سلام به همگی امیدوارم که خیلی دیر اپ نکرده باشم!![]()
حتما همینطوره نه؟!
ا
ول از همه شرمنده که دیر اپ کردم.
خب من 27 تعصیل شدم ولی بنا به دلایلی نتونستم بیام!!!
ا
ول اینکه همه امتحانامو خراب کردم!!
دوم اینکه معدلم اونی که من می خوام نمیشه!
سوم اینکه دست و دلم به نوشتن نمی رفت! ولی بالاخره طلسم شکست و من با داستان ب
رگشتم و از اونجایی که تابستون شروع شده،باید زیاد زیاد نظر بدین تا منم بیام و اپ
کنم.
خب دلم برای تک تکتون تنگ شده بود اونم نه یه ذره،بلکه خیلی خیلی ذره!
حالا داستان:
به نام او
با فریاد کامیار همه اهل عمارت بیرون اومدند. قیافه ی هانا برای
همه ی انها غریبه بود.مادر کامیار،اهسته گفت-این دیگه کیه
کامیار؟!نکنه یکی دیگه از دوست دختر هاته!؟
هانا که دید هیچ کس اون رو نمی شناسه،خیلی ناراحت شد.ولی
در دل به انها حق داد.خب هر چی باشه هانا رو 15 سال بود که
ندیده بودند.هانا تقریبا همه رو می شناخت.البته همین هم مدیون
عکس هایی بود که براش میل میشد.همهمه ای به پا بود.پدر
بزرگ هم به جمع انها پیوسته بود.ولی بی سروصدا به غریبه ای
که اشنا می نمود،خیره شد.هانا نیز با دیدن پدر بزرگش اشک در
چشمانش حلقه زد و زیر لب گفت-بابایی...
پدر بزرگ نیز به هانا نزدیک تر شد و لحظه ای بعد نوه و پدر
بزرگ،یکدیگر را تنگ در اغوش کشیدند.همه سکوت کرده
بودند و با تعجب به انها خیره شده بودند.مادر بزرگ هم به جمع
انها پیوسته بود و بی صدا اشک می ریخت.کامیار با تعجب
گفت-مامانی می بینی چه شوهری داری؟حالا خوبه عاشقت بوده
و این طوری این خانوم خوشگله رو بغل کرده!!!
هانا خودش رو از بغل پدر بزرگ بیرون کشید و خندید.
کامیار-چیه؟!...چرا می خندی!؟
-من که همون اول به تو گفتم کی هستم!
بابایی-بلا گرفته تو می دونستی این کیه و هیچی نگفتی؟!
مادر کامیار-خب حالا ایشون کی باشن؟!
هانا-زن عمو...منم...هانا؟!
همه با شنیدن این کلمه از دهن این دختر زیبا جا خوردند.ولی
بیشتر از اینکه تعجب کنند،خوشحال شدند.دایی مهران(دایی مادر
هانا)مردی 30 ساله با 187 سانت قد و هیکلی مردانه بود.چهره
ای جذاب که با عینکی که همیشه به چشم داشت،جذابتر میشد.او
مردی فرهیخته بود.همسر او مهری نام داشت و وقتی که مهری
در فامیل قرار می گرفت،زندایی مهری خوانده می شد.او همانند
همسرش فرهیخته و تحصیل کرده بود.چهره ای زیبا و صدایی
دلنشین داشت.حدودا 178 سانت قد داشت و بسیار خوش اندام
بود.پدربزرگ پیرمردی 75 ساله که با وجود داشتن سن زیاد
هنوز بسیار خوش اندام و جذاب بود.در صورتش رد پای
روزگار به خوبی دیده میشد.مادربزرگ پیرزنی 69 ساله و
دلنشین بود.ابروانی هشت و کشیده داشت و چشمانی مشکی و
اهویی به جذاب و زیبایی صورتش می افزود.مادر کامیار زن
عمو و خاله ی مادر هانا بود و فاطمه نام داشت.زنی با قد متوسط
و هیکلی نسبتا چاق بود.زنی بسیار شوخ و به اصطلاح شیطون
بود.کامیار قیافه ای مردانه داشت و بسیار خوش اندام.خیلی هانا
رو دوست داشت.عمارت و محوطه ی ان بسیار مجلل و زیبا
بود. ساختمان وسط باغ قرار داشت و درست جلوی عمارت
استخر زیبایی دیده می شد که همیشه تمیز بود.دور تا دور
خانه،درختان چنار تنومند و قدیمی وجود داشت.جلوی چنارها
ردیف های منظم شمشادها قرار داشت.زمین سراسر چمن بود و
روی چمن ها تکه سنگ های تختی که نشان دهنده ی محل عبور
است.گوشه ی حیاط الاچیقی قرار داشت.در دو طرف عمارت دو
نهر کوچک جریان داشت که پس از ایاری باغ به استخر ریخته
می شد.ساختمان عمارت دارای دو بخش اندرونی و بیرونی
بود.همراه با اتاقها،درگاه و طاق نماهایی که هنرمندانه تزیین
شده بودند.با تغییر کوچکی،بخش اندرونی برای زندگی و بخش
بیرونی مکانی برای پذیرایی از مهمان ها بود.ستون های بیرونی
عمارت از رز رونده پوشیدهشده بودند.در باغ باغچه هایی دیده
میشدکه در ابها زیباترین گل ها از جمله لنولع کوکب ها قرار
داشت.هانا پس از سالها پا در قصر رویاهاش گذاشته بود.هانا
عاشق درختان زیسفون بود،ولی نه تنها به خاطر گلهای زیبایش
بلکه به خاطر اینکه در یکی از روزهای خوب کودکی،انها رو با
دستان کوچکش کاشته بود.هانا همراه با بقیه پله های سنگی را
پشت سر گذاشت و در عمارت را گشود.
