تبليغاتX
The Story For love End Kamran Hooman

truelife-truelove

بهاران

truelife-truelove

http://truelife-truelove.blogfa.com

The Story For love End Kamran Hooman

The Story For love End Kamran Hooman - سال نو مبارک!

The Story For love End Kamran Hooman

هزاران سال به سوی تو امدم
افسوس
هنوز دوری از من
دورتر از همیشه
اما در من کسی نوید میدهد
که میرسم به تو
شاید
هزارسال دیگر!!! نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

The Story For love End Kamran Hooman

سال نو مبارک!

با سلام و عرض تبریک.

حال و احوال چطوره؟؟

خوش می گذره؟
سال نو مبارک!

100 سال به از این سال ها...

خب بعد از یه غیبت طولانی!اومدم. با داستان البته!!!
امیدوارم که محض خاطر داستان هم که شده،نظر زیاد بدین!!!

خب من یه نظری داشتم که...چه جوری بگم؟!...خیلی خاص بود.اول جواب اون رو می دم،بعد در اخر سایر نظر ها.

اسمتون یادم نیست ولی یادم بود که جواب نظرتونو بگم!

خیلی عجول و کم تحمل هستین که اینقدر زود قضاوت کردین!البته من نه تنها ناراحت نشدم،بلکه مسرور نیز شدم!!!

من هومن رو پایین نمیارم و نخواهم اورد.ولی هر داستانی نویسنده ای داره و هر نویسنده نظر و عقیده ی خودشو و نظر و عقیده اش قابل احترام!

من و سایر دوستانم تصمیم گرفتیم که اول داستان به این شکل پیش بره.ولی در باره ی اخرش هیچ چیز نمی دونم.

بهتره شما هم نگران شخصیت هومن خان نباشین!!!ایشون نیازی به این نگرانی ندارن!

خب به اندازه ی کافی گفتم.

راستی شخصیت اون ها با این جور حرفا از جانب من یا شما و یا بقیه کوچک نمیشه!!

از این پست به بعد داستان راوی داره و دیگه از زبون هانا نیست!(یه تغییر و تحول اساسی در راه،اونم فقط به خاطر عید!!!)

 

 

 

 

حالا داستان:

 

 

اون شب هانا به خودش قول داد که دیگه به هومن فکر نکنه و همون طوری باشه که واقعا هست.یعنی به هومن و بقیه بفهمونه که هومن براش ارزشی نداره و برای او مثل بقیه پسراست.وقتی این موضوع رو با گلاره مطرح کرد،گلاره گفت- حالا چی شد که این قول رو دادی؟!                      

هانا-خب من باید با کسی ازدواج کنم...یا اصلا چرا ازدواج؟!علاقه مند بشم که در سطح خانوادمون باشه!!!

ـ حالا کی گفته که اون تو رو دوست داره؟؟؟

ـ گلاره دور بر ندار!تو باید به من حق بدی. بعد اون اتفاق من عوض شدم!!

گلاره به هانا نزدیک تر شد و گفت- هانا به نظره من بیخیال!!!

وقتی هانا به سمت اتاقش رفت، یاده مادر و پدر بزرگش افتاد. قصه ی اونا چی بوده که از یاداوریش واهمه دارن؟!همون موقع فکری به ذهنش رسید-اره باید همین کارو بکنم!

صبح روز بعد هانا درباره ی تصمیمش کاملا مطمئن بود.وقتی به اشپزخونه رفت،از چیزی که میدید خیلی متعجب شد:مامان...بابا...شما...

بابا-بپا نپره تو گلوت دختر!!!

مامان-دخترکم صبح بخیر.

هانا با دهن باز سره میز نشست و با کمال ناباوری صحنه ی دیگری دید-إإإإ...عزیزخانم شما که...نه نه!این دو حالت بیشتر نداره.یا توهم زدم یا هنوز خوابم!

ایلیا زد زیره خنده و گفت-دخترم خواب نیستی.بیا یه دونه بزنم تو گوشت...

-اااا...نه!باور کردم!

عزیزخانم-الهی فدات شم مادر...اینقدر دیر به دیر رفتین پیشش طفلک باور نمی کنه!

هانا که تازه حالش جا اومده بود گفت-بله دیگه!من که مثل گلاره نیستم مدام مامان و بابا رو ببینم.شما رو هم که هیچی...

همون طور که داشتن صبحونه می خوردن،ایلیا جریان این بی خبری رو توضیح داد-راستش من و مامانتون فکر کردیم که بهتره دیگه کم تر شما رو تنها بذاریم.تازه دلمون هم حسابی برای عزیزخانم تنگ شده بود.دیدیم که دیگه بهتره هواپیمایی کار کنیم.

