای زیبا و صدایی
دلنشین داشت.حدودا 178 سانت قد داشت و بسیار خوش اندام
بود.پدربزرگ پیرمردی 75 ساله که با وجود داشتن سن زیاد
هنوز بسیار خوش اندام و جذاب بود.در صورتش رد پای
روزگار به خوبی دیده میشد.مادربزرگ پیرزنی 69 ساله و
دلنشین بود.ابروانی هشت و کشیده داشت و چشمانی مشکی و
اهویی به جذاب و زیبایی صورتش می افزود.مادر کامیار زن
عمو و خاله ی مادر هانا بود و فاطمه نام داشت.زنی با قد متوسط
و هیکلی نسبتا چاق بود.زنی بسیار شوخ و به اصطلاح شیطون
بود.کامیار قیافه ای مردانه داشت و بسیار خوش اندام.خیلی هانا
رو دوست داشت.عمارت و محوطه ی ان بسیار مجلل و زیبا
بود. ساختمان وسط باغ قرار داشت و درست جلوی عمارت
استخر زیبایی دیده می شد که همیشه تمیز بود.دور تا دور
خانه،درختان چنار تنومند و قدیمی وجود داشت.جلوی چنارها
ردیف های منظم شمشادها قرار داشت.زمین سراسر چمن بود و
روی چمن ها تکه سنگ های تختی که نشان دهنده ی محل عبور
است.گوشه ی حیاط الاچیقی قرار داشت.در دو طرف عمارت دو
نهر کوچک جریان داشت که پس از ایاری باغ به استخر ریخته
می شد.ساختمان عمارت دارای دو بخش اندرونی و بیرونی
بود.همراه با اتاقها،درگاه و طاق نماهایی که هنرمندانه تزیین
شده بودند.با تغییر کوچکی،بخش اندرونی برای زندگی و بخش
بیرونی مکانی برای پذیرایی از مهمان ها بود.ستون های بیرونی
عمارت از رز رونده پوشیدهشده بودند.در باغ باغچه هایی دیده
میشدکه در ابها زیباترین گل ها از جمله لنولع کوکب ها قرار
داشت.هانا پس از سالها پا در قصر رویاهاش گذاشته بود.هانا
عاشق درختان زیسفون بود،ولی نه تنها به خاطر گلهای زیبایش
بلکه به خاطر اینکه در یکی از روزهای خوب کودکی،انها رو با
دستان کوچکش کاشته بود.هانا همراه با بقیه پله های سنگی را
پشت سر گذاشت و در عمارت را گشود.
هنگامی که هومن به هتل رسید،از شدت خستگی به خواب
رفت.روز بعد برایش روز بزرگی بود.وقتی چشمانش را
گشود،به دنبال ساعت گشت.طبق عادت تازه و بر خلاف
میلش،حدودا 7 ساعت زود بیدار شده بود.زیر لب گفت-خب
هومن خان!حالا ساعت 3 بامداد،تک و تنها،می خوای چیکار
کنی؟! لحظه ای به دیوار رو به رویش خیره ماند ولی لحظه ای
بعد تصویر دختری که او به اسم هانا می شناختش،در ذهنش نقش
بست.از اینکه فکر و تصویر او در ذهنش بود ناراحت نشد،ولی
خوشحال هم نشد.در ذهنش به دنبال علت این حالت غیر عادی
خویش گشت و به هر دری می زد،کم تر به نتیجه ای می رسید
ولی به این نتیجه رسید که به او دلبسته است.هومن دستی به
موهای خوش حالت و مجعدش کشید و گفت-وااای...موهام بلند
شده و وقتی برای کوتاه کردنشون ندارم...لعنت به تو دختر که از
کاروزندگی انداختیم!!! سپس اندیشید که-نگران نباش...دل به دل
راه داره هومن خان! وبا این فکر لبخندی زد.شانه و ژل را
برداشت و به حمام رفت.بعد از کلی تلاش بالاخره توانست مدلی
متناسب با سلیقه اش و موهایش پیدا کند.از این موضوع
خوشحال بود.خمیازه کشید و خودش را روی تخت انداخت و
لحظه ای بعد در خواب شیرین فرو رفت...
کامیار هانا رو به اتاقی برد.او پس از تعویض لباسش پیش بقیه
برگشت.مادربزرگ-هانا جان!مگه شما نمی خوای استراحت
کنی؟!
هانا-کی؟!...من؟!...نه نیازی نیست من عادت دارم.
کامیار-هانا هنوز همه یادت هستند یا اینکه...
-نه فکر نکنم!شاید اگر ببینمشون یادم بیاد!
پدربزرگ-اونجا زندگی چطوره!؟
-اولش سخت بود ولی حالا اصلا! هانا مکثی کرد و بعد گفت-
البته برای ما ولی برای مامان و بابا فکر کنم سخت باشه!
در همین موقع صدای زنگ اومد.کامیار وقتی در را باز کرد
گفت-هانا یه نفر اومده که یه زمانی با هم خیلی دعوا می
کردین!!!
در عمارت باز شد و پسری قد بلند و خوش اندام داخل شد.شلوار
لی و کت مشکی اسپورتی پوشیده بود.دستش چند نقشه لوله شده
و یک کیف چرمی بود.وقتی به سمت هانا برگشت،هانا توانست
صورت او را ببیند.موهای مشکی،چشمانی زیبا و در کل قیافه
ای مردانه داشت.هانا او را نشناخت.البته اون پسر هم هانا را
نشناخت.بعد از احوال پرسی،همه سکوت کردند تا واکنش اون
دو رو ببینند.هانا همین قدر متوجه شد که اون پسر برادر
کامیاره.برادر کامیار کیفش رو،زمین گذاشت.درست کنار مبل
کناری هانا.