هنگامی که هومن به هتل رسید،از شدت خستگی به خواب
رفت.روز بعد برایش روز بزرگی بود.وقتی چشمانش را
گشود،به دنبال ساعت گشت.طبق عادت تازه و بر خلاف
میلش،حدودا 7 ساعت زود بیدار شده بود.زیر لب گفت-خب
هومن خان!حالا ساعت 3 بامداد،تک و تنها،می خوای چیکار
کنی؟! لحظه ای به دیوار رو به رویش خیره ماند ولی لحظه ای
بعد تصویر دختری که او به اسم هانا می شناختش،در ذهنش نقش
بست.از اینکه فکر و تصویر او در ذهنش بود ناراحت نشد،ولی
خوشحال هم نشد.در ذهنش به دنبال علت این حالت غیر عادی
خویش گشت و به هر دری می زد،کم تر به نتیجه ای می رسید
ولی به این نتیجه رسید که به او دلبسته است.هومن دستی به
موهای خوش حالت و مجعدش کشید و گفت-وااای...موهام بلند
شده و وقتی برای کوتاه کردنشون ندارم...لعنت به تو دختر که از
کاروزندگی انداختیم!!! سپس اندیشید که-نگران نباش...دل به دل
راه داره هومن خان! وبا این فکر لبخندی زد.شانه و ژل را
برداشت و به حمام رفت.بعد از کلی تلاش بالاخره توانست مدلی
متناسب با سلیقه اش و موهایش پیدا کند.از این موضوع
خوشحال بود.خمیازه کشید و خودش را روی تخت انداخت و
لحظه ای بعد در خواب شیرین فرو رفت...
کامیار هانا رو به اتاقی برد.او پس از تعویض لباسش پیش بقیه
برگشت.مادربزرگ-هانا جان!مگه شما نمی خوای استراحت
کنی؟!
هانا-کی؟!...من؟!...نه نیازی نیست من عادت دارم.
کامیار-هانا هنوز همه یادت هستند یا اینکه...
-نه فکر نکنم!شاید اگر ببینمشون یادم بیاد!
پدربزرگ-اونجا زندگی چطوره!؟
-اولش سخت بود ولی حالا اصلا! هانا مکثی کرد و بعد گفت-
البته برای ما ولی برای مامان و بابا فکر کنم سخت باشه!
در همین موقع صدای زنگ اومد.کامیار وقتی در را باز کرد
گفت-هانا یه نفر اومده که یه زمانی با هم خیلی دعوا می
کردین!!!
در عمارت باز شد و پسری قد بلند و خوش اندام داخل شد.شلوار
لی و کت مشکی اسپورتی پوشیده بود.دستش چند نقشه لوله شده
و یک کیف چرمی بود.وقتی به سمت هانا برگشت،هانا توانست
صورت او را ببیند.موهای مشکی،چشمانی زیبا و در کل قیافه
ای مردانه داشت.هانا او را نشناخت.البته اون پسر هم هانا را
نشناخت.بعد از احوال پرسی،همه سکوت کردند تا واکنش اون
دو رو ببینند.هانا همین قدر متوجه شد که اون پسر برادر
کامیاره.برادر کامیار کیفش رو،زمین گذاشت.درست کنار مبل
کناری هانا.
-خب کسی نامزد کرده!؟
کامیار لبخند زد-اره حتما...اون یه نفر هم تویی لابد!
-کی؟!
هانا-بابایی ایشون رو معرفی نمی کنید!؟
پدربزرگ-خودت ببین می تونی بشناسیش؟!
هانا یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت-قیافشون برام
غریبه است!