هانا-چی؟!

مریم-یعنی فقط برای کار یه مدت کوتاهی رو بیرون از خونه باشیم.مثل هر بار سه روز!

گلاره-پس که این طور...

عزیزخانم-بهتر مادر.هم برای شما بهتره هم برای خانم و اقا!!

هانا با خودش فکر کرد که چه بهتر از این...من هم که منتظره همچین موقعیتی بودم تا تصمیمم رو بهشون بگم.-مامان بابا من یه تصمیمی گرفتم!

ایلیا-چه تصمیمی؟!

-من می خوام برم ایران.یه سفره کوتاه 1 هفته ای!

ایلیا و مریم خیلی تعجب کردن.البته گلاره و عزیز خانم هم دسته کمی از اونا نداشت.

ایلیا-برای چی؟؟؟

مریم-حالا که ما اومدیم تو می خوای بری؟!
گلاره-دیشب که حرف زدیم حرفی از این تصمیم نزدی!

هانا دستاشو گذاشته بود زیر چونه اش و اون ها رو نظاره می کرد.

ایلیا-چرا ساکتی پس؟!
هانا جرعه ای از چایش رو نوشید و گفت-اگر شما بذارین بنده توضیح می دم.

مریم-بفرما!
-من علاوه بر این که دلم برای مامانی و بابایی تنگ شده،یک سری سؤال هست که باید بپرسم.

ایلیا-چه سؤالی؟ خب از ما بپرس.

هانا-نه...باید از خودشون بپرسم.

ایلیا و مریم خوب می دونستند که وقتی هانا تصمیمی رو می گیره نمیشه منصرفش کرد.پس به ناچار تسلیم او شدند و برایش یک بلیط به مقصد پاریس گرفتند.دو روز بعد هانا عازم سفر بود.وقتی روی صندلی هواپیما نشست،در فکر فرو رفت.به دوران کودکی برگشت.به این موضوع فکر می کرد که ایا اون جا تغییر کرده یا نه؟غرق در افکارش بود که شتاب زیاد هواپیما برای بلند شدن او را از افکارش بیرون کشید.زیر لب زمزمه کرد-لعنتی باز شروع شد!    هانا همیشه در هواپیما حالش تغییر می کرد.مخصوصا که مسیرش پر از چاله های هوایی بود و هانا به خاطر این موضوع خیلی عصبی بود.در حالی که سعی می کرد خودش رو در وضع نسبتا نرمالی نگه داره صدایی او رو مخاطب قرار داد-خانم حالتون خوبه؟!

هانا-مرسی ممنون.طوری نیست.  مهماندار نگاهی به هانا انداخت و رفت و در دل زیبایی او را ستود.هانا مقداری دیازپام خورد و چشمایش را بست و ترجیح داد تا مقصد در خواب باشه.

         صدایی او را از خواب بیدار کرد و صدا خبر از این موضوع می داد که روی اسمون پاریس هستند.وقتی هانا پایش را روی زمین گذاشت در دل خدا رو شکر کرد که پرواز تموم شد.البته این مطلب رو می دانست که این موضوع خیلی کوتاهه!  سریع به قسمت اطلاعات پرواز رفت و در باره پرواز بعدی به ایران پرسید و سریعا اولین پرواز به ایران را رزرو کرد.در فرودگاه برای اعلام پرواز منتظر بود و غرق در افکارش.به این موضوع فکر کرد که انها از دیدنش چه عکس العملی دارند؟ایا او را به خاطر دارند؟بارها از زبون پدر بزرگش شنیده بود که می گفت-من همش خیال می کنم تو همون هانای 5 ساله ای هستی که مدام در حال شیطنته! با یا داوری این موضوع لبخندی محو روی لبانش نقش بست.

          هومن در هواپیما بود.کامران در خواب بود ولی او بر عکس همیشه و طبق عادت تازه،خواب مهمان چشمهای قهوه ای اش نبود.به هانا فکر می کرد و می اندیشید که چرا با اون همه نا مهربانی های او،باز سعی داشت به طرفش بره.در ذهن چهره ی او را ترسیم می کرد:چهره ای شرقی.با چشمانی مشکی که با ابروانی کمانی و بلند قاب گرفته شده بود،به لبان گوشت الودش و پوست سفیدش که با موهای مشکی و لختش به جذابیت و زیبایی او می افزود.با تصور چهره ی او لبخندی روی لبانش نقش بست گفت-کدوم جراح چیره دستی این همه زیبایی را در تو جمع کرده؟او واقعا دلیل کارایش را نمی فهمید.با خود فکر کرد-یعنی من عا...  ولی حتی نذاشت این فکر در ذهنش کامل شود و با شتاب گفت-نه...نه!       کامران از صدای او بیدار شد و گفت-هومن چرا بیداری؟!       