-خب کسی نامزد کرده!؟
کامیار لبخند زد-اره حتما...اون یه نفر هم تویی لابد!
-کی؟!
هانا-بابایی ایشون رو معرفی نمی کنید!؟
پدربزرگ-خودت ببین می تونی بشناسیش؟!
هانا یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت-قیافشون برام
غریبه است!
پسرک گفت-خدااای من...منو نمی شناسی؟!
هانا از این طرز حرف زدن او خنده اش گرفت.-نه...به جا
نمیارم!
-ای بابا!منم...همونی که همش با اکیپش دعوا داشتی!؟
هانا-من کسی رو که اسمش "منم" هست رو نمیشناسم.علاوه بر
اون،من با هیچ اکیپی دعوا نداشتم.
-ای بابا منم دیگه کیارش!!!
هانا جرقه ای در ذهنش زده شد.ولی همچنان وانمود کرد که
کیارش رو نمی شناسه.اما دیگه نتونست طاقت بیاره و گفت-من
اکیپی که سر دسته اش کیارش باشه نمی شناسم!تازه...مگه کسی
اون موقع ها حاضر می شد با تو،توی یه اکیپ باشه!؟
همه زدن زیر خنده.کیارش-هانا خانوم باشه...بازم ما رو ضایع
کردی!
بعد از احوال پرسی هانا و کیارش،کیارش گفت-بازیگر خوبی
هستیا!
هانا-دیگه...
کیارش-تازه فارسیت هم خوبه.
هانا-این یکی رو مدیون مانی هستم.
همه با شنیدن اسم مانی جویای حال خاله سیما اینا شدند.هانا هم به
سوالات اون ها جواب داد.بعد از اون همه سوال،کیارش پرسید-
رشته ی تحصیلیت چیه؟!
هانا-دانشجوی جراحی هستم.همه خیلی تعجب کردند و این تعجب
از چشمان تیزبین هانا دور نماند-چرا این قدر تعجب کردین؟!
دایی مهران-اخه همه فکر می کردیم که تو پرستاری می خونی!
هانا زد زیر خنده و گفت-حق دارین...
همه گرم صحبت شدند و هانا فهمید که دشمن قدیمی او،مهندس
راه و ساختمانه.در بین این صحبت ها سوالی هانا رو غافلگیر
کرد.اون هم از جانب زن عمو فاطمه.کامیار و کیارش از شدت
خجالت سرخ شده بودند.البته کیارش بیشتر.-هانا جون شما که
نامزد نداری؟!
هانا با خونسردی گفت-نه زن عمو.چطور مگه؟!
زن عمو-اخه من دو تا پسر خوب سراغ دارم.
هانا لبخندی زد و گفت-شرمنده.ولی درباره ی این موضوع بهتره
اول با مادر و پدرم صحبت کنید و بعد اگر راضی به ازدواج
شدند با بنده صحبت کنید.هانا در لفافه گفت که قصد ازدواج
نداره و این حرف باعث شد که زن عمو حسابی جا بخوره.
هومن از خواب بلند شد.درست به موقع یعنی راس ساعت 9
.دوش گرفت و حاضر شد.شب وقتی از کنسرت برگشت زنگی
به مانی زد.مانی با صدایی خواب الود جواب داد-هومن امیدوارم
کارت مهم باشه...
هومن-سلام شب بخیر اولا.دوما مرسی ممنون حالم خوبه کنسرت
هم خوب بود
مانی-مزه نریز.زود باش!
هومن-مانی به نظرت هانا بیداره؟!
مانی سکوت کرد.هومن-الو مانی؟!...
مانی-کوفت مانی...مانی بمیره همه راحت شن!!!...اخه پسره ی
عقل کل من به تو چی بگم؟؟؟...شرم نمی کنی؟!...
هومن خندید و گفت-خواهش می کنم بگو!!!
مانی-هانا رفته ایران.شب بخیر.وبعد تلفن رو قطع کرد.هومن با
شنیدن این حرف انگار که اب یخ ریختند رو سرش.سریع شماره
ی هانا رو گرفت و در دل دعا کرد که هانا دوباره به امریکا
برگرده.بعد از چند بوق،صدای پسری که در حال خنده بود شنیده
شد-بفرمایید...
هومن اب دهنشو قورت داد و گفت-سلام...ببخشید مزاحم
شدم!...با هانا خانم تماس گرفتم؟؟
کامیار-بله بله...هااااننننااا بیا یه اقایی با شما کار داره!
همه خیلی تعجب کردند.زن عمو گفت-که قصد ازدواج
نداری!!...
کیارش-مامان!...
هانا گوشی رو گرفت و گفت-بله...
هومن-هانا خانم منم...هومن
خب این هم از این
باز هم به خاطره دیر کرده اپ عذر می خوام.
مروارید جون
نسترن جون
مهدیه گلللل
رویا راد عزیز
سونیا جون
نگین خانم
ربه کای عزیز
سحر جووون
الهام خانوم
از لطف همگی ممنون






تا بعد رخصت