پسرک گفت-خدااای من...منو نمی شناسی؟!
هانا از این طرز حرف زدن او خنده اش گرفت.-نه...به جا
نمیارم!
-ای بابا!منم...همونی که همش با اکیپش دعوا داشتی!؟
هانا-من کسی رو که اسمش "منم" هست رو نمیشناسم.علاوه بر
اون،من با هیچ اکیپی دعوا نداشتم.
-ای بابا منم دیگه کیارش!!!
هانا جرقه ای در ذهنش زده شد.ولی همچنان وانمود کرد که
کیارش رو نمی شناسه.اما دیگه نتونست طاقت بیاره و گفت-من
اکیپی که سر دسته اش کیارش باشه نمی شناسم!تازه...مگه کسی
اون موقع ها حاضر می شد با تو،توی یه اکیپ باشه!؟
همه زدن زیر خنده.کیارش-هانا خانوم باشه...بازم ما رو ضایع
کردی!
بعد از احوال پرسی هانا و کیارش،کیارش گفت-بازیگر خوبی
هستیا!
هانا-دیگه...
کیارش-تازه فارسیت هم خوبه.
هانا-این یکی رو مدیون مانی هستم.
همه با شنیدن اسم مانی جویای حال خاله سیما اینا شدند.هانا هم به
سوالات اون ها جواب داد.بعد از اون همه سوال،کیارش پرسید-
رشته ی تحصیلیت چیه؟!
هانا-دانشجوی جراحی هستم.همه خیلی تعجب کردند و این تعجب
از چشمان تیزبین هانا دور نماند-چرا این قدر تعجب کردین؟!
دایی مهران-اخه همه فکر می کردیم که تو پرستاری می خونی!
هانا زد زیر خنده و گفت-حق دارین...
همه گرم صحبت شدند و هانا فهمید که دشمن قدیمی او،مهندس
راه و ساختمانه.در بین این صحبت ها سوالی هانا رو غافلگیر
کرد.اون هم از جانب زن عمو فاطمه.کامیار و کیارش از شدت
خجالت سرخ شده بودند.البته کیارش بیشتر.-هانا جون شما که
نامزد نداری؟!
هانا با خونسردی گفت-نه زن عمو.چطور مگه؟!
زن عمو-اخه من دو تا پسر خوب سراغ دارم.
هانا لبخندی زد و گفت-شرمنده.ولی درباره ی این موضوع بهتره
اول با مادر و پدرم صحبت کنید و بعد اگر راضی به ازدواج
شدند با بنده صحبت کنید.هانا در لفافه گفت که قصد ازدواج
نداره و این حرف باعث شد که زن عمو حسابی جا بخوره.
هومن از خواب بلند شد.درست به موقع یعنی راس ساعت 9
.دوش گرفت و حاضر شد.شب وقتی از کنسرت برگشت زنگی
به مانی زد.مانی با صدایی خواب الود جواب داد-هومن امیدوارم
کارت مهم باشه...
هومن-سلام شب بخیر اولا.دوما مرسی ممنون حالم خوبه کنسرت
هم خوب بود
مانی-مزه نریز.زود باش!
هومن-مانی به نظرت هانا بیداره؟!
مانی سکوت کرد.هومن-الو مانی؟!...
مانی-کوفت مانی...مانی بمیره همه راحت شن!!!...اخه پسره ی
عقل کل من به تو چی بگم؟؟؟...شرم نمی کنی؟!...
هومن خندید و گفت-خواهش می کنم بگو!!!
مانی-هانا رفته ایران.شب بخیر.وبعد تلفن رو قطع کرد.هومن با
شنیدن این حرف انگار که اب یخ ریختند رو سرش.سریع شماره
ی هانا رو گرفت و در دل دعا کرد که هانا دوباره به امریکا
برگرده.بعد از چند بوق،صدای پسری که در حال خنده بود شنیده
شد-بفرمایید...
هومن اب دهنشو قورت داد و گفت-سلام...ببخشید مزاحم
شدم!...با هانا خانم تماس گرفتم؟؟
کامیار-بله بله...هااااننننااا بیا یه اقایی با شما کار داره!
همه خیلی تعجب کردند.زن عمو گفت-که قصد ازدواج
نداری!!...
کیارش-مامان!...
هانا گوشی رو گرفت و گفت-بله...
هومن-هانا خانم منم...هومن
خب این هم از این
باز هم به خاطره دیر کرده اپ عذر می خوام.
مروارید جون
نسترن جون
مهدیه گلللل
رویا راد عزیز
سونیا جون
نگین خانم
ربه کای عزیز
سحر جووون
الهام خانوم
از لطف همگی ممنون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا بعد رخصت![]()