  هومن به طرف کامران برگشت و گفت-به نظرت اون درباره ی من چه فکری میکنه؟!   

کامران هاج و واج او را نگریست و گفت-دیوونه ست!
شقایق نیز بیدار شده بود و گفت-کی؟!

هومن-شقایق به نظرم هانا خیلی دختره خوبیه نه؟!

شقایق-اره!دیوونه ست!

هومن-نه...نه!هانا دیوونه نیست!!!

کامران و شقایق زدند زیر خنده.

شقایق-هومن باید استین بالا بزنی.خیلی وضعت خرابه.

هومن که تازه سر از ماجرا در اورده بود گفت-واقعا که!ما رو باش،شما رو باش!

              پرواز ایران اعلام شده بود و هانا به سوی هواپیما میرفت.هر قدر که به ایران نزدیک تر میشد،حالش مشوش تر میشد.روی صندلی نشست و خودش رو برای فرود اماده می کرد.

               وقتی هواپیما نشست،افتاب در حال طلوع کردن بود.سال ها بود که این منظره رو ندیده بود.وارد فرودگاه مهراباد شد.چمدونش را تحویل گرفت و به سمت مهرشهر حرکت کرد.هانا احساس خوبی نداشت. نگاه های راننده تاکسی او را اذیت می کرد.او سعی کرد اهمیتی به این موضوع ندهدو اندیشید که مدتی بعد جلوی در خانه ی قدیمی اش ایستاده و همه نظاره گره مهمان نا خوانده هستند.وقتی سر کوچه پیاده شد،خودش را به نانوایی رساند و نان سنگک خرید.با اینکه اطمینان داشت پدربزرگ نان خریده.همین طور که داشت در خیابان چمن قدم می زود، کودکی خود را مجسم کرد.وقتی که با گلاره و مانی و تینا سواره سه چرخه هاشون می شدند و تمام بعد از ظهر رو توی کوچه سر میکردند.و وقتی با سر و روی کثیف به خانه بر می گشتند،پدر بزرگ نگاهی به اونا می کرد و می گفت-الحق والانصاف که نوه های خودم هستین.و بعد اون ها رو غرق در بوسه می کرد.یاد اون روزهایی افتاد که مانی اون رو جلوی دوچرخه اش می نشوند و با هم به بقیه محله ها می رفتند.هانا به همین خاطرات فکر می کرد که خود را جلوی عمارت پدر بزرگ دید.نمی دونست باید چی کار کنه.در بزنه یا از دیوار بره بالا.بالاخره تصمیمش رو گرفت و دستش رو روی زنگ فشار داد.صدای پسری اومد که فریاد می زد-اومدم خروس بی محل!!!      هانا حدس زد که او اشنا ست،ولی می خواست مطمئن بشه.پس ساکت ماند.وقتی در را باز کرد،هانا به حافظه ی خویش افرین گفت.حدسش درست بود.او کامیار،پسر دایی مادرش بود.صدایی کامیار را خطاب قرار داد-کیه کامیار؟!

کامیار-بابا خدا یکی از فرشته هاشئ فرستاده اینجا!   بعد اب دهانش را قورت داد و گفت-بفرمایید!            

هانا-یعنی من رو یادت نیست؟!منم...هانا!

کامیار اسم هانا رو فریاد زد و  او را بغل کرد.هانا-کامیار بسه خفه ام کردی!

-فکر نمی کردم هنوز دلبر باشی!

هانا خودشو از بغل کامیار کشید بیرون,یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت-برو کنار!

با فریاد کامیار همه ی اهل عمارت بیرون امدند.از چیزی که می دیدند،خیلی تعجب کردند.

 

 

از همگی بابت نظرات ممنونم

ربه کا

نسترن عزیز(عزیزم خیالت از بابت من راحت!بادمجون بم افت نداره)

ژینوس خانم و مهسا جونمن  از قضیه سوال ها خبر نداشتم

مهدیه پاییزی عزیز که خیلی به من لطف داره

نگین گلم

مریم خانم

khthe_bestforalltheworld

**مهسا** گلم

 

نظرتون رو درباره ی راوی بگید!باشه؟!
خب دیگه دوستون دارم خیلی زیاد

buh bye

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:43 AM توسط بهاران |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